
قیام مردم مصر با هدف دگرگونی بنیادین در ساختار قدرت صورت گرفت اما کمکم حالت فرسایشی به خود گرفت و به نقطه اوج یا اصل تمامکنندگی خود نرسید. برای این مهم میتوان عوامل متعددی را ذکر کرد که مهمترین آن عبارتند از:
1 ـ نبود رهبری: هیچ انقلابی در جهان بدون رهبری به پیروزی نرسیده است. در مصر این خلأ به صورت جدی خودنمایی میکند. تدابیر و تجارب دولت مصر در مبارزه با اسلامگرایان از سال 1949 تاکنون باعث شده است که هرگاه رهبری صاحب نفوذ در مصر پدیدار شد بلافاصله یا اعدام گردید یا مسئلهدار شد. ترور حسن البناء، اعدام سید قطب و حبس یا اعدام صالح سریه، طلال انصاری، احمد شکری مصطفی، عبدالسلام فرج و عبود الزمر نمونههای این تجربه و سرکوب است.
2 ـ مردم مصر حرکت خود را به صورت مسالمتآمیز شروع کردند و تجمعات پایتخت (که نسبت به شهرهای دیگر تعیینکننده است) را در میدان آزادی قاهره سامان دادند. حال آنکه خشونت جزء لاینفک انقلاب است و یک انقلاب ساختارشکن نمیتواند صرفاً با مطالبات مسالمتآمیز به پیروزی برسد. عدم رهبری باعث گردید که حرکت مردمی به سمت مراکز حیاتی حکومت
(صدا و سیما، کاخ ریاستجمهوری، پادگانها و فرودگاه قاهره) کشیده نشود و رژیم نیز احساس سقوط نکند.
3 ـ فرسایشی شدن حرکتهای مردمی و تأخیر در رسیدن به اهداف اولیه انقلاب باعث گردید تا حکومت بتواند خود را جمع و جور کند. بالاخره سابقه 30 سال حاکمیت مبارک در مصر باعث گردیده است عوامل و نانخورهایی نیز دور حکومت باشند. علاوه بر آن مصر دارای حدود یک میلیون و دویست هزار نیروی نظامی، اطلاعاتی و امنیتی است. بنابراین دولت توانست با سازماندهی اراذل و اوباش مزاحمتهایی را برای مردم ایجاد کند و در رسانه خود نیز تقابل مردم ـ مردم را به نمایش بگذارد و خود را در بین مردم نیز صاحب پایگاه بداند.
4 ـ نمادهای اسلامگرایی، همچون در دست گرفتن قرآن، خواندن نماز جماعت، حضور طلبههای الازهر در بین مردم قابل توجه بود اما نبود رهبری کاریزما در رأس اخوان المسلمین از یک سو و سابقه توهین افراطیون مسلمان به کلیت مصر (جاهلی خواندن جامعه مصر توسط سید قطب در کتاب المعالم فیطریق) باعث گردید تا اسلاگرایان نتوانند از شخصیتهای میانی خود به عنوان جایگزین رهبری انقلاب استفاده کنند.
5 ـ اعلام بیطرفی ارتش به ظاهر خوشایند انقلابیون بود اما اثر روانی آن، انتقال این پیام بود که حرکت مردمی در مصر در حدی نیست که ارتش برای آن هزینه نماید. لذا کوچک شمردن قیام مردم توسط ارتش اثر روانی خود را بر جای گذاشت. از جهت تئوریک و در نظریههای انقلاب، اعلام بیطرفی ارتش یکی از عوامل تسریع کننده انقلاب است اما در مصر اینگونه نشد.
6 ـ از سال 1954 که ناصر در مصر ترور شد تا 1980 که سادات متأثر از انقلاب اسلامی ایران و اندیشههای سید قطب ترور شد و بعد از آن، دولت مصر در تنش دائمی با مخالفان دولت است. بنابراین طبیعی است که بر نخبگان ناراضی و سران اخوان در شهرهای مختلف اشراف کامل دارد لذا مهرههای لو رفته یا سوخته ناراضی از روز اول قیام، تحت نظارت دستگاههای امنیتی بودند و قادر به سازماندهی مردمی نشدند.
7 ـ چنددستگی فکری، سیاسی و نوع مطالبه قیامکنندگان نیز در فرسایشی شدن حرکت و تولید انگیزه در لایههای دوم و سوم جامعه که ابتدا انگیزه پیوستن داشتهاند مؤثر بوده است. در مصر عدهای برای حداقل معیشت به میدان آمدهاند، دستهای که تحصیلکردگان غرب هستند و البرادعی محور آنان است لیبرالتر از غربیها عمل میکنند و اکثریت قیامکنندگان که اسلامگرا هستند، نه میتوانند نحلههای دیگررا نادیده بگیرند و نه میتوانند با آنها شانه به شانه حرکت نمایند.
8 ـ عدم تمامکنندگی ضربه اول مردم مصر باعث شد تا دولتهای غربی و صهیونیست به فکر چاره بیفتند واز اصل غافلگیری خلاصی یابند. بنابراین رایزنیها و رفت و آمدها از یک سو و دستگیری و شناسایی عناصر محوری از سوی دیگر، قدرت بسیجگری را کاهش داد و از سوی دیگر امیدواری حاکمیت به ماندن را دوچندان کرد.
9 ـ وعدههای مبارک همچون کنارهگیری تدریجی از قدرت یا تغییر دولت یا قول اصلاحات نیز اگر چه بر روی تیزبینان ملت مصر مؤثر نبود اما بخشی را دچار انفعال و بریدگی کرد. راهحل اصلی برای آینده اصل تمامکنندگی است، به این صورت که با آمدن مردم از شهرهای دیگر به پایتخت، سیل جمعیت به سوی مراکز حساس همچون صدا و سیمای دولتی و کاخ ریاستجمهوری و فرودگاه قاهره روان شوند. سقوط مراکز حیاتی نقطه پیروزی است. ساعت 30/4 روز 21 بهمن 1357 میتواند الگوی مردم مصر باشد اما دریغ از رهبری که فرمان حضور را در آن ساعت صادر کند.