
مرحوم حاج سعید امانی | آغازین روز از بهمنماه یادآور حماسه ماندگار غیرت و حقباوری شهدای مؤتلفه اسلامی است. در این روز چهار جوانمرد ایثارگر در برابر دشمنان کیان این مرزوبوم غریو غیرت سردادند و تیغ دشمنان را به جان خریدند. در سالروز این رویداد تاریخی به مرور خاطرات مرحوم حاج سعید امانی، برادر شهید صادق امانی نشستهایم.
پس از وفات آیتالله بروجردی(ره) حضرت امام(ره) از زمره کسانی بودند که برای مرجعیت مطرح شدند. قبل از آن من امام(ره) را نمیشناختم. آشنایی اولیه من با امام(ره) هنگامی صورت گرفت که همراه تقریباً هفتاد نفر از بازاریان به خدمت ایشان و مراجع دیگر رفتیم. قصد ما از این دیدار اظهار اطاعت از ولی فقیه و مرجعیت حضرت امام(ره) بود که اعلام شده بود و خیلی هم جنجال بر پا کرد، چون حضرت امام نمیخواستند مسئولیت مرجعیت را بپذیرند. به هر حال، امام در این دیدار رهنمودهایی درباره مسائل مختلف سیاسی و اجتماعی و دینی عرضه فرمودند.من تقریباً از اول شکلگیری مؤتلفه اسلامی در جریان کارهای آن بودم. این تشکیلات را عسگر اولادی، شفیق، عراقی و دیگران با اجازه امام و در سال 41 و 42 به وجود آوردند و من تقریباً از زمان تأسیس، عضو آن بودم. بعضی وقتها جلساتی هم در منزل ما دایر و برنامهها را تدوین میکردند. به هر حال، مؤتلفه اسلامی با همان شرایطی که امام(ره) دستور داده بودند، تشکیل شد و بعدها در پیروزی انقلاب نیز نقش بسیار مثبتی ایفا کرد. اکنون نیز با توجه به شرایط موجود و تغییرات متناسب با آن همچنان مشغول خدمت به نظام جمهوری اسلامی و حمایت از ولی فقیه هستند.در پانزده خرداد سال 42 که مصادف با روز عاشورا بود، مراسم عزاداری به دستور امام اجرا شد که تا حدودی با مراسم قبلی فرق میکرد و آثار سیاسی آن بسیار بیشتر بود، دستهجاتی از مسجد حاج ابوالفتح حرکت کرد. البته قبل از آن هم جلساتی در مسجد آذربایجانیها و مسجد شیخ عبدالحسین تشکیل شده بود که آقای فلسفی صحبت میکردند. پایان این سخنرانیها در دهه محرم با واقعه 15 خرداد 42 مصادف شد، ایشان مطالبی را مطرح کرد که مردم تقریباً همه آن را تأیید کردند! پس از آنکه دستهای بزرگ از مسجد حاج ابوالفتح به طرف دانشگاه حرکت کردکه حاکی از تشکیلاتی منظم، منسجم و برنامهریزی شدهای بود، در این دسته نوحههایی خوانده و شعارهای جدیدی داده میشد که برای رژیم قابل پذیرش نبود. در آنجا عراقی مقداری صحبت کرد و پس از پایان سخنرانی دوباره جمعیت به مسجد امام بازگشت. از سوی دیگر، سخنرانیهای آقای فلسفی درباره مسائل سیاسی و اجتماعی که ضمن آنها از مردم نظر میخواست و مردم نیز با سه یا پنج مرتبه آری گفتن آنها را تأیید کردند، سبب شد آن شب رژیم عدهای از علما را دستگیر و امام را نیز بازداشت کرد. بدینسان، حادثه 15خرداد پدید آمد. صبح 15خرداد وقتی خبر دستگیری امام رسید، بازار تعطیل شد و مردم تظاهرات کردند. من نیز درخیابان و همراه مردم بودم. تا دو بعد از ظهر مردم مقاومت کردند. پس از آن کم کم خسته شدند و رفتند. رژیم نیز تصمیم گرفت تا دو یا سه روز هر کس را هر کجا دید با تیر بزند. مخصوصاً کوچههای طرف جنوب شهر را کنترل کردند که مردم بیرون نیایند. بازار هشت روز تعطیل بود. عدهای از مردم در تهران و در شهرستانها به دست رژیم شهید شدند. شهید طیب حاج رضایی نیز در حرکت بازار نقش مهمی داشتند و بیشترین راهپیماییها را در اطراف بازار و میدان 15خرداد فعلی راه انداخته بودند که در پی آن عدهای از میدان 15خرداد حرکت کردند و به کلانتری16 حمله بردند، پس از تظاهرات، طیب حاج رضایی و تعدادی دیگر دستگیر و بعد از مدتی شهید شدند.البته بعضی وقتها خداوند به بعضی افراد لیاقت و شایستگی خاصی میدهد که هدایت و کمک میشوند. از نظر کاری ما شش برادر با هم شریک بودیم و در یک خانه زندگی میکردیم. منزلمان در زمان قیام امام در کوچه غریبان و کوچه حاج زمان خان بود. من غالباً با حاج صادق در یکی از این حیاطهای کوچک بودم، این خانه دو تا در داشت که همه برادران، هادی، هاشم و محمود، مشترکاً از آن استفاده میکردیم البته حاج محمود آن وقت در قزوین بود و با پسرشان فعالیت میکرد مدتی هم در خصوص مسائل نهضت بازداشت و تحت تعقیب بود، اما مسلک حاج صادق با ما اندکی فرق داشت. در عین اینکه با ما شریک بود، کارش را هم انجام میداد. روز و شب میکوشید جوانها را در جلساتی جمع کند و برایشان برنامه بگذارد و آنها را تشویق و ارشاد کند. گاهی میدیدم ساعت یک بعد از نصف شب به منزل میآمد. چند جلسه دینی داشت و بچهها را تعلیم میداد.ایشان قبل از ظهر به کار نگهداری حساب بنگاه و ثبت موجودی اجناس و کالاها در دفتر مشغول بود.شهید صادق امانی و همفکرانش یک گروه شیعیان داشتند. کارگروه شیعیان بیان مسائل دینی و احکام و نیز مقداری هم تمرین سخنرانی بود و به طرق مختلف فریضه امر به معروف و نهی از منکر را در شهر انجام میدادند. گویی حاج صادق وظیفه خود میدانست که جوانها را جمع کند و مسائل شرعی را به آنها بگوید و سخنانشان را بشنود و رسیدگی کند. او مستقیماً با همه ارتباط برقرار میکرد. بعد از جریان اعدام منصور بین مردم معروف شده بود. مردم غالباً از ما سؤال میکردند که چطور ایشان به این کار اقدام کردند و این جریان اتفاق افتاد و منصور به هلاکت رسید. بنده به همه میگفتم که حاج صادق آدمی نبود که بدون اجازه مرجع کاری کند. او قطعاً به طور منفرد و شخصی چنین تصمیمی نگرفته بود، بلکه با حضرت امام ارتباط داشت و چندین بار با ایشان تماس گرفته بود. البته امام(ره) طوری فتوا نداده بودند که منتهی به اعدام بشود. ولی با تعیین چند روحانی، انواری، مطهری، بهشتی و مولایی در رأس این هیئت مؤتلفه به طور ضمنی به آنها اجازه داده بودند که در صورت دسترسی نداشتن به ایشان درباره همه مسائل راهنمایی کنند و دستور بدهند. به هر حال، ترور منصور نیز با هماهنگی هیئت مؤتلفه و اجازه این روحانیون صورت گرفته بود. البته گفته میشود آنان از آقای میلانی حکم گرفتند.در پی اعدام انقلابی حسنعلی منصور برای خانواده ما مشکلاتی ایجاد شد. اول بهمن ماه در حجره نشسته بودیم که خبر ترور منصور به ما رسید. ما اطلاع نداشتیم که یک چنین کاری قرار است انجام بشود، ولی میدانستیم که آنها برنامههایی دارند و میخواستند خود شاه را ترور کنند که نتوانستند. همچنین خبر داشتیم که در مسیر این کار میخواهند چنین اقدامی بکنند، ولی از روز عملیات اطلاع نداشتیم. شب دوم یا سوم ماه مبارک رمضان بود. بعد از اینکه در همان منزلمان در کوچه غریبان افطارکردیم و میخواستیم برای رفتن به مسجد وضو بگیریم، دیدیم عدهای از ساواک در زدند و آمدند داخل و من و برادرم هادی را گرفتند و به شهربانی بردند و در آنجا نگه داشتند.سحری را در شهربانی خوردیم و روزه گرفتیم. چند روزی در آنجا بودیم و هر روز به طرق مختلف از ما بازپرسی میکردند. آن موقع مسئول کمیته شهربانی شخصی به نام خطایی بود. اتهامهایی که به من میزدند این بود که برای خرید اسلحه پول دادهام و یک تشکیلات خانوادگی دارم. البته مدت زیادی در منزل ما اسلحه بود که از آنها استفاده میکردند، اما همه آنها را به جای دیگر منتقل کرده بودند.پس از مدتی ساواکیها خانه ما را تصرف کردند و اجازه ورود یا خروج به کسی نمی دادند. این وضع تا مدتی ادامه داشت. همانجا یک اتاق گرفته بودند و وسایلی مثل بیسیم، چراغ نورافکن گذاشته بودند تا کوچکترین حرکتی را کنترل کنند. ما هم در شهربانی بودیم تا اینکه سرانجام صادق بازداشت شد و ما را به زندان شهربانی منتقل کردند. در آنجا ابتدا توی همان اتاقهای کمیته شهربانی بودیم و بعداً به راهروی زندان رفتیم. مدتی گذشت بازپرسی شدیم. شخصی به نام حکمت، مسئول رسیدگی به پروندههای ما بود.در کمیته مقداری ما را کتک زدند، ولی از شکنجه خبری نبود، تقریباً برخورد ما خیلی با متانت بود و خودمان را عادی جلوه دادیم. هر وقت میگفتند کسی را معرفی کنید، میگفتیم همه بازار ما را میشناسند. ما همه بازار را معرفی میکنیم شما آنها را بیاورید اینجا محاکمه کنید، البته ما جزو گروه ده نفر مؤتلفه بودیم که هر هفته جلسه داشتیم. بعد از تقریباً 40 روز ما را آزاد کردند. رژیم پروندهها را بررسی کرد و گفت کسانی که باید تحت تعقیب باشند همان 13 یا 14 نفری هستند که محکوم شدند. هادی چند روز بیشتر زندان بود. از نظر مادی خیلی به ما خسارت خورد. ما بعد از 40 روز که آمدیم رشته کار و زندگی از دستمان رفته بود. مردم آن زمان هم فرهنگشان با این کارها نمیساخت. بعضی وقتها مثلاً به کسی که از کنار ما رد میشد، سلام میدادیم، اصلاً جوابمان را نمیداد. مردم هنوز آماده نبودند که بپذیرند از نظر اسلام برخی کارها باید انجام بشود یا اگر انجام شده است آن را تأیید و حمایت بکنند. ما پس از دستگیری صادق امانی در مراحل اولیه که ممنوع الملاقات بود، برایش لباس یا لوازم دیگر میبردیم. زمانی که اجازه ملاقات یافت، یکبار به دیدار او رفتیم که وقت ملاقات بسیار کوتاه بود. وقتی که رفتیم دو فرزند کوچک او را برای ملاقات بردیم. صادق امانی یک پسر به نام قاسم و یک دختر به نام صدیقه داشت. دخترشان اکنون ازدواج کرده است و عروس شهید صادق اسلامی میباشد و پسرشان نیز داماد آقای مهدی شفیق است. آخرین ملاقات من با ایشان یکی دو روز قبل از اعدام بود. البته ما اطلاعی نداشتیم که حکم را میخواهند اجرا کنند. آنها خودشان گفتند بچههایشان را بیاورید تا او را ببینند. ما احساس کردیم که آخرین ملاقات است. او در مورد خانواده سفارشهایی کرد، چون من وصیش بودم، در زندان به او گفتم که اگر میخواهید من تلاش کنم و نزد افراد مختلف بروم شاید راهی پیدا کنم که در حکم شما تخفیف داده شود. او گفت اکنون فرصتی به دست آمده است که ممکن است در آینده به دست نیاید، موقعیت خاصی است که میخواهم از آن استفاده کنم و شهید بشوم. او تأکید کرد که هیچ اقدامی برای من انجام ندهید. خبر شهادت صادق را تلفنی یا حضوری در منزل به ما دادند دقیقاً یادم نیست. به هر حال، صبح پس از شهادت به ما اطلاع دادند که برای تشییع و دفن در مسگرآباد بالا برویم. اقوام هرندی، بخارایی و مرتضی نیکنژاد و یک عده دیگر هم از رفقا و دوستان بودند. البته این چهار شهید را پیش هم دفن نکردند بلکه در قبرستان به طور پراکنده دفن کردند. ساواک اجازه برگزاری مراسم شب هفت را در بیرون از منزل نداد و به ناچار در منزل مراسم گرفتیم و با اینکه در آنجا مأمور گذاشته بودند، مردم آمدند.نحوه دستگیری صادق امانی به این صورت بود که او یکی، دو شب منزل مصطفی حائزی یزدی بودند، بعد هم به جای دیگر رفتند که الان در یادم نیست. وقتی برادرم حسین را دستگیر کردند. او را تحت فشار گذاشته بودند که اطلاعاتی راجع به هاشم آقا به دست بیاورند. وقتی هاشم آقا را گرفتند، اطلاعاتی راجع به حاج صادق پیدا کردند که بعد ایشان را گرفتند. دقیقاً نمیدانم در منزل حائزی یزدی بود یا منزل شهاب. من فکر نمیکنم ایشان را شکنجه داده باشند. چون حاج صادق مطلبش را خیلی رک و راست گفته بود. البته میدانم که مهدی عراقی را چون در رأس گروه بود، شکنجه زیادی داده بودند و حتی ناخنشان را کشیده بودند تا بگوید اسلحهها را از کجا آوردهاند؛ اما راجع به شکنجه صادق امانی چیزی نشنیدم. هیئت مؤتلفه اسلامی گروههای ده نفری تشکیل داده بود که هر هفته جلسه داشتند.آنها مسائلی را برای بحث و تبادل نظر در جلسات به گروهها می دادند، غالباً این مسائل و بحثها درباره مسائل سیاسی و نحوه مبارزه با نظام طاغوت بود. همچنین درباره برگزاری مجلس ختم برای کسانی که شهید میشوند و برنامههایی که در مسجد جامع و مسجد اراک داشتند یا تجمعهایی که میخواستند برپا کنند یا اعلامیهای از حضرت امام را میخواستند پخش کنند در آنجا گفتوگو میکردند. تشکیلات ده نفری طوری بود که مثلاً در یک شب تمام اطلاعیهها در تهران و در یک ساعت معین و به دست اعضای تشکیلات مؤتلفه پخش میشد، در حالی که یک نفر هم دستگیر نمیشد، آن وقت رژیم از آن جریان یکه سختی خورده بودکه این چه تشکیلاتی است که یک مرتبه در یک ساعت معین در تمام شهر به این بزرگی اعلامیه پخش میکند و هیچ یک از آنها را نمیتوانست بازداشت کند. این از ثمرات فعالیت مؤتلفه اسلامی بود که البته خداوند لوازمش را فراهم میکرد. روی هم رفته، اقدام صادق امانی در اعدام انقلابی حسنعلی منصور و اساساً حرکت شاخه نظامی مؤتلفه اسلامی مقدمه حرکتهای بعد و آغازی برای مبارزات مسلحانه بود. من فکر میکنم که نقش مثبتی در حوادث آینده و پیروزی قیام حضرت امام و تحقق اهداف ایشان داشته است.پس از شهات حاج صادق، هرگاه در جمعیتی شرکت میکردیم ما را احضار میکردند و توضیح میخواستند که کجا میروید، چه کاری میکنید. ما را دستگیر نمیکردند، ولی برای کسب اطلاعات مرتباً احضار میکردند. مادرم بعد از شهادت صادق امانی اصلاً جزع و فزع نمیکرد. ایشان به طور کلی معتقد بود که این کار برای خدا انجام شده است و چون حاج صادق اولاد آخرشان بود، خیلی به ایشان علاقه داشت. آقا صادق همواره مورد تشویق و تأیید مادرم بود و خیلی به او اهمیت میداد و هرگز در زمان حیات او بعد از آن نیز کلمهای علیه او و کارش سخن نگفت مثلاً نمیگفت اگر این کار را نمیکرد به زندان نمیافتاد.به طور کلی، خانواده ما از نظر تعصب دینی و سیاسی با شاه بد بود. پدرم چنان با شاه بد بود که وقتی اسمش میآمد، او را بسیار نفرین میکرد. خانواده ما بر این باور بود که مؤتلفه اسلامی برای خدا کار کردهاند.در پایان امیدوارم خداوند کمک کند ما هم قدر این نظام و موهبت الهی را بدانیم. ما که دوران پر از فشار و اختناق و تاریکی را گذراندیم باید بیشتر قدر این زمان را بدانیم و جوانها را از این جریانات مطلع کنیم. شکل و نحوه اطلاعرسانی به جوانان را یا روحانیت یا دستگاه تبلیغات یا رسانههای گروهی مانند تلویزیون و رادیو و مطبوعات باید تعیین کنند، چون کسانی که در زمان پیروزی انقلاب یک ساله بودند، اکنون 18 سالهاند و اطلاعی هم ندارند که قبل از انقلاب چه خبر بوده و چه تحولاتی در مملکت ایجاد شده است. باید در این مورد تبلیغ بشود تا نسل جوان، با فداکاری مبارزان راه آزادی و انقلاب اسلامی بیشتر آشنا شوند.