
محمد حسین تنها - آخرین فیلمیکه از نولان دیدهایم «شوالیه تاریکی» است که از تلویزیون نیز پخش شد. اکنون تازهترین فیلم نولان با نام «آغاز» در حال اکران در جهان است و فروش خوب آن نوید تکرار خاطره خوش شوالیه تاریکی را برای نولان و برادران وارنر دارد. نولان سالها رؤیای تولید چنین فیلمی را در سر داشت. تا اینکه با موفقیت شوالیه تاریکی برادران وارنر جواز کارگردانی این فیلم رؤیایی را نیز به او دادند تا اولین فیلمیباشد که او با فیلم نامه خودش آن را میسازد.
- در طول زندگی خود یا از زمانی که شروع به ساختن این فیلم کردی رؤیا میدیدی؟
از وقتی یادم میآید رؤیا میدیدم، از وقتی بچه بودم. همیشه ارتباط بین سینما و دنیای رؤیا پردازی مرا مجذوب خود کرده است. از اینکه دنیای رؤیایی را در فیلمها مجسم کنم، همواره لذت میبردم. من حدود 10 سال روی این فیلم نامه کار کردم. نکته جذابش برایم این است که هنگام خواب میتوانیم تمام دنیا را برای خود مجسم کنیم بدون اینکه بدانیم این کار خود ماست. به نظرم این تواناییهای بالقوه ذهن و به خصوص خلاقیت او را معلوم میکند.
- تو تلاش زیادی کردهای فیلمت، فیلمی مرموز باشد. وقتی رازهای فیلم بر ملا شود و مخاطب به نوعی، زیر جلدی آن را بفهمد، تو چگونه بین آنچه او میفهمد وآنچه تو میخواهی بگویی تعادل برقرار میکنی؟
خب واقعاً مشکل است آدم فیلم را برای فروش بسازد و بعد بخواهد تازگی آن را برای مخاطب نیز حفظ کند. برای من بهترین تجربه سینما رفتنها زمانی است که چراغهای سالن خاموش میشوند و فیلم روی پرده پخش میشود و این در حالی است که تو داستان فیلم را نمیدانی و هر حرکت شخصیتها را نمیتوانی حدس بزنی. مخاطب میخواهد سورپرایز شود. میخواهد سرگرم شود و این کاری است که ما برایش انجام میدهیم. واضح است که فیلم باید بفروشد و این خود موجب تعادلی خواهد شد. کاری که (کمپانی)وارنر خوب بلد است. به نظرم راز آمیز نگه داشتن بیش از حد چیزی خود به خود موجب لو رفتن آن میشود. من نمیخواهم مثل راز به آن نگاه کنم. به هر حال ما تماشاگر را دعوت میکنیم تا فیلمی را ببیند که طرح داستانی و بنیادی دارد. من نمیخواهم ایدهها را دور بریزم. اتفاقی که در سینمای تجاری الان رخ میدهد.
-کار کردن با کن واتانابه چطور بود؟
من با کن در فیلم «بتمن آغاز میکند» کار کرده بودم و لذت برده بودم. همیشه دنبال فرصتی میگشتم تا به او فرصت دهم کاری بزرگتر انجام دهد. واقعاً برای من لذت بزرگی بود. او به «آغاز» کمک بزرگی کرد تا فیلم آن چیزی باشد که باید.
- تو در لیستی که در پایان فیلم آوردهای از قطعه «دیوار» پینک فلوید نیز به عنوان یک منبع الهام نام بردهای. آن کار بیشتر درباره رؤیاهای شهوانی است که در فیلم تو نیست. آیا برای دوری از آن تلاشی هم کردی؟
بخشهایی از رؤیاها هستند که تو ناگزیری از آنها دوری کنی چون به درد ژانر اکشن نمیخورند یا ممکن است مسخره به نظر آیند. وقتی با لئو( دی کاپریو) داشتیم روی فیلم نامه کار میکردیم بود که تا میشد خواستیم از نسخه کمدی آن فاصله بگیریم. یکی از چیزهایی که در اجرای بازیگران به نظرم فوقالعاده است نحوه حضور آنها در قسمتهای رؤیا گونه و تفاوتش با دنیای واقعی است. آنها دنبال بامزگی یا خنداندن نیستند. چیزی که این فیلم میتوانست باشد و خوشحالم که نشد.
-آیا مفهوم سینما هم برای تو مثل رؤیایی بود که میخواستی آن را مثل زندگی احساس کنی؟
سینما برای من چیزی است که میتوانی با استفاده از آن دنیایی بدون مرز را بیافرینی، زمینه ای برای فعالیت و ماجراجویی خلق کنی، مرا بیش از هرچیز این ویژگی سینما به خود جذب میکند. اگر حتی این جاذبه در فیلمهای جیمز باند هم باشد برای من جالب است. هنگام نوشتن فیلم نامه بیآنکه خود آگاهی داشته باشم یا توجهی داشته باشم که خودم این جهان را مینویسم، به ذهنم اجازه میدهم تا آزادانه هر کجا میخواهد برود.
- کمی درباره کوششهایت که برای درک ابعاد علمی رؤیا کردهای هم بگو. چطور به این نتیجه رسیدی که یک معمار با طرحهایش میتواند تا این اندازه به طور فطری رؤیا پرداز باشد؟
من موقع نوشتن تحقیق زیادی نمیکنم. من وقتی مشغول نوشتن فیلم نامه ممنتو(memento) بودم درباره حافظه و از دست دادن حافظه فکر میکردم، میخواستم به روشی که دوست داشتم پیش بروم. به همین دلیل سراغ تحقیق نمیروم چون آنچه که میخوام انجام دهم با تحقیق از بین میرود.
- در جایی خواندم تو زمان فیلم برداری بی خوابی( insomnia) با موضوع فیلم آغاز درگیر شده بودی. کشمکش تو زمان نوشتن فیلم نامه این فیلم چطور بود؟
وقتی شروع کردم به درگیری با این موضوع «بی خوابی» تمام شده بود. تمام درگیری مرا روی پرده دیدید به غیر از یک نکته و آن اینکه هنوز آن زمان هسته عاطفی داستان را کشف نکرده بودم، که یافتنش وقت زیادی از من گرفت. فکر میکنم به نوعی در طول این سالها از نظر حسی رشد کرده باشم. ایده زندگی آرشیتکت و ارتباطش با رؤیا را در دست داشتم و اینکه او برای کسی طرحهای رویاگونه میکشد. همه این ایدهها موجود بود ولی آنچه خیلی وقت گرفت برقرار کردن رابطه عاطفی آن با داستان بود. به تجربه میدانستم حرف زدن درباره رؤیا نتیجهای ندارد. هرچیزی که در ذهن انسان میگذرد باید طنینی عاطفی داشته باشد. همه اینها سالها طول کشید تا من رابطهام را با داستان عشقی، تراژدی و عاطفی آن بیابم.
- شیوه فیلمسازیات در طول سالها چگونه تحول یافت؟
شاید برای مردم مشکل باشد که قبول کنند در تمام مدت فیلمسازیام شیوهام را تغییر ندادهام. همیشه برایم یک جور بوده است. زمانی که داشتیم فیلم تعقیب را با دوستانم میساختیم یک سال هر هفته یک روز سر فیلمبرداری میرفتیم و این گونه فیلم میساختیم. اتفاقی که میافتد این است که من هم مانند یک تماشاچی نگاه میکنم به اطراف و میبینم چه چیز را میشود تصویر کرد و از چه چیز میشود داستان ساخت و این شیوهای است که این همه سال تغییرش ندادهام، برایم فرقی هم نمیکند پروژه چقدر بزرگ باشد. منبع: screen crave
کلوزآپ/ چه از نولان دیدهایم
دودلباگ (1997): استعداد میآغازد. . .
تعقیب (1998): اثری پخته از یک کارگردان جوان که بیشتر از سن خود میداند و مهارت خود را در بیان روایی سینما به رخ اساتید این رشته میکشد.
خاطره (2000): دگرگونی زمانی که پیشتر توسط نولان در فالووینگ به تصویر کشیده شده بود در این فیلم نوع روایت را به حدی از واژگونی نزدیک میکند که به عین شاهد عقبگرد داستان در بازههای زمانی مشخص هستیم.
بیخوابی (2002): شاید طولانیترین سوژهای بود که در ابتدا توسط خود او ساخته نشده بود و به همین دلیل اقتباسی است که از اصل خود درخشانتر و بینقصتر است.
بتمن میآغازد (2005): نولان که در سنین گذر از جوانی به سر میبرد به فکر ساخت اثری از محبوب ترین شخصیت کمیک بوک دوران کودکی خود میافتد و به نحوی به این شخصیت کارتونی ادای احترام میکند. ادای احترامی با سیاق روایی مختص کریستوفر نولان.
پرستیژ (2006): اثری که در اوج زیرکی و بداعت، شعبده و چشم بندی دو رقیب تردست را به شبیهسازی انسان و تفاوت و تشابهات روح او و در نهایت فلسفه و عرفان پیوند میزند.
بتمن، شوالیه تاریکی (2008): اثر جالب و تحریک کننده اما به شدت هالیوودی و با مشاهده این اثر اینگونه به نظر میرسد که نولان نیز در حال فاصله گرفتن از اصل خود است. اما همچنان میتوان رگههای یک کارگردان مؤلف را در آثار او دید.