
نگاهشان گیراست و قلبشان مملو از امید به آینده. کلماتشان نه شبیه من است و نه شبیه تو. بعضی کلامشان مختص خودشان است که هماکنون به عنوان سمبلی برای همنوعانشان شناخته میشوند.
دست خالی و جسم ناتوان عزمشان را برای زندگی با عزت نربوده به نحوی که هماکنون همچون دانههای زنجیر به یکدیگر پیوند خوردهاند و تنها به افق موفقیت نظاره میکنند.
هر چند پیشوند معلول یدککش زندگیشان شده ولی هر یک به عنوان ستون یک زندگی نقشهای خود را به خوبی آموختهاند و این نکته را به فراموشی سپردهاند که دست و پاهایشان دیگر یارای یاریشان را ندارند. رحیم، رحمان، عین الله، سکینه و فیروزه با اینکه ویلچر جایگاه قامت صافشان را دزدیده و آن را به کجی سپرده است، ولی همچنان یا علی گویان بهسازی زندگی را مد نظر قرار دادهاند.
اکبر برادر بزرگ خانواده عابدی بعد از پدر 88 ساله که هماکنون با مادر80 سالهاش خانهنشین شده رسم پهلوانی گزیده و با کمک خواهران و برادران خود با تمام تهیدستی دفترپستی را راهاندازی کرده تا این نکته را هم به خود و هم به خانواده ویلچر نشینش گوشزد کند که زندگی همچنان جاری است.
شاید چین و چروک بر صورت اکبر نقش بسته باشد و گرد پیری کمکم او را از مرز میانسالی گذرانده باشد ولی همچنان پر انرژی است هر چند که دیگر تاکسیش که این روزها وسیله ایاب و ذهاب خانواده شده نفسهای آخر را میکشد و جایی برای وصله و پینه شدن زهوارهای در رفتهاش ندارد. وی میگوید: بعد از پایان جنگ راهی ژاپن شدم تا کار و درآمدی داشته باشم. بعد از هفت سال که به کشور برگشتم در بیخبری کامل متوجه شدم که خواهرها و برادرانم عضلاتشان دیگر نایی ندارند. به هر دری زدم تا راه بهبودشان را پیدا کنم ولی متأسفانه کار به جایی نبردم و تنها کلمهای که شنیدم این بود که بیماری ارثی است و کاری نمیتوان برایشان کرد.
اکبر در حالی که در تمام صحبتها و اخمهایش برق دندان از کنار لبش نمیافتد، میگوید: من با همکاری یکی از دوستانم تصمیم بر این گرفتیم تا راهکاری را پیدا کنیم تا این بچهها در کنج خلوتشان ذره ذره آب نشوند. مصمم شدم تا آنها را در کلاسهای آموزشی کامپیوتر شرکت دهم تا از این طریق هم مهارتی کسب و هم آینده خود را تأمین کنند.
در همین رابطه از هشت سال پیش با تمام نهادها و ارگانهای مرتبط تماس گرفتم تا شاید مسیر کمی هموارتر شود، حتی با آقای خاتمی، رئیسجمهور وقت هم دیدار کردم و برادرشان خانه ما آمد ولی حیف که از آن همه رفت و آمدها چند وعده سرخرمن نصیبمان شد و آخر سر گفتند بیایید 100 تومن بگیرید و بروید. با تمام این اوصاف روحیه خود را از دست ندادم و به طور مداوم تماسهایی را با وزارت ارتباطات، سازمان بهزیستی، هلال احمر، جهاد دانشگاهی و وزارت تعاون برقرار کردم تا شاید زمینهای برای اشتغال این پنج نفر فراهم شود ولی در این مسیر چیزی جز در بسته چشم انتظارم نبود.
خدا را شکر هماکنون سه سالی هست که دفتر پستی خود را راهاندازی کردیم و اغلب کارهای سازمان بهزیستی را انجام میدهیم.
وقتی در فضای 70 متری پستخانه برادران عابدی بحث داغ و داغتر میشد به پیشنهاد رحمان یکی از برادران ویلچرنشین اکبر، کرکره مغازه پایین آمد تا حرفهای ناگفته این خانواده از زبانی که دیگر دستی برای همیاری ندارد، به گوش برسد. رحمان، گرافیست است و از قضا اهل قلم. هر چند امروز طرح بنرهایش در سازمان بهزیستی بیرقیب است اما سری هم در سرای فیلمنامهنویسی برده تا به گفته خودش ثابت کند هر روز آماده دستیابی به موفقیتهای بیشتر است. او هم به مانند سایر اعضای خانواده برای یافتن کار زیاد به این در و آن در زده ولی هر بار به بهانه اینکه تو توان رفت و آمد نداری او را پس زدهاند.
رحمان میگوید شادزیستی حق ماست. ما باید مانند دیگر افراد جامعه زندگی کنیم و هیچ کس این مجوز را ندارد که این حق را ضایع کند.
رحمان لغاتش سنگین است و پر معنی به نحوی که هر بار چون دست سنگینی بر دوش فرود میآید و این نکته را متذکر میشود که من اینجا رسیدم تو که سالمی چه کردی؟
هر از چندگاهی رحمان به کمک شانه دستش را بالا میآورد تا تأکید خود در صحبتها را متذکر شود.
وی میگوید: اگر شما از پشت تلفن با من صحبت میکردید مطمئناً به ذهنتان خطور نمیکرد که من یک فرد معلول هستم که این چنین با روحیه در حال صحبت هستم. ما پنج نفر تواناییهایمان را در قالب جسم نمیبینیم که اگر چنین بود هماکنون اینجا نمینشستیم. مطمئن باشید اگر کسی در طول روز به ما نگاه سنگین نداشته باشد یا اینکه خود را در آینه نبینیم به کلی مشکل جسمیمان را به یاد نخواهیم آورد.
اما قصه پر ماجرای این خانواده به همین چند کلمه خلاصه نمیشود. رحیم و عین الله دو برادر دیگر معلول به تازگی ازدواج و مسیر زندگی را به روشنی طی کردهاند؛ مسیری که شاید نه، بلکه قطعاً بسیاری از ما جوانان به اصطلاح سالم از آن هراسانیم و سعی بر آن داریم که پرمان به پر آن نگیرد.
رحیم میگوید: ما هم مثل همه، خانوادهای را مد نظر گرفتیم و به خواستگاری رفتیم. برای من خیلی با اهمیت بود زمانی که اولین مراحل را طی میکردیم. خانواده عروس خانم هیچ توجهی به جسم بنده نداشتند و وجود پشتکار در من و خانوادهام را تحسین میکردند. خدا را شکر زندگیمان را شروع کردیم ولی از نظر معیشتی مشکلاتی هست که مسئولان باید به آن توجه کنند.
رحیم در حالی که سعی دارد خیلی از حرفها را به زبان نیاورد، بیان میدارد: متأسفانه در جامعه ما به معلول تنها نگاه مصرفی می شود. یعنی اینکه این آدم تنها باید مصرف کند و به کار تولید و اشتغال نمیآید. این نگاه کاملاً اشتباه است و باعث میگردد تا کمکم معلول اسیر جبر روزگار شود. هماکنون سازمان بهزیستی ماهانه 30 هزار تومان حقوق برای معلولان در نظر میگیرد که این پاسخگوی حتی گوشهای از نیازهای او نیست. بحث من این است که این مبلغ ناچیز را هم به ما ندهند ولی بسترهای اشتغال را فراهم کنند. دولت محترم طرحی ارائه کرده که میتوان از راه دور و در خانه با استفاده از سیستم دولت الکترونیک مشغول به کار شد. اگر سازمان این امکان را فراهم آورد مطمئن باشید دیگر هیچ معلولی به آسایشگاه سپرده نمیشود و خود نیز میتواند کمک خرج زندگی باشد.
هرچه از حضورمان در لابهلای کلمات پرمعنی و عزم راسخ این خانواده میگذرد، بیشتر به خود شک میکنیم که ما برای خود چه کردهایم. نهایتاً قلمی برمیداریم و حرفی از این طرف و آن طرف سر هم میکنیم و به نوعی به زندگی وصله و پینه میزنیم و در آخر بادی به غبغب میاندازیم و گوش فلک را کر میکنیم که ای بابا ما چنان هستیم و چنان کردیم. به واقع من و شما کجای این داستان زندگی ایستادهایم و تا چه حد از توانایی خود بهره گرفتهایم. به یقین میتوان گفت همه ما با شرایطمان سازگار شدهایم و حتی لحظهای نخواستهایم تا خود را از آنچه هستیم، فراتر ببریم.
سکینه عضو دیگر خانواده است و به او نقاش باشی میگویند. هنوز رقم 25 سالگی در کنار اسمش ثبت نشده ولی توانمندیهایش بیش از آن چیزی است که میتوان تصور کرد. مسئول کامپیوتر پست است و کارهای دیگر اعضای خانواده را مدیریت میکند. میگوید: روزهای اول که مریضی به سراغمان آمده بود، با خود میگفتم که من یک دختر هستم. من چرا در جوانی باید چنین مریض شوم. چرا من؟ و هزار چرای دیگر که ذهنم را به انبار بزرگی از سؤالهای بیجواب تبدیل کرده بود. از آنجایی که خانواده ما روحیه هم را بالانس میکنند و نمیگذارند کسی در غم فرو برود، من هم تصمیم به کار گرفتم و نگذاشتم زمینگیر شوم. خدا را شکر زندگی بدی نداریم ولی نمیتوان اسم خوب رویش گذاشت. اگر بخواهیم خط فقر را تعریف کنیم ما صد مرتبه زیر آن هستیم که این تنها اختصاص به ما ندارد بلکه تمام معلولان در این شرایط به سر میبرند.
سکینه با اشاره به کارهایی که اکبر تاکنون برایشان انجام داده میافزاید: بعد از پدر و مادرمان داداش اکبر همه کسمان شده است. همسر ایشان نیز بدون هیچ چشمداشتی زندگیشان را وقف ما کردهاند. امروز بهترین مونس تنهاییهایم همسر برادرم هستند و نقش خواهر بزرگتر را برای من ایفا میکنند. هیچگاه از ایشان تندی ندیدیم و نگاه سنگین بر ما نداشتند. امیدوارم خداوند اجر خیر نصیبشان کند. به معنای واقعی دستگیر ما هستند و در این کار از هیچ کوششی مضایقه نمیکنند. من یقین دارم که او اهل بهشت است و با ائمه محشور خواهد شد.
وقتی به ظاهر سکینه نگاه میاندازم با خود میگویم چرا او مانند دیگر دختران نیست؟ چرا هفت قلم آرایش ندارد که ضعف جسمی خود را بپوشاند؟ چرا نگاهش نجیب است و چرا وقتی اسم برادر بزرگتر میآید با خضوع سرش را پایین میاندازد؟ در برابر تمام این سؤالها تنها یک کلام میگوید: خدا را دوست دارم و میدانم که هوای من را دارد.
زندگی خانواده عابدی پر از درس است. درسهایی که شاید هیچگاه ما آنها را فرا نگرفتهایم و تنها خود را دچار روزمرگی نکردهایم. بیاییم خودمان کلاهمان را قاضی کنیم تا وقتی که پول داریم به زمین و زمان و سیاست گیر میدهیم و وقتی که پول نداریم دولت را به چالش میکشانیم که چه کرده برای ما. اما خانواده عابدی وقتی برای این بحثها نگذاشت و ثابت کرد که به تنهایی میتوان تعاونی را تشکیل داد و همه اعضای خانواده را گرد هم جمع کرد و رزق حلال به دست آورد. شاید دور از انصاف باشد خواسته برادر بزرگ خانواده عابدی را در این چند سطر موجز نیاوریم. او از دولت تنها یک چیز می خواهد و آن هم ملاقات با رئیسجمهور برای دقایقی کوتاه است. به گفته خودش «عاشق رئیسجمهورم».