علیرضا محمدی
حالا نوبت من است که بپرم. چرا این طور نگاهم میکنی؟ یعنی هنوز از دستم ناراحتی؟ نمیبینی چه بیصدا گریه میکنم. گفته بودم مرد گریه نمیکند و حالا دوست دارم اشکم را ببینی. ببین و با نگاهت بگو بخشیدیام. بگو که فهمیدی آن روز قصد نداشتم اذیتت کنم و جوانی عقل از سرم پرانده بود. میدانم این حرفها را باید من می زدم و حالا باز تو بزرگی کن. اصلاً حرف آن روز را بزن. دست بگذار روی شانهام و سرخی بینیام را ببین. با دستهای کوچکت، چانهام را بالا بیاور و در جواب سیلیام جملهای را بگو که تا آخر عمر توی گوشم بپیچد و زنگ بزند. بگو خوشحالی از اینکه صورتت لایق دست یک رزمنده شده و چقدر دوستداشتی ریختن آب روی سرم واقعاً کار تو باشد تا من از سوء تفاهم پیش آمده این قدر شرمنده نباشم.
وای علی جان! کاش آن روز در جواب سیلیام، کتکم میزدی و اجازه نمیدادی در برابر بزرگواریات خرد شوم. من جوان بودم، تو چرا خامی کردی و این همه کرم و بزرگواری را توی دل کوچک من سرازیر کرد؟ نگفتی پر میشود و مجبورم به شکل قطرات اشک خالیاش کنم: اگر آن روز جلوی خودم را نمیگرفتم که آبرویم میرفت. یک سیلی و چند فحش حقم بود و تو آن روز حق مرا ادا نکردی.
***
تو هم بیا بپر حمیدجان، هنوز توی تنم یک جای سالم پیدا میشود که با پوتینت متبرک کنی. بیا که دارد دیر میشود. عملیات وقت یادآوری خاطرات گذشته نیست. آن روز هر چه بین ما گذشت تمام شد. مهم این لحظه است. نمیشنوی رگبار گلولهها چه میگویند؟ سمفونی عاشوراست انگار. باز دل تاریخ شکافته شده و زمان معنی خود را از دست داده است. بچهها آن طرف این پل زخمی منتظرت هستند. بیا پا روی سینهام بگذار و با یک جهش زمین و زمان را به هم بدوز. سیم خاردارها را رد کن و به دل یک حماسه بپیوند. بیا و پایت را چنان روی سینهام بکوب که صدای شکستن دندههایم، سند بندگیام باشد پیش حسین زهرا (س) بیا و بگذار من هم جزیی از این تاریخ پرافتخار باشم.
راستی تازگی چیزهایی فهمیدهام. نباید آن روز آن حرفها را به تو میزدم. آخر حمیدجان دست خودم که نبود. وقتی ناغافل زدی توی گوشم، همه چیز یادم رفت الا نصیحت پدرم که میگفت موقع عصبانیت 14 تا صلوات بفرست و بعد تصمیم بگیر. فرستادم و بعد از آن دیگر از دستت ناراحت نبودم. تو هم فهمیده بودی طرفت را اشتباه گرفتهای و به اصطلاح خواستم از شرمندگیات کم کنم. چه میدانستم بدتر میشود. حالا بگذر و بپر، این سینهام و آن پوتینهایت.
***
آسمان به زمین میآمد اگر جای تو کس دیگری روی سیم خاردارها میخوابید؟ خب یادت رفته بود سیمچین را بیاوری، تقاص فراموشی که له شدن زیر پاهای همرزمان نیست. کسی هم که نخواست نوجوان 15 سالهای مثل تو این کار را بکند. میخواستی مردانگیات را نشان بدهی؟ مگر آن روز که وسط کلی پوتین بدبو خوابیده پیدایت کردیم و فهمیدم واکس هر شب پوتینهایمان کار تو بوده، معلوممان نشد پسرک ریزجثه گردان، از همه ما مردتر است.
پس کار امروزت چه بود؟ شاید میخواستی شرمندهمان کنی، یا که نه، یادمان بدهی به سن و سال و محاسن سفید و سابقه جبههمان ننازیم و بفهمیم که هنوز از امثال تو عقبیم.
ناسلامتی من فرمانده گردانت هستم علی جان، انصاف نبود این طور جلوی نیروها خجالتم بدهی، ببین چطور نگاهم میکنند. به خیالشان من از توخواستم در عوض جا گذاشتن کوله تجهیزات روی سیمخاردارها بخوابی. بلند شو و بگو اصرار خودت بود و تا خواستیم از میان بزرگترها یکی را انتخاب کنیم، مردانه پای اشتباهت ایستادی و پریدی وسط سیمخاردارها، مثل بوته گلی در میان خارها تن کوچکت را پل پیروزیمان کردی و حالا همه ما جز حمید یکی از استخوانهایت را شکستهایم.
راستی چرا حمید نمیآید؟ چند روز پیش بود که شنیدم میانهتان به هم خورده و توی گوشات زده، حتماً رویش نمیشود باز زخمی به جسم نحیفت بزند و وقت تنگ است. باید صدایش بزنم و او هم ناگزیر است احساس لهکردن یک دوست را تجربه کند.
***
حاجی صدایت میکند حمیدجان، تو هم باید بپری و کار را یکسره کنی. نترس دیگر دردی احساس نمیکنم. اولین نفرها دندههایم را شکستند و نفرات بعدی آن قدر درد را به اوج رساندند که دیگر گوشت تنم عادت کرده و چیزی احساس نمیکنم. حالا تنها نگرانیام عملیات است. تو هم که بر روی این پل زخمی وظیفهاش را انجام داده و باید به حساب کتابهای خودش برسد. راستش آن قدرها که شماها فکر میکنید پاک و بیگناه نیستم. غیر از آن روز که ناخواسته تو را شرمنده کردم، یک خرده حسابهایی هم با اعمال خودم دارم. هیچ وقت نتوانستم هیچ کاری را تا آخر درست انجام بدهم. پوتینهایتان را واکس زدم، وسطش خوابم برد و دستم رو شد. ظرفها را خارج از نوبت میشستم و روغن روی دستهایم، لویم میداد. فکری شدهام نکند نیتم خالص نبوده و رو شدن دستم به خاطر همین ریا است. اگر خدا اعمالم را قبول نکند، آن وقت چه؟ اگر کار امروزم هم خالص نباشد و آن طرف بگویند بیخود کردی خودت را روی سیمخاردار انداختی، آن وقت چه؟ گناهانم را چه کنم حمید جان؟ کرم خدا جای خود، اما دراین 15 سال چه غلطی کردم که لایق بزرگی او باشد؟ میگویم بیا بپر و پایت را محکم روی سینهام بکوب به خاطر همین است. بلکه با این دردها گناهانم تکانی بخورند و خدا ببخشدم. دارد دیر میشود؛ بسمالله.
***
چارهای نیست علیجان باید بپرم، حاجی صدایم میزند و بین ستون فاصله افتاده. میدانم خاطرهای در شرف شکل گرفتن است. خودم را میبینم در سنین میانسالی که روبهروی آینهای ایستادهام و دارم به این روزها فکر میکنم. به لحظههایی که خلق شد و تاریخ به آنها بالید، به قدمهایی که باید به سوی یک خاطره شگفتانگیز بردارم و به همان لحظه نابی که پایم را روی سینهات میگذارم و چشم در چشمت معنی عشق یک آن برق میزند توی سرم و اگر عاقل باشم، تا آخر عمر از رعشه این برق گرفتگی مکیف میشوم و عالمی را روشن میکنم.
وای چه لحظهای خواهد شد. چطور از ذرهذرهاش استفاده کنم و چطور با خاطراتش زندگی کنم؟ علیجان خدا رحمت کند تو را و تمامی انسانهایی مثل تو را که به تاریخ فرصت درک این حماسهها را میدهید و چه خوشبختیم ما که در عصر شما زندگی میکنیم.
تا الان فکر میکردم توقفم به خاطر شرم از نگاهت است، یا آن سیلی کذایی که دردش را یک لحظه احساس کردی و شرمش یک عمر با من خواهد بود. اما حالا خوب میدانم که خدا خواست تماشاگر عشقبازی او و تو باشم و شاید راوی این لحظات. اینکه میگویند هر روز جبههها عاشوراست یعنی همین.
خدا، بنده مخلصی را انتخاب میکند، با کلی تیر و ترکش و درد و مصیبت نوازشش میدهد و ماحصل این عشق بازی خلق یک شهید است و تبریکی که خدا در خلق امثال تو به خودش میگوید. البته ما را نیز از این حماسه سهمی است. قرار است راوی باشیم و تعریف کنیم برای گوشهایی که خدا کند شنوا باشند.
علیجان دیگر وقتش فرا رسیده. باید قدمهایم را بشمارم و روی هوا معلق شوم. فرود بیایم با تمام وزنم روی هیکل نحیف تو و به طرفهالعینی آن سوی سیمخاردارها فرود آیم. پل زخمی چشمهایت را باز نگه دار. گفتم که برق نگاهت را لازم دارم. دوست دارم این خاطره حزنانگیز مونس شبهایم باشد. گنجینهای که بار گرانش را یک عمر روی دوش بکشم و با آن خو بگیرم. پل زخمی، آغوش بگشای...