اگر موافقید از نحوه شهادت اولین فرزند شهیدتان یعنی آقامهدی، شروع کنیم...
اینجانب اسحاق فاضل متولد 1314 پدر شهیدان مهدی، حمید و مجید فاضل هستم. آقا مهدی در دومین اعزام خود به جبهههای نبرد حق علیه باطل با وجود اینکه تنها 13 روز از اعزام برادرش حمید به جبهه میگذشت در تاریخ 24/10/61 در حالی که در کلاس سوم نظری در رشته تجربی مشغول تحصیل بود به جبهه جنوب اعزام و در لشکر 27 حضرت رسول(ص) مشغول خدمت میشود. کمتر از یک ماه از ورود او به منطقه نگذشته بود که عملیات بزرگ والفجر مقدماتی در منطقه جنوب فکه آغاز میشود. مهدی پس از پایان عملیات به مرخصی آمد و این آخرین دیدار او با خانواده بود. وی مجدداً پس از چند روز به منطقه بازگشت. با شروع عملیات والفجر یک در منطقه شمال فکه جز نیروهای خط شکن وارد عمل میشود و در اولین شبهای آغاز عملیات در تاریخ 23/1/62 به خیل شهدای بی شمار اسلام میپیوندد و پیکر پاک و مطهرش در همان منطقه میماند. آقا مهدی بر اثر اصابت موج انفجار دعوت حق را لبیک گفت و به خیل شهدای اسلام پیوست. یکی از همرزمان مهدی نقل میکرد که شهید انگار که به خواب رفته بود و تنها مقدار کمی خون از بینیاش آمده بود.
عنوان کردید که آقا مهدی به اتفاق برادرش حمید در زمان عملیات والفجر مقدماتی در منطقه حضور داشتند، از نحوه شهادت آقا حمید بفرمایید.
آقا حمید در اولین مرحله اعزام خود به جبهه در تاریخ 11/10/61 به جبهه جنوب و لشکر 27 محمد رسول الله (ص) اعزام میشود از پادگان دوکوهه و چنانه مقابله منطقه عملیاتی فکه اردو میزنند و در تاریخ 18/11/61 در عملیات والفجر مقدماتی شرکت میکند و در آن عملیات مجروح و به بیمارستان شهید چمران شیراز اعزام میشود. آقا حمید پس از بهبود و استراحت کوتاه مجدداً عازم جبهه شد. مدتی پس از پایان عملیات والفجر یک، هیچ خبری از مهدی دریافت نکردیم. به دنبال این موضوع، جستوجو جهت یافتن مهدی آغاز شد اما هیچ نتیجهای نداشت. پس از مدتی که همه از بازگشت مهدی ناامید شدیم، اجاره برگزاری مراسم یادبود به ما داده شد. با یگانی که حمید در منطقه غرب در آن حضور داشت، تماس گرفتیم و از او خواستیم که برای کاری ضروری برگردد. حمید خودش میگفت وقتی به من گفتند باید به تهران برگردی، دلم گواهی میداد که برادرم مهدی شهید شده است.
حمید در نیمههای شب در حالی که با صحنه حجله و چراغانی به مناسبت شهادت مهدی مواجه شده بود، به خانه برگشت. البته عکسالعمل اولیه او را در آن شب هرگز کسی ندید، اما حال و هوای او به خوبی نشان میداد که زیاد در این دنیا مهمان ما نخواهد بود.
حمید در آخرین اعزام خود در ایام دهه فجر سال 1362 همزمان با برگزاری مانور بزرگ آزادی قدس به تاریخ 19/11/62 همراه برادرش مجید که پس از طی دوره آموزش عمومی در پادگان امام حسین (ع) عازم جبهه بود، به جبهه اعزام میشود. این بار مجید به سقز و حمید به تیپ 10 سیدالشهدا گردان علی اکبر در جنوب میپیوندند.
چند صباحی نمیگذرد که عملیات ویژه خیبر در منطقه هورالهویزه به قصد تصرف جزایر مجنون آغاز میشود و نیروهای تیپ از جمله حمید، جهت پدافند از مواضع فتح شده به خط مقدم اعزام میشوند. در روز 16/12/62 پاتک دشمن همراه با آتش سنگین آنان، نیروهای خودی را مجبور به عقبنشینی از بخشی از خطوط مینماید. رزمندگان گروهان باهنر نوبت به نوبت از کانال خارج شده و به عقب برمیگردند که در همان حین، حمید بر اثر اصابت گلوله دوشکا از ناحیه ران پا مجروح میشود و بر روی زمین میافتد اما به دلیل شدت آتش، کسی فرصت و مجال آوردن او را به عقب پیدا نمیکند. پس از مدتی انتظار وقتی از حمید هیچ خبری به دست نمیآید و در حالی که آماده برگزاری اولین سالگرد شهادت برادرش مهدی بودیم و وقتی امکانی برای بازگردان جنازه حمید به وجود نمیآید، به ما اجازه داده شد تا مجلس شهادت او را نیز برپا کنیم و طی تماس تلفنی با شهر سقز، از برادرش مجید خواستیم که برای شرکت در مراسم به تهران بیاید.
از نحوه شهادت آقا مجید برای ما بگویید.
مجید متولد سال 1347 بود. در فروردین ماه سال 65 با سخنرانی حکیمانه و دوراندیشانه حضرت امام خمینی (ره) در روز تولد حضرت امیرالمومنین (ع) مبنی بر اینکه هر کس میتواند به جبهه برود، مجید نیز که در آن زمان مشغول تحصیل در کلاس چهارم تجربی بود و قصد شرکت در کنکور را داشت احساس تکلیف کرد و فرمان امام را لبیک گفت و بار دیگر راهی جبههها شد. او در سومین اعزام به مناطق جنگی در فروردین ماه 65 به گردان عمار از لشکر 27 حضرت رسول (ص) میپیوندد اما در جبهه نیز از درس خواندن غافل نبود و حتی در کنکور سراسری دانشگاهها در جبهه شرکت کرد. گردان عمار مدتی را در خطوط عملیات فاو پدافند میکند و در تاریخ 18/2/65 جهت استراحت و مرخصی به پادگان دوکوهه میآید و تصمیم گرفته می شود فردا همگی به مرخصی بروند که فردای آن روز حدود ساعت 11 از قرارگاه خبر پیشروی نیروهای عراقی را به فرمانده گردان برادر یزدی اعلام میکنند و از او درخواست 2 گردان نیرو میشود او نیز موضوع را با نیروهای گردان مطرح میکند و همه سریعاً خود را آماده میکنند. عدهای وصیتنامهها و دست نوشتههای خود را مرور میکنند، مجید نیز در آخرین نوشتههای خود چنین آورده است:« الان از جبههای عمل خواهیم کرد که سه سال پیش برادر عزیزم مهدی جنازهاش در آنجا جا مانده است.» و در جای دیگر از اینکه نتوانسته است آرزوی پدر و مادرش را برای پزشک شدن برآورده سازد عذرخواهی میکند.
بالاخره نیروها حرکت میکنند و ساعت 3 نیمه شب به پشت خطوط دشمن میرسند و شب را در آنجا استراحت میکنند. ساعت 13:30 فردای آن روز فرمان پیشروی به سوی خط مقدم صادر میشود و بسیجیان شروع به پیشروی میکنند. وضعیت کاملاً بحرانی بود، درگیری بسیار سخت و آتش دشمن سنگین بود. هر گروهان و دسته در کانالی به حرکت درآمده و جهت خنثی کردن حرکات دشمن وارد عمل شده بود. آرپیجی زنها که مجید نیز از جمله آنان بود شجاعانه در برابر تانکها ایستادگی میکردند و با کمترین امکانات میجنگیدند.
در جریان این مقاومت و ایستادگی در روز 22 اردیبهشت ماه سال 65 مطابق با دوم رمضان المبارک، مجید در اثر اصابت ترکش به سر، در سن 18 سالگی شهید شد و به سوی رضوان الهی شتافت. در جریان آن عملیات تنها یک اتوبوس از 9 اتوبوسی که از پادگان اعزام شده بود برگشت و بقیه شهید و مجروح شده بودند. پیکر مطهر مجید نیز به تهران منتقل و در قطعه53 گلزار شهدای بهشت زهرا در کنار سنگ یادبود برادرانش به خاک سپرده میشود.
حاجیه خانم رجاییان! شما به عنوان کسی که این شهدا در دامان شما پرورش پیدا کردند، بفرمایید که فرزندان شهیدتان هر کدام چند سال داشتند؟ آیا ازدواج هم کرده بودند؟
مهدی 20 سال سن داشت، حمید 17 ساله و مجید 18 ساله بود که شهید شد. هیچ کدام از آنها ازدواج نکرده بودند.
از خصوصیات بارز اخلاقی فرزندانتان برایمان بگویید.
از خصوصیات بارز این عزیزان که زبانزد خاص و عام بود، خوش اخلاقی و خوش رفتاری آنان بود. اخلاص در کارها و برای خدا عمل کردن از ویژگیهایی بود که در همه کارهای آنان مشهود بود به گونهای که دوست نداشتند حتی خانواده از فعالیتهای انقلابی و جهادی آنان باخبر شود و ما بعد از شهادت آنان بود که به بسیاری از فعالیتهای فرهنگی، خدماتی و انقلابی آنان از زبان دوستان و همرزمانشان پی بردیم.
یکی دیگر از ویژگیهای شخصیتی این شهدا، عدم تعلق خاطر آنان به دنیا و مظاهر آن بود. به طور مثال میتوانم از یکی از کارهای مهدی یاد کنم که با وجود اینکه در بذل و بخشش پول و اموال خود دست و دل باز بود ولی در جبهه تعریف میکردند با اینکه پوتینهایش مستعمل شده بود ولی حاضر نبود به تدارکات یگان مراجعه کند و جیره استحقاقی خود را بگیرد و یا حمید وقتی از جبهه تسویه حساب میکرد، علاقهای نداشت برای گرفتن حقوق به امور مالی برود و همینطور مجید که حال و هوای شرکت در کنکور و حضور در دانشگاه نتوانست مانعی در سر راه او در جبههها ایجاد کند.
شما به عنوان مادر این شهدا، از دوران جنگ و یا تحصیل آنها خاطره خاصی در ذهن دارید؟
در مورد حمید میتوانم از زمان مجروح شدنش بگویم، زمانی که از منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی به شیراز منتقل شد. در آنجا برای اینکه خانواده متوجه مجروح شدنش نشود، یک نامه با آدرس جبهه برای خانواده فرستاد که ما فکر کنیم او همچنان در منطقه و سالم است و نگران حال او نباشیم، اما وقتی نامه به دست ما رسید متوجه مهر اداره پست شیراز روی نامه شدیم و فهمیدیم حمید در شیراز است.
از مجید به خاطر دارم در هنگام آخرین اعزام در فروردین 65 چون او و برادرش جواد (که اکنون در نیروی دریایی سپاه مشغول خدمت است) قصد رفتن به مناطق جنگی را داشتند، به خاطر مراعات حال ما، جواد به مجید پیشنهاد قرعهکشی داد ولی او با قاطعیت قصد رفتن کرده بود و حتی حاضر به قرعهکشی نشد و جواد را مجبور به ماندن کرد.
فرزندان شهیدتان نسبت به ولایت و رهبری چه دیدگاهی داشتند؟
این شهدا نیز به مانند همه شهدای انقلاب، مظهر ارادت و تبعیت محض از ولایت و رهبری بودند چرا که جان خود را به فرمان پیر و مراد خود در راه خدا، قربانی کردند. زمانی که مهدی در مناطق جنگی بود یک روز برای مرخصی نزد یکی از اقوام که در نزدیکی منطقه بوده میرود، بعدازظهر هنگام بازگشت میزبان از او میخواهد که شب را در آنجا بماند، ولی مهدی پاسخ میدهد: «مرخصی من فقط یک روز است و اگر بیشتر بمانم بر خلاف امر فرمانده خود که منصوب غیرمستقیم فرماندهی کل قوا و نایب امام زمان است رفتار کردهام.»
این شهدا با وجود سن و سال کمی که داشتند، ارادت ویژهای هم به سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) داشتند. همرزمان مهدی نقل میکردند زمانی که وی در مناطق جنگی حضور داشت در پشت لباس رزم خود فرازی از دعای ندبه را درشت نوشته بود، به این مضمون که :«این الطالب بدم المقتول بکربلا).
چه توصیه و پیامی برای عزیز دارید؟
مردم ما از درک بالایی برخوردارند و نیاز به پیام و یا توصیه ما ندارند. اما پیام من به دشمنان کینهتوز داخلی و خارجی نظام مقدس و مردمی جمهوری اسلامی این است که بدانند امروز نیز پرچم عزت و اقتدار این کشور بر دوش پاسداران، بسیجیان و مجاهدان جان برکفی است که اجازه نخواهند داد ثمره خون و ایثار شهیدان، آزادگان، جانبازان و رزمندگان سرافراز دوران دفاع مقدس پایمال شود و تحت رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنهای در دفاع از اعتقادات و مرز و بوم کشور اسلامی خود تا پای جان ایستادهاند.
حاج آقای فاضل اگر صحبت دیگری دارید، بیان کنید.
تنها جملهای که در اینجا میتوانم مطرح کنم فرازی از وصیتنامه شهیدی از عملیات والفجر هشت به نام عباسقلی علیزاده است که برایتان نقل میکنم:
یاد شهیدان، عکس آنها نیست که در معرض نمایش بگذاریم، یاد آنها راه آنهاست، راه آنها کار آنهاست و کار آنها ناتمام مانده...
صحبت از وصیتنامه شد، اگر امکان دارد فرازهایی از وصیت فرزندان شهیدتان را برای ما و خوانندگان بیان کنید.
متأسفانه از مهدی به علت اینکه در شب عملیات وصیتنامه را در جیبش گذاشته بود و جسد او در منطقه ماند، وصیتنامهای در دسترس نبود ولی از دو شهید دیگر وصیتنامه باقی مانده است که چند جملهای از آن نقل میکنم، حمید در بخشی از وصیتنامه خود آورده است:
«بارخدایا تو را سپاس میگویم که چنین نعمتی به ما دادی که در راهت جهاد کنیم و باز تو را سپاس میگویم که چنین رهبری برای ما قراردادی که ما را از دشت ذلت به قله عزت کشاند».
مجید نیز در فرازی از وصیتنامه خود تأکید کرده بود که:« از شما میخواهم از اینکه بار دیگر فرزندی را تقدیم اسلام میکنید غمگین مباشید، چون که من و دیگر برادرانم امانتی بودیم در دست شما و به حق که این امانت را به خوبی حفاظت کردید و آن را به صاحب اصلیاش تحویل دادید.»