کد خبر: 390964
تاریخ انتشار: ۰۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۲۱:۱۴
حکایت مسجد جامع خرمشهر
علیرضا محمدی
حکایت مسجد جامع از صفوف به‌هم فشرده نمازگزاران شروع می‌شود در شهری که به نجف ثانی شهره بود؛ شهری با بیش از 400 حسینیه و مسجد که این بین جای یک مسجد جامع را کم داشت و این اتفاق در نیمه سده سیزدهم هجری رخ داد. دقیقش می‌شود 1250 هجری خورشیدی که عده‌ای از اهالی منطقه دست به احداث مسجدی می‌زنند که مقدر بود در تاریخ این مرز و بوم نقش خاصی ایفا کند، یک تنه مقابل سپاه سوم عراق بایستد و خم به ابرو نیاورد، آماج گلوله‌ها و انفجارها قرار بگیرد و جا خالی نکند، صحنش را پر از اجساد مردم شهرش ببیند و بی‌صدا بگرید، آن قدر زخم پوتین‌های دشمن را تحمل کند تا با شنیدن آوای «خرمشهر آزاد شد» روی مناره‌هایش گل بکارد. مصائب را پشت سر مصائب ببیند و باز هم بایستد. بایستد و به مردمش بگوید که خرمشهر هنوز زنده‌ است. بایستد و نمادی از مقاومت یک ملت شود. بایستد و... بایستد و بایستد.
***
اما حکایت این مسجد برای ما از صفوف پر اول و دومش آغاز شد و جوانانی که قبل از شروع نماز هر کدام قرآنی به دست داشتند و قرائتی و صفا و... نماز آغاز شد. روی صحنی قامت بستیم که نمی‌دانستیم زیر پای‌مان چه خبر است. قبلا هم در این مسجد نماز خوانده بودم و جای ترکش‌های روی دیوارهایش را دیده بودم. کتاب «دا» را هم که خب، خیلی‌های‌مان خوانده‌ایم و چیزی‌هایی به ما گفته است. اما این یکی را نمی‌دانستم. اینکه روی چه جایی ایستاده‌ام. منظورم خود مسجد نیست، نقطه‌ای است که رویش ایستاده بودم. ردیف سوم یا چهارم بعد از امام جماعت، سمت راست صحن و دو سه متری مانده به قسمت زنانه، آنجا، زیر پای‌مان، خبرهایی بود؛ خبرهایی که ایاد برامزاده، از مدافعان خرمشهر، برایمان فاش کرد. از ابتدای حکایت مسجد جامع گفت تا انتهایی که هنوز ادامه دارد. از اینکه سال 1343 مسجد را به کلی بازسازی کرده‌اند و قبل از انقلاب هم این مسجد انقلابی بوده و مرکز بحث‌های مبارزاتی و... باقی از زبان خود برامزاده: ‌
در قبل از انقلاب مرکزیت بحث پیرامون فعالیت‌های انقلابی در مسجد جامع و مسجد امام صادق(ع) بود. این بین مسجد جامع مرکز ثقل به شمار می‌آمد و آغاز و پایان خیلی از راهپیمایی‌ها به اینجا ختم می‌شد. یکی از اولین شهدای انقلابی خرمشهر دختری به نام شهناز محمدی بود که 1357 درست مقابل مسجد شهید شد. بعد از پیروزی انقلاب نیز به دعوت مرحوم آیت‌الله سیدمحمدتقی موسوی ( امام جماعت مسجد) شخصیت‌های انقلابی نظیر شهید بهشتی به مسجد آمده و سخنرانی می‌کردند. در یکی از همین سخنرانی‌های شهید بهشتی بود که یک نارنجک از پشت دیوار به داخل حیاط انداخته شد و چند نفر از مردم را شهید کرد.
از ابتدای شروع حکایت مسجد از زبان برامزاده، سرخی خون شهدا در جای جای حکایتش احساس می‌شد و تاریخچه‌ای سرخ را برای این مسجد رقم می‌زد. برای اینکه بهتر بتوانیم از گفته‌های او مستحضر شویم، به همراه هم به محل وقوع هر اتفاق رفتیم و همان جا به تعریف ماوقع پرداخت. یکی‌شان همین ردیف سوم بعد از امام جماعت است. همان جا که به طور اتفاقی نماز خواندم و ندانستم که زیر پایم چه اتفاقاتی افتاده است: ‌
در اثنای جنگ در همین نقطه که شما نماز خواندید یک خمپاره از قسمت باز مناره به صحن می‌افتد و هشت رزمنده را در همین نقطه به شهادت می‌رساند، البته آمار شهدا بیش از این بود، چرا که عده‌ای نیز در بیمارستان به شهادت رسیدند.
برایم بسیار جالب بود که وجب به وجب این مسجد به نام شهیدی شناخته می‌شود و گوشه‌گوشه‌اش به خون مطهر این عزیزان آغشته است. زخم جنگ به وضوح بر پیکر صبور این مسجد نمایان بود و حکایت برامزاده همچنان ادامه داشت: ‌
در قبل از آغاز رسمی جنگ، ما در تیرماه سال 59 نیز عده‌ای شهید در مرز داده بودیم و با توجه به کارشکنی‌های مدنی، استاندار خائن بنی‌صدر، تحصنی به همراه عده‌ای از بچه‌های مذهبی در خود مسجد انجام دادیم که شهید جهان‌آرا ما را از این کار منع کرد و گفت که به جای تحصن بهتر است به پاسداری از شهر بپردازیم. از همان جا هم تقریباً تمامی افراد حاضر در تحصن به سپاه ملحق شدند. با آغاز جنگ نیز در نبود قرارگاه مشخصی، خود مسجد پایگاه مدافعان شد و تا آخرین روز نیز مأمن نیروهای مردمی بود.
شهید محمد جهان‌آرا، شیخ شریف قنوتی و آیت‌الله سیدمحمد‌تقی موسوی، سه نام آشنا بودند که برامزاده از آنها به عنوان اسطوره‌های مقاومت نام می‌برد. سیدمحمدتقی موسوی، امام جماعت مسجد بود که با حضورش در مسجد به جمع آوری کمک‌های مردمی برای مدافعان و آواره‌ها می‌پرداخت: ‌
در روزهای مقاومت تمامی حرکات و اقدامات به این مسجد ختم می‌شد. هر کس خانه‌اش را از دست می‌داد به مسجد می‌آمد. هرکس زخمی می‌شد به مسجد می‌آمد. مدافعان برای ساماندهی و تجدید قوا به مسجد می‌آمدند. هر کس دنبال گم‌شده‌ای می‌گشت به مسجد می‌آمد. آن زمان مردم همدلی زیادی نسبت به هم داشتند و خوب یادم می‌آید که برخی از تجار بازار صفا، کلید مغازه خود را به آیت‌الله موسوی می‌دادند تا ایشان هر طور که بخواهند از کالاهای آنها برای رفع نیاز مدافعان و سایر مردم استفاده کنند. خیلی از مردم عادی هم بنزین اتومبیل‌های خود را در اختیار ما قرار می‌دادند تا برای درست کردن بمب‌های آتش‌زا و موارد دیگر استفاده کنیم. این کار آنها در حالی صورت می‌گرفت که این سوخت را برای اتومبیل‌های خود نیاز داشتند ولی کمک به مقاومت را به خانواده‌های خود ترجیح می‌دادند.
فضایی که برامزاده در تشرح ماجرای مقاومت در مسجد برایمان به تصویر کشیده بود، حس عجیبی به آدم منتقل می‌کرد. اینکه زخمی‌ها در کجای صحن کنار هم گذاشته شده بودند و فلان پیرمرد عرب زبان بااندک وسایلش چطور در کنار در چوبی مسجد تا آخرین ساعات مقاومت، مانده و شهر را ترک نکرده بود: ‌
وقتی که وارد این مسجد می‌شوم صحنه‌های تاثیرگذار زیادی را به خاطر می‌آورم. یکی از این خاطرات مربوط به ایام دفاع و کودکان بی‌سرپرست می‌شود. در روزهای مقاومت تعداد زیادی کودک قد و نیم قد را به مسجد آورده بودند که رفته‌رفته به دلیل شدت حملات دشمن، این کودکان از حداقل امکانات نظیر آب آشامیدنی محروم شدند. در یکی از این روزها به همراه شهید ریحانی برای تهیه آب، دبه‌ای به دست گرفته بودیم که این کودکان به محض دیدن شهید ریحانی و دبه آب در دستش به تصور اینکه او آب به همراه دارد به طرفش هجوم بردند و فریاد آب آب و ماء ماء سردادند. شهید ریحانی هم برای اینکه نشان بدهد آب ندارد در دبه را باز کرد و آن را به طرف پایین کج کرد، در همین هنگام کودکان دهان خود را به طرف در دبه گرفتند و صحنه‌ عجیبی خلق شد. اینکه شهید جهان‌آرا در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد هر روز مقاومت در خرمشهر مثل کربلا بود درست است. آن روز من به عینه یکی از صحنه‌های عاشورا که همان تشنگی فرزندان اباعبدالله بود را این بار در وجود کودکان خرمشهری دیدم.
طبق گفته برامزاده خرمشهر زمانی لقب خونین شهر می‌گیرد که جنت آبادش به دست دشمن می‌افتد و از روز 27 مهر که دیگر نه مهماتی برای مدافعان باقی می‌ماند و نه رمقی برای آواره‌ها، وجب به وجب مسجد جامع و اطرافش مملو از جسد شهدا می‌شود: ‌
از روز بیست و هفتم یا بیست و هشتم مهر وضعیت شهر به جایی رسیده بود که دیگر کسی توان دفن شهدا را نداشت. مهمات ما نیز رو به پایان بود و وضعیت اسفناکی رخ داده بود. تمامی خیابان‌های منتهی به مسجد پر از اجساد کشته‌‌شده‌ها بودند و از همان روز دیگر آثار سقوط شهر رفته‌رفته نمایان می‌شد. در این زمان تمام تلاش ما برای خروج مجروحان از مسجد و انتقال آنها به آن سوی کارون معطوف شده بود، اما توان خارج کردن همه را نداشتیم و یکی از این افراد همان پیرمرد عرب زبانی بود که وقتی از او خواستیم به جای امنی پناه ببرد، گفت که جایی امن‌تر از مسجدجامع، یعنی خانه خدا، نمی‌شناسد.
نقطه‌نقطه این مسجد برای برامزاده که از اولین روز جنگ وارد کارزار شده و تا آخرین روز همپای شهدای بسیاری بود، مملو از خاطره است. وقتی که از او پرسیدم آیا خود را قهرمان جنگ‌ می‌داند؟ حرفی جز سکوت نداشت. گویی که در سکوتش به یاد آخرین روز دفاع در ساعات پایانی چهارم آبان ماه افتاده بود. همان لحظه که شهید جهان‌آرا به مدافعان داخل مسجد می‌گوید دیگر هیچ مهماتی برای‌شان نمانده و هر لحظه امکان دارد نیروهای خصم به مسجد هجوم آورند. برامزاده خوب به یاد می‌آورد که چطور شهر خیابان به خیابان و کوچه به کوچه سقوط کرد تا به آخرین دژ مقاومت یعنی خود مسجد جامع ختم شد. در واقع سقوط مسجد جامع، به معنی سقوط خرمشهر بود. همان طور که آزادی‌اش نماد آزادی کل شهر شد و چه خوش گفت شهید آوینی که: «مسجد جامع همه خرمشهر بود.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار