
کار و همت مضاعف
یادم هست که شبانهروز کار میکرد. از عجیبترین چیزهایی که در این دوره آشناییمان از مرتضی میدیدم، خستگیناپذیریاش بود. یادم هست که مثلاً توی اتاق جهاد – تلویزیونی که یک میز موویلا بود، فیلمها را میدید برای مونتاژ کردن، چون مونتاژ و صداگذاری و کارگردانی یعنی همهچیزها با خودش بود. فیلمرا که میدید ما میرفتیم خانه، وقتی برمیگشتیم میدیدیم دوباره پشت میز نشسته، به او میگفتیم آقا مرتضی چه کار داری میکنی؟ میگفت: دیشب بیدار بودم تا این کار را تمام کنم. گاهی اوقات اتفاق میافتاد که سه شبانهروز مداوم بیدار بود.
سواد و سلوک
قلم قوی مرتضی اولاً نشأت میگرفت از تسلط کاملش به مسائل اسلامی. من میدانستم تفسیر واقعاً خوب میداند. زبان عربی خوب بلد بود و حدیث خیلی خوانده است. روی نهجالبلاغه خیلی کار کرده بود با آن هوش و ذکاوتی که به تعبیر خودش همیشه شاگرد اول کلاسها بود، همهچیزها را توی حافظه خودش نگه داشته بود. از اینطرف در ادبیات و شعر واقعاً دست داشت و مسلط بود، سالها بود قلم میزد. از همه مهمتر تسلط بیش از اندازهاش به عرفان و فلسفه بود. با مکاتب فلسفی آشنا بود و قبل از انقلاب درس فلسفه خوانده بود و بسیار مسلط بود از آن طرف اهل سیر و سلوک بود. واقعاً توی تمام این سالها سعی داشت آنچه غیر از رضای خداست انجام ندهد و همین جلب رضایت خدا موجب شده بود واقعاً به مراتبی برسد که کمتر کسی رسیده است.
*درک روشنفکری
بعضی اوقات من مقالاتی مینوشتم که در ذم روشنفکری بود. آقا مرتضی از اینها خوشش میآمد و بعد خیلی خوب برای من توضیح میداد که تو چه چیزی نوشتهای. برای من عجیب بود که من میدانستم که چرا اینطوری هستم و احوالات و روشنفکری را درک کردهام و برای خودم مشکلی نبود که عوالم روشنفکری را درک کنم و به نقد آن بپردازم. من مانده بودم که ایشان چطوری این مسائل را درک میکند؟!
آدمی که 8 الی 9 سال در کار جبهه و فیلمبرداری و دائمالوضو است به رغم همه اینها به هیچ عنوان متشرع قشری نیست و اصلاً نمیخواهد به تو بفهماند که من خیلی آدم نماز خوانی هستم و هیچ اصراری ندارد که تو نماز خوان هستی یا نه – دیده بودم این آدم چگونه میتواند عوالم روشنفکری را درک کند.
از او سؤال کردم این مطالب را از کجا میدانید و براین اساس یک سری صحبتها بین من و او مطرح شد و او گفت میدانی احساس من نسبت به تو این است که انگار در حال دیدن جوانیهای خودم هستم.
تصورم این است که تو جوانیهای من هستی خیلی شبیه و نزدیک به من هستی. من دقیقاًمثل تو بودم. وقتی دانشکده بودم شلوغ کاری میکردم، مقالات عجیب و غریب مینوشتم و به همه سر میزدم...
من یک وقتی سر چند قسمت از مجله سوره، نامه تندی به سید نوشتم که یعنی من رفتم و بعد هم راهی خانه شدم. حالم خیلی خراب بود؛ حسابی شاکی بودم.
پلک که روی هم گذاشتم بیبیفاطمه (س) را به خواب دیدم و شروع کردم به عرض حال و نالیدن از مجله، که بیبی فرمود: «با بچه من چکار داری؟» من باز از دست حوزه و سید نالیدم باز بیبی فرمود:« با بچه من چکار داری؟» برای بار سوم که این جمله را از زبان مبارک بیبی شنیدم، از خواب پریدم. وحشت سراپای وجودم را فرا گرفته بود و اصلاً به خود نبودم تا اینکه نامهای از سید دریافت کردم. سید نوشته بود: یوسفجان دوستت دارم. هرجا میخواهی بروی، برو. هرکاری که میخواهی بکنی، بکن. ولی بدان برای من پارتیبازی شده و اجدادم هوایم را دارند که طاقت نیاوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض کردم سید پیش از رسیدن نامهات خبر پارتیبازیات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب دیده بودم.
ارادت به ولایت فقیه (از زبان شهید آوینی)
خدمت رهبر معظم انقلاب اسلامی، نایب امام عصر(عج) حضرت آیتالله خامنهای ایدکم الله تعالی بتأییداته الخاصه.
سلام علیکم و رحمهالله و برکاته. امتثال امر فرصتی برای عرض ارادت در این مرقومه باقی نمیگذارد لذا حقیر مستقیما با استمداد از فضل بیمنتهای ربالعالمین وارد در اصل مطلب میشوم بعد از عرض این مختصر که:
ما با حضرتعالی به عنوان وصی امام امت(ره) و نایب امام زمان(عج) تجدید بیعت کردهایم و تا بذل جان در راه اجرای فرامین شما ایستادهایم، همانگونه که پیش از این درباره امام امت(ره) بودهایم و بسیارند هنوز جوانانی که عشق به اسلام و شوق رضوان حق آنان را در میدان انقلاب نگاه داشته است با همان شوری که پیش از این داشتهاند، خدا شاهد است که این سخن از سر کمال صدق و از عمق قلوب همان جوانانی سرچشمه گرفته است که در تمام این هشتسال بار جنگ را بر شانههای ستبر خویش کشیدند. ما به جهاد فیسبیلالله عشق میورزیم و این امری است فراتر از یک انجام وظیفه خشک و بیروح. این سخن یک فرد نیست، دست جماعتی عظیم است که به سوی حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بیعت کند، بسیارند کسانی که میدانند شمشیر زدن در رکاب شما برای پیروزی حق از همان ارجی در پیشگاه خدا برخوردار است که شمشیر زدن در رکاب حضرت حجت(س) و نه تنها آماده، که مشتاق بذل جان هستند.
سر ما و فرمان شما.
کمترین مطیع شما سیدمرتضی آوینی
همیشه مشغول خودسازی
اواسط جنگ بود. ایشان دائماً از همان ابتدا که ما ایشان را نگاه میکردیم و در بحر حرکاتشان بودیم، مشغول خودسازی بودند. ایشان معمولاً روزه بودند. با اینکه خانوادهشان خانواده متوسط یا فقیری نبود ایشان فوقلیسانس معماری داشتند و کافی بود که مثلاً هرازگاهی فقط یک نقشهای یا نظارت یک ساختمان را قبول کنند، مقدار زیادی وجه به دست بیاورند. معذلک ایشان غالباً یک لباس خاکی، شلوار خاکی بسیجی و یک اورکتی که بچههای جبههها همیشه تنشان بود، به تن میکردند.
غالب اوقات با همین تیپ بود، تابستان و زمستان. گاهی وقتها هم که روزه نبودند ایشان غذای درست و حسابی نمیخورد، یک نان و پنیر و کشمش و گردو و گاهی وقتها هم ما به ایشان میپیوستیم و یک مدت نان و پنیر و کشمش میخوردیم. البته ما دوام نیاوردیم و برگشتیم به همان روال خودمان، اما ایشان ادامه میدادند.
تقید به شریعت
کسی بود که احساس میکرد یک تکلیفی بر دوش اوست، چون تکلیف داشت کار میکرد. من مطمئن هستم اگر انقلاب نمیشد تا 20 سال دیگر فیلم مستند نمیساخت، او معمار بود ولی چون گفته بودند که تو هم اسلحه خودت را بردار و بیا پشت خاکریز، آمده بود و من فکر کنم که به غیر از مجاهدت چیز دیگری نبود. به همین دلیل جنگ که تمام شد تقریباً تمام کارها را کنار گذاشت، به مسأله دیگری روی آورد که همان احیای فرهنگ اسلامی است.
بینیازی
میگفت زمانی که انقلاب شد سعی کردم تمام افعالم برای خدا باشد. من یکی دو بار شاید از باب حساسیت بالایی که داشتم نسبت به این مسأله، احساس کردم که نکند مرتضی به خاطر غیر خدا این کارها را میکند ولی بعد دیدم این طور نبود و من اشتباه میکردم. بارها مثلاً به خاطر صدای گرم و قشنگش به او پیشنهاد میشد بیا فلان جا بخوان یا متن بنویس. میگفت نمیپذیرم اما یک دفعه میدیدید برای بعضی چیزها انجام میداد. مثلاً فرض کنید رقص علم، اصلاً مرتضی اهل این نبود که برای کسی بنویسد و بخواند اما در رقص علم که یک کار دانشجویی بود این کار را کرد. هم نوشت و هم خواند. میگفت به خاطر اینکه برنامه متعلق به امام حسین(ع) است. به من میگفت اصلاً تعلقی غیر این موضوعات ندارم و نشست و نوشت. کاملاً متواضعانه برای یک دانشجو نشست متن نوشت. اصلاً هم فکر این را نمیکرد که مثلاً در قبال امری که انجام داده در اصل چیزی بخواهد یا چیزی طلب بکند. اجری درخواست بکند اصلاً در فکر این چیزها نبود. توی تمام این سالها من به هر جهت از سال 59 به بعد همیشه درگیر مسائل مالی و مادی مرتضی هم بودم، اصلاً یادم نمیآید که به فکرش خطور کرده باشد که نظام باید به من ماشین بدهد. یا مثلاً به خاطر شخصیت برجستهاش و زحماتش، نظام به او خانه بدهد.
حتی به فکرش خطور نمیکرد، چه برسد به زبان بیاورد که بگوید من مثلاً خانه میخواهم، من ماشین میخواهم و لذا در زمان شهادتش چیزی از خود باقی نگذاشت. چیزی نداشت درحالی که یک مهندس، یک فوقلیسانس قبل انقلاب بود و حداقل باید یک خانه میداشت.
مدیریت آقا مرتضی
ایشان در مدتی که در جهاد تلویزیون بودند خیلی وقت میکردند که هر فردی نیاید در جهاد تلویزیون. یعنی آن دموکراسی که بعضیها در ذهنشان است که هر کسی بیاید فیلم بسازد، رایج نبود. معتقد بودند اینجا محیطی است که هر چقدر پاک بماند و هر قدر بچهها خودشان را پاک نگاه دارند بیشتر قابلیت پیدا میکنند که در روایت فتح کار بکنند و اگر خدای نکرده یک زمانی این کدورتها زیاد شود دیگر نمیشود روایت فتح ساخت.
بچههایی که با ایشان هم سفر بودند در طول برنامهسازی روایت فتح، بارها و بارها اقرار میکردند که مرتضی را به عنوان یک مسؤول نمیدیدند. به عنوان یک مرادی میدیدند که چیزی را که میگفت. در جهت شرعی و اخلاقی، خودش هم پیش قدم میشد.
مرتضی وقتی میگفت مثلاً، همایونفر این پول را به فلانی بدهید میگفتم چقدر؟ میگفت هر چه میخواهد به او بدهید. میگفتیم آقا مرتضی اینکه مثلاً نوشتهاید فلان مقدار بدهید کارش اصلاً این مقدار نمیارزد. میگفت: لازم دارد به او بدهید.
آقا مرتضی میگفت که روایت فتح را با بروکراسی نمیتوان اداره کرد.
آقا مرتضی به شدت با زدن ساعت ورود و خروج مخالف بود. روابط کارمند با کارمند در روایت فتح وجود نداشت.
در روایت فتح و کارهای مرتضی رئیس و مرئوس معلوم نبود. در سفر پاکستان که با هم رفته بودیم، به شدت ایشان مصر بود که کار دیگران را انجام بدهد. این کار میتوانست آب آوردن برای دیگران باشد. در صورتی که در سفر آقا مرتضی کارگردان برنامه بود و سرپرست گروه. مرتضی را به عنوان مرشد نگاه میکردیم نه به عنوان رئیس.
اصلاً هیچ قانونی را برای هیچ کس ابلاغ نمیکرد. هیچ قاعدهای را ترسیم نمیکرد که آقا طی این خط مشی کار کن. فرد خودش از رفتار و کردار و عملکردش رفتارش را تنظیم میکرد که کارهایش را چطور انجام بدهد و فکر میکنم که این قویترین شیوه مدیریت باشد که فرد بدون اینکه چیزی به او گفته باشند خودش کار بکند.
بچههایی که در سوره بودند، آنهایی که حقوقشان کم بود میگفتند ما فقط به خاطر شهید آوینی اینجا هستیم. علاقه ما نسبت به ایشان است که ما را اینجا نگاه میدارد و الا اینجا امکانات مالی مناسبی ندارد. هر کسی که با شهید آوینی بود تمام سختیها، نقصها و کاستیها را تحمل میکرد. همه انگیزه بچهها این بود که در کنار شهید آوینی هستند. برخورد آوینی هم به صورتی بود که در درون بچهها علاقه و پشتکار ایجاد میکرد.
نگران ولایت بود
روزهای آخر، دیدمش که نگران ولایت بود و میگفت:صدای من که به جایی نمیرسد، اما اگر میشد برسد، میگفتم باید در این مملکت برای سریان و نفوذ گستردهتر رأی ولایت تلاش کرد. نباید راضی شد و گذاشت که اوامر آقا در پیچ و خم توجیهات و تفسیرهای غلط معطل بماند.