
ب گرفته از ماجرای واقعی
بخش پایانی
عصر یک روز «سیلویا»هر چه منتظر ماند «رز» به خانه نیامد بنابراین لباس پوشید دنبال او مدرسه و تمام خیابانها را گشت اما خبری از او نبود، خانوم و آقای «بولین»نگران از در بیرون رفتند تا از پلیس کمک بگیرند که آقای «کوین» را دیدند. همسایه با دیدن آنها از دور سلام کرد و«سیلویا» جریان گم شدن دخترش را برایش توضیح داد در همین هنگام «آلفرد» یکی از همسایههای آپارتمان رو به رو از خودرواش پیاده اما با دیدن «سیلیویا» و «دنیل» کمی دستپاچه شد. او یکی از شرورهای محله بود که بارها به روشهای گوناگون برای همسایگان مزاحمت ایجاد میکرد. دستبرد و مردمآزاری از جرایمش بود«کوین» که متوجه دستپاچگی «آلفرد» شده بود جلو رفت، ماجرای گم شدن «رز» را برایش گفت، سپس ادامه داد که خانواده آقای بولین میخواهند به اداره پلیس بروند و موضوع را اطلاع دهند. «آلفرد» با شنیدن این موضوع دستپاچه شد و به خانه رفت. نیمههای شب زنگ خانه به صدا درآمد. «رز» با چشمهای گریان پشت در ایستاده بود. دختر کوچولو توضیح داد وقتی از راه مدرسه برمیگشته یک خودرو جلو پایش نگه داشته و او را به زور سوار کردند که صدای یکی از آنها برایش آشنا بود. حدس «دنیل» درست بود؛ دزدیده شدن دختر کوچولو کار «آلفرد» بوده اما هیچ مدرکی وجود نداشت تا بتوانند ثابت کنند او در ربودن «رز» نقش داشته است. یک سال گذشت« کوین» برای یک مأموریت کاری به خارج از شهر رفته بود و مثل همیشه «رز» در نبود او به همسترها سر میزد. یکی از همین روزها دخترک مثل همیشه کلید خانه «کوین» را گرفت تا به حیوانات کوچولو سر بزند و با آنها بازی کند. وقتی «سیلویا» از خواب بیدار شد «رز» هنوز به خانه برنگشته بود با نگرانی به آنجا رفت اما خبری از او نبود سرانجام آنها به آلفرد مشکوک شدند اما در ادامه تحقیقها مشخص شد او نقشی در ناپدید شدن «رز» ندارد...
و اینک ادامه ماجرا
یک هفته از ناپدید شدن «رز» میگذشت اما هیچ کس خبری از دختر کوچولو نداشت. هوا ابری بود و نمنم باران میبارید «سیلویا» کنار پنجره نشسته بود و اشک میریخت. زن بیچاره لاغر و افسرده شده بود، «دنیل» نیز وضعی بهتر از او نداشت، به هر دری زده بودند تا شاید خبری از دخترشان پیدا کنند اما انگار «رز» کوچولو آب شده بود و در زمین رفته بود:
- «دنیل» یه کاری بکن خواهش میکنم «رز» منو پیدا کن!
- «سیلویا» اینقدر خودتو اذیت نکن، مطمئن باش اون به زودی پیدا میشه!
او کتش را پوشید و آماده میشد تا بیرون برود:
- دنی کجا میری؟
- دارم میرم اداره پلیس، میخوام ببینم خبری نشد!
«دنیل» از در بیرون رفت و چشمش به خانه «کوین» افتاد، چقدر «رز» عاشق همسترهای همسایه بود با خود فکر کرد، اگر مرد جوان برگردد و حال «رز» را بپرسد، حتما از شنیدن موضوع ناراحت خواهد شد او «رز» را خیلی دوست داشت و بهترین دوستش بود با همین افکار به راهش ادامه داد که ناگهان چیزی جلو خانه «کوین» توجهش را جلب کرد، امکان نداشت شاید اشتباه میبیند، جلوتر رفت و خم شد چطور ممکن بود این همان پارچه گل قرمزی بود که دخترش «رز» با اصرار از «سیلویا» خواست تا از آن برایش لباس بدوزد. پلاستیک سیاهی که در سطل زباله بود را کنار زد و از تعجب دهانش باز ماند با دیدن روبان زردی کنار لباس دلش خبر از واقعهای شوم میداد این همان لباس دختر کوچولویش بود، احساس پدرانهاش میگفت بلایی سر «رز» آمده، آن را برداشت اما لباس دختر کوچولویش آن هم جلوی خانه «کوین» چه کار میکرد او که برای مأموریت کاری خارج از شهر رفته بود، جلو رفت و در زد: «آقای کوین، آقای کوین خانه هستید در را باز کنید.»
خانه وحشت
کارآگاه «کمرون» سرگرم صرف ناهار بود که تلفن زنگ زد، «دنیل» پشت خط بود آقای کمرون خواهش میکنم عجله کنید...
«کمرون» پس از شنیدن موضوع ناهارش را نیمهکاره تمام و به طرف خانه «بولین» حرکت کرد. با دیدن «دنیل» که رنگ به چهره نداشت جلو رفت و پرسید: آن خانهای که میگفتی کدومه؟
مرد به در مشکی اشاره کرد و گفت اما صاحبش خانه نیست و برای یک مأموریت کاری به خارج از شهر رفته است.
«کمرون» تکه لباس را به دست گرفت و خوب نگاه کرد «دنیل» با نگرانی جلو رفت و پرسید: آقای «کمرون» میتونید بگید چه اتفاقی افتاده؟
کارآگاه پس از آنکه لباس را به دقت وارسی کرد با ناراحتی به چشمان پدر دلنگران چشم دوخت، «دنیل» گفت: کارآگاه برای دختر من اتفاقی افتاده مگه نه؟ راستشو بگید؟
او به نقطهای خیره شد و جواب داد: آقای«بولین» هنوز چیزی مشخص نیست باید صبر کرد.
«کمرون» به همراه چند مأمور تصمیم گرفت وارد خانه «کوین» شود که «دنیل» جلو آمد و مانع شد:
- اما کارآگاه نمیتونه کار «کوین» باشه، اون بهترین دوست «رز» بود و دخترم همیشه با همسترهایش بازی میکرد.
- اجازه بدید ما کارمونو بکنیم آقای «بولین».
«کمرون» وارد خانه شد و همه جا را خوب گشت اما هیچ اثری از جنازه یا خود صاحبخانه نبود، چند دقیقه بعد «دنیل» هم وارد خانه شد و وقتی آنجا را خالی دید، گفت: من که گفتم نمیتونه کار آقای «کوین» باشه!
در همین لحظه کارآگاه احساس کرد زمین زیر پای «دنیل» خالی است با عجله او را کنار کشید: برید کنار آقای «بولین»!
«کمرون» فرش را بلند کرد آنجا یک در زیرزمینی بود، رو به مأموران گفت: این تو باید یه خبرایی باشه!
او به همراه چند مأمور دیگر در را باز کرد و از پلهها پایین رفت، از آنچه میدید بر جایش میخکوب شد، یکی از مأموران با دیدن صحنه حالش به هم خورد و آنجا را ترک کرد.
«کوین رای اندروود» در حالی که در کنار باقیمانده جنازه «رز» تکههای گوشت را به سیخ میکشید با دیدن مأموران هیچ عکسالعملی از خود نشان نداد.
اعترافات تکاندهنده آدمخوار
«کوین» در اعترافاتش گفت: من از خوردن گوشت آدمها لذت میبرم، برای همین با دیدن «رز» کوچولو تصمیم گرفتم پس از جلب اعتماد خانوادهاش او را به دخمهام بکشانم و بخورم، برای همین با نقشه از پیش طراحی شده به بهانه مأموریت کاری در زیرزمین خانهام مخفی شدم، سپس در فرصت مناسب دختر کوچولو را که سرگرم بازی با همسترها بود به دام انداختم.
آدمخوار آمریکایی اعتراف کرد، پس از شکنجه شیطانی «رز» را خفه و جنازهاش را با اره و کارد آشپزخانه، تکهتکه کرد. مرد شیطانصفت به گفته خودش دو دختر و پسر خردسال دیگر را در فهرست سیاه جنایتهایش قرار داده بود اما فرصت به دام انداختن آنان را نیافت. از نظر روانپزشکان یک بیمار روانی خطرناک بود که با چهره آرامش نقشاش را خوب بازی کرد.
قاضی دادگاه جنایی «مک کلین» سرانجام پس از دو سال «کوین رای اندروود» را در پایان محاکمه 25 دقیقهای به اشد مجازات (مرگ) محکوم کرد.