
بهراد شقاقی
در پس کوچهای پر رفت و آمد، دخترک نابینای دورهگرد به دیوار سنگی و بلندی تکیه داده بود و به صدای پوتینهای رهگذرانی که روی سنگ فرش خیس کوچه پا میکوبیدند گوش میداد. دستش را دراز میکرد تا شاید کسی به او توجه کند. دست دیگرش را گره کرده به خود چسبانده بود. رهگذران با لباسهای سیاه و شنلهای بلند سیاه، با یقههایی که به راحتی میشد تا بالای گوش در آن فرو رفت، با کلاههای بلند لبهدار مشکی که تا ابروها را میپوشاند با قدمهای سنگین و بی روح در این شب مه گرفته و خیس به سوی هدفی نامعلوم قدم میزدند. چند نفری که با نگاه سرد خود دخترک را میکاویدند تنها موجودی ناتوان و لاغری را میدیدند که سر تا پای لباسهای اندکش خیس بود و آب چکان چکان از دو گیسوی نا مرتب بافته شدهاش میریخت. صورت سپید و بیروحش همچون دیگر آدمهای این کوچه مینمود. گاه گاهی پای میجنباند تا خستگی در کند. گاهی تک سرفهای میزد تا نظری جلب کند. با کفشهای چوبی بر زمین ترانه باران میزد و گاه با سرانگشتانش مرز جدایی تکه سنگهایی که در دیوار نهاده بودند را دنبال میکرد.
مردی کوتاه قد با بینی بلند و آویزان به طرفش آمد. بوی کافور غلیظ میداد. سیگار برگ بزرگش را با انگشتان کوتاه و چاق خود از لب دور کرد و با صدایی که گویی از زنگی زنگار گرفته در میآید پرسید: «برای فروش، چه داری؟ » دخترک دستش را جلو آورد و باز کرد. در کف دستش دو چشم زیبا و درخشان جلوه گری میکرد. مرد کوتاه با دقت بیشتر به آنها نگریست «دیگر چه داری؟» دخترک سرش را تکان داد و گفت هیچ! مرد کوتاه دستش را از جیب بیرون کشید و با ناخنهای بلندش چشمان را جا به جا کرد. مرد برگشت تا برود، گوشه نگاهی به دخترک کرد «کاش چیز دیگری داشتی، اینجا همه چشم دارند، چشمها به درد خودت میخورد». دخترک آهی کشید و مرد رفت.
پیر زنی یک چشم آمد گوژپشت و چروکیده. با عصای بلندی که چند برابر قد خودش بود به پای دخترک زد و با صدای جیغ مانند خود گفت: «گدایان را در میدان شهر سر میبرند، نمیترسی؟» دخترک آرام پاسخ داد: «من گدا نیستم، من فروشندهام» و دستش را باز کرد. پیر زن یک چشم نگاهی به چشمان دخترک کرد: «به چه چیز یکی از آنها را میفروشی؟» دخترک سرش را جلو آورد و زمزمه کرد: «هر دو را با هم میفروشم مادرجان، یکی را تنها نمیدهم، اگر میخواهی باید آن چشمت را هم کور کنی!» پیر زن یکه خورد و فریاد زد: «گدای پست! تو میخواهی پولهایم را از چنگم درآوری دزد کثیف» با عصای خود دخترک را زد. دخترک آهی کشید و پیر زن رفت.
رهگذری بلند قد و زیباروی آرام و بیصدا به سوی دخترک آمد. با صدایی مهربان و بم پرسید: «نام تو چیستای دختر زیبا؟» دخترک که تازه حضورش را فهمیده بود دست دراز کرد و با دست خود جویای او شد. مرد دست او را گرفت و سؤال خود را تکرار کرد. دخترک گفت: «نام من را نه کسی به من گفته، نه کسی تا به حال از من پرسیده، خود نیز به آن فکر نکرده بودم» مرد گفت: «در این سرما با این پوشش اندک اینجا چه میکنی؟» دخترک که انگار سؤالی آشنا شنیده است دستش را گشود و گفت:«فروشندهام، چشمانم را میفروشم، هر دو را با هم، جز این دیگر چیزی ندارم، ارزان هم نمی فروشم. . . » دخترک به سرعت حرف میزد. مرد حرفش را برید و گفت: «آنها را چند میفروشی؟» دخترک گفت: «به آدم سالم نمیدهم، قدرش را نمیداند» مرد درنگ کرد و گفت:«چشمانم را به کسی دیگر قول دادهام، صبر کن تا برگردم!» مدتی گذشت و مرد برگشت. بدون چشم، با صورتی خونین. گفت: حالا چشمانت را بده!» دخترک گفت: «بهایش گران است، میپردازی؟» مرد قبول کرد و پرسید: هرچه باشد» دخترک گفت: «من عشق و آیندهات را میخواهم. » مرد در سکوتی سنگینتر از جامه خیسش فرو رفت و قبول کرد. دخترک با دستانی لرزان چشمهایش را در دستان مرد گذاشت و عشق و آینده مرد را از سینهاش بیرون کشید. مرد چشمها را به صورتش نزدیک کرد، بوسهای بر آنها زد و دخترک را در آغوش کشید. صورت دخترک را با دستهایش کاوید و چشمها را در جای چشمهای دختر گذاشت. دخترک آهی کشید و چشم گشود. به مرد نگاهی انداخت. بر زمین زانو زده بود و از صورت و سینهاش خون میچکید. ناتوان شده بود و نابینا. لحظهای بر او خیره شد و راه افتاد. مرد فریاد زد: «کجا میروی؟ کجا باید برویم؟ راه را برای من روشن کن!» دخترک نیم نگاهی به او کرد و شانه بالا انداخت: «من با تو هیچ جا نمیروم، هر جا میخواهی برو، عشق و آیندهات هم مال خودت، میروم جایی دیگر چشمانم را بفروشم، خریدار خوبی نبودی! اگر با تو بمانم بعدها حسرت خواهم خورد که چرا زندگیم را به پای مردی کور در یک زندگی عادی و معمولی تباه کردم. من متعهد بودن و زندگی عادی را دوست ندارم.» و عشق و آینده مرد را به گوشهای از کوچه انداخت و رفت.
مرد نابینا تمام کوچه گل آلود و لجن زده را با انگشتان بیرمق و سرمازده خود به دنبال عشق و آینده گم شدهاش گشت و هیچ پیدا نکرد. رهگذران با نگاههای سردشان او را میکاویدند. مردی که ناتوان و نالان نه چشم داشت، نه عشق و نه آینده. از صورت و سینهاش خون میبارید و هیچ نداشت، حتی ارزش نگاه کردن.
باران شروع به باریدن کرد، از میان کوچه مه گرفته و سنگی جوی کوچکی از آب به سمت پایین روان شد. صدای پای رهگذران که آب روی سنگفرش خیابان را به اطراف پرت میکردند تنها زمزمه جاری هستی بود. قطرات باران از دیوار سنگی بلند و خیس پایین میخزیدند. بالای دیوار، روی سیمهای خاردار زنگ زده کلاغی مردمان کوچک کوچه را نگاه میکرد. باد میوزید و سرمای نافذ خود را درون پوست هر موجودی تحمیل میکرد. شهر ساکت بود و تنها رهگذرانی بودند که به سوی نامعلومی قدم میزدند. در گوشهای از کوچهای دخترکی نابینا ایستاده بود.