
مترجم: مریم حسینی
دیوید پشت میز کارش نشسته بود و کارمندان یکی یکی به خانههایشان میرفتند. او با وجودی که روز پرمشغلهای را گذرانده بود عجلهای برای رفتن نداشت، در حال مرتب کردن میز کارش بود که تلفن زنگ زد:
- الو جناب کمیسر، به ما خبر دادند زن جوانی در یک کتابفروشی به قتل رسیده است.
- چه کسی به شما اطلاع داده است گروهبان؟
- سروان ویلیام، کلانتر محله.
- بسیار خب الان حرکت میکنم.
دیوید سوار خودرواش شد و به طرف آدرس مورد نظر به راه افتاد. خودروهای پلیس اطراف خیابان را بسته بودند و مانع ورود مردم به آنجا میشدند. نماینده پزشکی قانونی سرگرم بررسی جنازه زن بیچاره بود. او به محض اینکه کمیسر را دید به سمتش آمد. کمیسر پرسید: دکتر چی فهمیدی؟
- مقتول زنی به نام« جاستین وینیچ» است که بر اثر شلیک گلوله از پای درآمده است.
تحقیق کارآگاهان جنایی برای یافتن جانی آغاز شد. مأموران هنگام بررسی صحنه جرم خودرویی را پیدا کردند که در آن جعبه مهمات و یک قبضه اسلحه به چشم میخورد.
شب شده بود و دیوید هنوز در مغازه سرگرم بررسی فیلم دوربین مخفی بود تا شاید بتواند چهره قاتل را شناسایی کند. نوار ضبط شده تصویر مردی را نشان میداد که نقاب به چهره داشت و قابل شناسایی نبود. در همین بین توماس وارد شد:
- قربان بر اساس نتیجه پزشکی قانونی، تیری که به سر جاستین شلیک شده از همان تفنگی بوده که مأموران در خودروی جلوی مغازه پیدا کردند.
- توی خودرو چیزی نبود که به شناسایی قاتل کمک کند؟
توماس که منتظر این سؤال بود پاسخ داد: چرا جناب کارآگاه ظاهراً قاتل هنگام فرار کیفش را در خودرو جا گذاشته و گواهینامهاش در آن کیف بود. دیوید با لبخندی حاکی از رضایت پرسید: اون گواهینامهکی بود؟
-استفان مورگان.
با کشف این سرنخ تحقیقات برای یافتن صاحب گواهینامه آغاز شد، اما اثری از او نبود. با دستور قضائی عکس استفان مورگان در تمام سایتها منتشر شد و از شهروندان خواسته شد در صورتی که خبر یا نشانی از وی دارند سریعاً به پلیس اطلاع دهند.
***
«دامینیک» در کتابخانه دانشگاه کورنل نشسته و سرگرم مطالعه بود قرار بود استاد آخر هفته از آنها امتحان بگیرد. چشمهایش خسته شده بود سرش را روی میز گذاشت تا کمی استراحت کند در همین هنگام رافائل وارد شد و روزنامهای روی میز گذاشت و رو به دوستش گفت: پاشو دامینیک پاشو این روزنامه رو نگاه کن.
پسر جوان سرش را از روی میز بلند کرد کمی چشمهایش را مالید و پرسید: چی شده؟ تو روزنامه چی نوشته؟ رافائل ادامه داد: چیزی ننوشته فقط این عکسو خوب نگاه کن.
دامینیک عینکش را به چشمش زد و به عکس نگاه کرد پرسید: عکس استاد مورگان اینجا چکار میکنه؟ نکنه برنده جایزه نوبل شده؟
رافائل گفت: دیوانه بالای عکس رو به دقت بخوان.
پسر که گویی برق او را گرفته از تعجب فریاد کشید و گفت: این امکان نداره، مورگان چطور میتونه قاتل باشه. «استفان مورگان» 38 ساله استاد جامعه شناسی در دانشگاه کورنل بود. او در سال 1993 از دانشگاه هاروارد فارغالتحصیل شد و مقالههای اجتماعی و اقتصادی زیادی نوشته و تحقیقات جامعی انجام داده بود.
دامینیک و رافائل هر دو از شاگردان او بودند. از نظر آنها این غیر ممکن بود که استادشان همانند دزدها به یک مغازه حمله کند و دختر بیگناهی را با گلوله تفنگ بکشد، اما عکس استفان مورگان در روزنامه به چشم میخورد و پلیس از شهروندان خواسته بود اگر کسی نشانی از وی دارد مراتب را به پلیس خبر دهد.
خیلی طول نکشید که خبر در دانشگاه کورنل پیچید؛ استاد جامعه شناسی چند روزی بود که متوجه نگاههای معنادار شاگردان و همکارانش شده بود. یک روز عصر که در کلاس درس میداد مأموران ریختند و او را دستگیر کردند.
***
مورگان برای بازجویی به اتاق دیوید فرستاده شد، کمیسر نگاهی به او انداخت و با خود فکر کرد چطور ممکن است آدمی با این موقعیت اجتماعی قاتل باشد، سپس از او پرسید:
- شما یک شنبه گذشته ساعت پنج بعدازظهر کجا بودید؟
- در خانهام بودم و مطالعه میکردم.
- اما به گفته برخی شاهدان شما آنروز در خیابان« کینگ» قدم میزدید.
مورگان با شنیدن این جمله به فکر فرو رفت و سپس همانند کسی که ناگهان چیزی یادش بیاید گفت: اوه بله من آنروز بعد از اینکه کمی مطالعه کردم برای پیاده روی به خیابان کینگ رفتم، مگه اشکالی داره؟
کمیسر بدون مقدمه پرسید: با « جاستین وینیچ» چه نسبتی داشتی؟ برای چه اونو کشتی؟ استاد جامعه شناسی ناگهان عصبانی شد و فریاد کشید:من هیچ نسبتی با اون دختر نداشتم برای چی باید اونو میکشتم؟ دیوید گفت: بر اساس شواهد شما آنروز پس از کشتن جاستین بلافاصله سوار خودروتان میشوید و وقتی میبینید خودرو روشن نمیشود پیاده میشوید اما هنگام فرار کیفتان داخل آن میافتد.
مورگان کاملاً گیج شده بود نمیدانست چه باید بگوید، همه چیز علیه او بود، در این میان اظهارات شاهدان که او را در خیابان کینگ دیده بودند قضیه را پیچیدهتر کرده بود.
استاد دانشگاه کورنل به اتهام آدمکشی به زندان فرستاده شد.
***
دیوید آماده میشد تا به خانه برود که ناگهان توماس وارد شد و گفت: قربان به ما خبر دادند مردی که خود را «استفان مورگان» معرفی کرده به یک جواهرفروشی رفته و پس از کشتن صاحب مغازه همه جواهرات و پولهای گاوصندوق را دزدیده اما هنگام فرار پسر مقتول از راه رسیده و پس از زد و خورد با شلیک گلوله او را زخمی کرده است. کمیسر بهتزده نگاهی به توماس کرد و گفت: اما«استفان مورگان» که الان در بازداشتگاه است. دزد جواهرفروشی تحت بازجویی قرار گرفت و مشخص شد نام او« استفان پی مورگان» است. او پس از آنکه میفهمد با استاد جامعه شناسی دانشگاه کورنل شباهت اسمی دارد او را تعقیب کرده و در خیابان کینگ کیف او را زده و مدارکش را بر میدارد.
مورگان هنگام بازجویی گفت: من به جاستین علاقه داشتم و میخواستم با او ازدواج کنم اما هر بار مرا از خود میراند آخرین بار وقتی خواستهام را با او مطرح کردم گفت: من در شأن خانوادهاش نیستم و یه دزد بیسر و پام. نمیتوانستم از فکر جاستین بیرون بیایم پس از مدتی فهمیدم با یکی از استادان دانشگاه کورنل همنام هستم تصمیم گرفتم مدارک او را بدزدم و خودم را جای او جا بزنم. بعد از آنکه نقشهام عملی شد به جاستین گفتم در مورد من اشتباه فکر میکند و من استاد یک دانشگاه معتبر هستم اما او باز هم حرفهای من را باور نکرد عصبانی شدم و به طرفش شلیک کرده و بعد از آن فرار کردم اما ماشین روشن نشد و. . .
با اعترافات «استفان پی مورگان» او به جرم آدمکشی دستگیر و روانه زندان شد. دیوید از توماس خواست استاد دانشگاه را نزد او ببرند، با خود فکر میکرد چطور ماجرا را به او بگوید که استفان وارد شد.
« استفان مورگان» 38 ساله پس از شنیدن حرفهای کمیسر در حالی که عصبانی بود گفت: جناب کمیسر اشتباه شما قابل جبران نیست. تصویر من به عنوان قاتل در تمام روزنامهها و سایتها منتشر شده و آبروی من رفته است، شما به موقعیت شغلی و زندگی من لطمه زدید.
کمیسر نگاه حاکی از شرم و خجالت به او کرد، لیوان آبی نوشید و جز سکوت چیزی برای گفتن نداشت.