
مترجم: مریم حسینی
«جمال مسون» در نیجریه به دنیا آمده و سالهای کودکیاش را در آن کشور گذرانده بود. از همان کودکی علاقه فراوانی به فوتبال داشت و برای همین هم پدرش نام او را در یک مدرسه ویژه فوتبال نوشت. سالهای کودکی را پشت سر گذاشت و به نوجوانی رسید پسر درسخوان و با استعدادی بود و همیشه رتبه شاگرد ممتازی در مدرسه را از آن خود میکرد. وقتی 14 ساله شد احساس کرد عطشش برای یادگیریکمنشده و نیاز به آموزش بیشتری دارد برای همین یک شب از پدرش درخواستی کرد:
-پدر میشه یه چیزی ازتون بخوام؟
«بگو پسرم گوش می کنم» این جمله را پدر در حالیکه روزنامه را ورق میزد گفت.
- میخوام برم لندن، میگن اونجا مدرسههای خوب و مربیان حرفهای فوتبال داره.
پدر که از حرف پسرش تعجب کرده بود گفت: تنها؟
جمال که منتظر همین سؤال بود گفت: نه با عمو پائول. شنیدم اون قراره برای یه مأموریت کاری به لندن بره و چند سالی رو همونجا زندگی کنه خب چه اشکالی داره من هم باهاش برم. من میتونم تو مدرسه فوتبال اونجا ثبت نام کنم و ...
پسر نوجوان آن شب ساعتها با پدرش صحبت کرد و بالاخره او را راضی کرد. در این میان مادر هم که نگران او بود به خاطر پیشرفت پسرش رضایت داد. جمال به همراه پائول به لندن سفر کرد.
جمال در یک مدرسه فوتبال در «هاکنی» شرق لندن ثبت نام کرد. پسر نوجوان به خاطر رفتار خوبی که با همکلاسیها و معلمانش داشت در آنجا دوستان فراوانی پیدا کرد و در کنار درس خواندن فوتبال هم بازی میکرد. یکی از دوستانش که در همسایگی آنها زندگی میکرد «مایکل امتووا» بود. مایکل یکسالی از جمل کوچکتر بود و همیشه برای درس خواندن نزد او میرفت و شبهای امتحان از او کمک میگرفت طی این مدت آنها دوستان صمیمی شده بودند. یک روز جمال در خانه نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد که مایکل در زد و وارد شد وبا حالتی عصبی گفت: میکشمش، میکشمش.
جمال در حالیکه سعی میکرد او را آرام کند پرسید: کی؟ درست حرف بزن ببینم چی شده؟
مایکل که از شدت عصبانیت میلرزید گفت: این پسره دوچرخه منو دزدیده.
- از کجا می دونی که کار اون بوده؟
- خودم دیدمش که اونو برداشت، میگه تو این محل حرف حرف منه! فکر میکنه چون هیکلش گنده اس ازش می ترسم حالا بهش نشون میدم حرف حرف کیه.
جمال سعی کرد مایکل رو آروم کنه وقتی دید فایدهای نداره گفت: خیلی خب با هم میریم و دوچرختو ازش میگیریم فقط قول بده آروم باشی؟
جمال و دوستش به سمت خیابان «امهرست» راه افتادند تا به مغازهای که پسر زورگو در آنجا کار میکرد رسیدند مایکل با دیدن «جان» به سمتش حملهور شد که جمال جلویش را گرفت و گفت: صبر کن پسر قرارمون این نبود و سپس خودش جلو رفت و گفت:
- مایکل میگه تو دوچرخشو برداشتی؟ میشه ازت خواهش کنم اون بهش برگردونی؟
«جان» نگاه تندی به جمال کرد و گفت: آره من برداشتم اصلا تو چیکارشی؟
با گفتن این حرف مایکل دیگر طاقت نیاورد و به سمت او حمله کرد، دعوا بالا گرفت جمال میان آن دو قرار گرفت تا آنها را جدا کند که ناگهان احساس کرد شیء تیزی در گلویش فرو رفت دستش را روی گلویش گذاشت و خون همه جا را فرا گرفت. مایکل وقتی با «جان» درگیر شد و دید زورش به او نمیرسد چاقویی را که در جیبش مخفی کرده بود در آورد، اما همین که خواست در قلب او فرو کند جمال خود را وسط انداخته و چاقو به شاهرگش خورده بود.
پسر بیچاره ناگهان نقش بر زمین شد خون همه خیابان را فرا گرفته بود. مایکل و «جان» با دیدن این صحنه پا به فرار گذاشتند اما خیلی زود دستگیر شدند.
چاقوکش در دادگاه «هاکنی» محاکمه شد. او در برابر حاضران در دادگاه و رو به پدر جمال که اشک صورتش را فرا گرفته بود گفت: جمال هیچ گناهی نداشت اون فقط با من اومده بود تا مانع دعوای من و «جان» شود من قصد کشتن هیچ کدومشونو نداشتم فقط میخواستم با چاقو «جان» رو بترسونم نمیدونم چطور شد که یهو تو گردن جمال فرو رفت.
قاضی رو به پسر جنایتکار که فقط 13 سال داشت کرد و گفت: تو به خاطر یه دوچرخه باعث مرگ دوستت شدی. تو در واقع دوچرختو از دست ندادی بلکه یه دوست خوبو از دست دادی و یه خونواده رو داغدار کردی.
قاضی سپس رو به حاضران در دادگاه کرد و ادامه داد: جمال پسر با استعدادی بود که میتوانست افتخار خانواده و کشورش شود اما خشم آنی و نادانی یک جوان به قیمت جانش تمام شد و مردم لندن به خاطر این اتفاق متأسف است.
«مایکل امتوا» به جرم حمل چاقو و آدمکشی به تحمل شش سال حبس محکوم شد.