کد خبر: 197023
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۸۸ - ۰۶:۰۰
لبه تاریکی
مترجم: مریم حسینی
بخش (2)
قرار بود آخر هفته با ««تد»» عروسی کند، گوشی تلفن را برداشت و به مادرش که در کانادا زندگی می‌کرد زنگ زد و از او خواست برای شرکت در مراسم عروسی‌اش به آنجا برود.
مادر و پدر جسیکا سال‌ها پیش بر سر اختلافات خانوادگی از هم جدا شده بودند و پس از رفتن کاترین به کانادا، جسیکا با پدرش در کالیفرنیا زندگی می‌کرد. یک روز که دختر جوان در بوستانی نشسته بود با ««تد»» آشنا شد. آن دو هر روز در آن بوستان ساعت‌های طولانی صحبت می‌کردند و این آشنایی منجر به خواستگاری مرد جوان از جسیکا شد.
جسیکا که از پیشنهاد ناگهانی ««تد»» جا خورده بود با سکوتش به او فهماند که از ته قلب دوستش دارد و حاضر است برای همیشه در کنار او باشد.
یک روز ««تد»» به «جسیکا» گفت برات یه سورپرایز دارم. و او را به خارج شهر برد.
در طول مسیر «جسیکا» چشمانش را به درخواست ««تد»» بست تا مثلاً غافلگیر شود. پس از یک ربع ساعت جسیکا بالاخره دستمال را باز کرد و در مقابل خود یک کلبه کوچک و محقر دید. فردای آن شب جنازه دختر جوان در کنار جاده پیدا شد.
کارآگاه وقتی از خودرواش پیاده شد «دیگو» را در مقابل خود دید: قربان مأموران از روی گردنبندی که نامش روی آن بود او را شناسایی کردند، اسمش جسیکاست.
و اینک ادامه ماجرا
«دیگو» ادامه داد: بر اساس شواهد موجود و گزارش نماینده پزشکی قانونی دختر بیچاره پس از آنکه از سوی جانی آزار و اذیت شده، به طرز دلخراشی کشته شده است.
تامی پارچه روی جنازه را کنار زد، صورت دختر بیچاره کبود شده بود، سپس پرسید: تونستید ردی، نشانی از جانی پیدا کنید؟
- خیر قربان اما افراد ما در حال بررسی هستند، همچنین بر اساس شواهد قربانی در جای دیگری کشته و سپس جنازه‌اش در کنار جاده رها شده است.
- از کجا مطمئنی؟
- جای کشیده شدن جنازه روی زمین به خوبی مشخص است.
با دستور قضائی جنازه به پزشکی قانونی فرستاده شد و تحقیق برای یافتن خانواده قربانی آغاز شد.

***
پدر جسیکا پس از آنکه دخترش به خانه نیامد نگران شده و با «تد» تماس گرفت:
- سلام «تد» تو امروز با جسیکا نبودی؟
- سلام، چرا امروز عصر باهم رفتیم خونه‌ای رو که اجاره کرده بودم ببینیم توی راه تلفنش زنگ خورد و بعدش هم از من خواست اونو یه جایی پیاده کنم فکر کنم با دوستش می‌خواست بره لباس عروسی پرو کنه.
- نمی‌دونی دوستش کی بود؟
- نه آقای بلیک، من هم نگران شدم، اگه خبری ازش شد به من هم خبر بدید.
جسیکا آن شب به خانه نرفت و پدر نگران به اداره پلیس رفته و ناپدید شدن دخترش را گزارش داد.
تامی در اتاقش نشسته بود و پرونده دختر جوان را ورق می‌زد که دیگو وارد شد: قربان اون بیرون مردی نشسته که با توجه به مشخصاتی که داده فکر می‌کنم باید پدر جسیکا باشه.
حدس دیگو درست بود و تامی پس از مشاهده عکس دختر جوان که در دستان پدرش بود فهمید جنازه متعلق به جسیکا بلیک است که از شب پیش و پس از ملاقات با نامزدش دیگر به خانه برنگشته و مأموران جنازه‌اش را در کنار جاده پیدا کردند.
«تد» و بلیک تحت بازجویی قرار گرفتند اما هیچ مدرکی وجود نداشت که ثابت کند یکی از آنان قاتل است. تحقیق برای دستگیری قاتل دختر جوان ادامه داشت تا اینکه یک ماه بعد مأموران جنازه دختر دیگری را در کنار جاده پیدا کردند. بر اساس شواهد و نظر پزشکی قانونی قربانی همانند جسیکا بلیک اب«تد»ا تحت آزار و اذیت قرار گرفته و سپس خفه شده است هنوز پرونده دوقربانی روی میز تامی بود که 5 زن و دختر دیگر هم به فاصله کوتاهی به همان شیوه کشته شدند، چیزی که این وسط کمی عجیب به نظر می‌رسید شباهت بسیار زیاد چهره قربانیان به یکدیگر بود. حالا دیگر کارآگاه سالخورده مطمئن بود پای یک قاتل زنجیره‌ای در میان است. تحقیق درباره قربانیان ادامه داشت که یک شب دختر جوانی هراسان به اداره پلیس رفت و مدعی شد مردی که به او قول ازدواج داده بود به بهانه نشان دادن خانه‌اش او را به یک کلبه برده و آزار و اذیت کرده: ماری در حالی که هنوز از ترس می‌لرزید گفت: من و رابرت قرار بود آخر همین هفته با هم ازدواج کنیم. او به من گفت برام یه سورپرایز داره برای همین سوار ماشینش شدم و راه افتادیم. همین که نزدیک جنگل رسیدیم از من خواست با یک دستمال چشم‌هایم را ببندم، اون می‌گفت اینجوری مهیج تره اما وقتی از من خواست دستمالو باز کنم در مقابل خودم یک کلبه کوچک و محقر دیدم. او به من گفت اینجا قصر آرزوهاست.
رابرت منو داخل اون کلبه برد و آزار و اذیت کرد می‌گفت من خیلی شبیه نامزد قبلی‌اش بودم اما وقتی ترکش کرد تصمیم گرفت ازش انتقام بگیره رابرت آنقدر در خوردن شراب زیاده‌روی کرده بود که یادش رفت دستامو ببنده و من هم وقتی اون خوابش برد فرار کردم و خودمو به اینجا رسوندم.
تامی پس از شنیدن حرف‌های دختر جوان به فکر فرو رفت. چقدر داستان او شبیه به ماجرای جسیکا بلیک بود، او هم درست یک هفته به عروسی‌اش به قتل رسید و نکته جالب شباهت بسیار زیاد ماری به او و دیگر قربانیان بود.
کارآگاه دیگو را صدا زد و گفت: ازت می‌خوام هر چه زودتر «تد» نامزد سابق جسیکا رو پیدا کنی، بلیک حتماً از اون خبر داره.
پس از تحقیق فراوان مأموران بالاخره «تد» را هنگام اجرای تازه‌ترین نقشه شومش و در اطراف همان جاده‌ای که جنازه‌های قربانیان پیدا می‌شد دستگیر کردند. او ابتدا خود را بیگناه خواند اما وقتی با مدارک محکمه پسند روبه رو شد چاره‌ای جز بیان حقیقت نیافت: من عاشق سوزان بودم درست یک هفته به عروسیمون ناگهان ترکم کرد و رفت، برام نامه فرستاد و نوشت دیگه دوستم نداره و می‌خواد با یکی دیگه ازدواج کنه. خون جلوی چشمامو گرفته بود سراغش رفتم اما رفته بود و هیچ کس ازش خبرنداشت. تصمیم گرفتم انتقام بگیرم از اون به بعد هر کسی رو که شبیه اون می‌دیدم باهاش آشنا شده و درست یک هفته مانده به عروسی او را به کلبه‌ام کشانده و پس از شکنجه می‌کشتم.
با اظهارات مرد جوان او تحت معاینات روانپزشکی قرار گرفت و مشخص شد «تد» به دنبال جدایی نامزدش تبدیل به یک بیمار سایکوتیک شد و از همان موقع با تغییر چهره و نام‌های مختلف به شکار زنان و دخترانی که به او شباهت ظاهری داشتند رو آورد.
با دستگیری قاتل زنجیره‌ای پرونده قتل دختران و زنان بیگناه که تنها جرمشان شباهت ظاهری به نامزد این دیوانه بود، برای همیشه بسته شد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار