
محمد ارسطو
باران پاییزی گرد و خاک آلودگی را از آسمان شهر شسته بود. سرگرد حیدری پس از یک هفته مرخصی دوباره به اداره بازگشت. سوغاتی همکاران را داد و پشت میزش نشست. پروندهای را از کشوی میزش بیرون آورد و مشغول مطالعهاش شد. آن روز کشیک قتل بود. امیدوار بود تهران روز آرامی را پشت سر بگذارد.
سرش را از روی پرونده بلند کرد. ساعت 11 شده بود. احساس گرسنگی میکرد. از کمد بیسکوییتی برداشت که تلفن ویژه قتل شروع به زنگ زدن کرد. مطمئن بود حادثه تلخی رخ داده که باید سرصحنه حاضر شود.
- بله بفرمایید.
- سلام. ستوان حسنی هستم افسر تجسس کلانتری 17 ، ساعتی قبل مرگ مشکوک دختر دانشجویی اطلاع داده شد. بررسیهای اولیه نشان میدهد با خوردن قرص خودکشی کرده است اما بازپرس دستور داده موضوع از سوی کارآگاهان ویژه قتل بررسی شود.
سرگرد آدرس را روی برگهای نوشت و همراه راننده اداره راهی آنجا شد.
خانه دختر جوان غرب تهران بود، در یک مجتمع مسکونی شش طبقه. سرگرد خودش را به سربازی که مقابل مجتمع ایستاده بود معرفی کرد و با راهنمایی او راهی طبقه ششم شد. دختر و پسر جوانی جلوی در آپارتمان ایستاده بودند و مأمور کلانتری در حال تحقیق از آنها بود.
ستوان حسنی با مشاهده کارآگاه به سوی او آمد و پس از سلام و احوالپرسی گفت: ساعت 9 و 45 دقیقه پسر جوانی با مرکز فوریتهای پلیسی 110 تماس گرفت و ادعا کرد نامزدش خودکشی کرده است. پس از این تماس موضوع از طریق بیسیم به ما اطلاع داده شد و راهی محل شدیم. جسد دختر جوان در اتاق خواب افتاده بود و در کنارش یک لیوان آب و چند خشاب خالی قرص قرار داشت. شواهد نشان میدهد با خوردن قرص خودکشی کرده اما هنوز پزشک جنایی به محل نیامده تا جسد را معاینه کند.
- هویت دختر مشخص شده است؟
- بله قربان، ساناز...، 23 ساله.
- اینجا تنها زندگی میکرد؟
- اهل شهرستان است و به تنهایی در اینجا زندگی میکرد. البته گاهی نامزدش به او سر میزد. سرگرد سپس راهی اتاق خواب شد. جسد دختر جوان کنار تختخواب روی زمین افتاده بود. کنار دهانش خونابه بود که چند قرص هم روی آن قرار داشت. لیوان پر از آبی هم روی میز عسلی کنار تخت بود. بررسی جسد نشان میداد زمان زیادی از مرگ نگذشته است.
کارآگاه مثل همیشه مشاهداتش را داخل دفترچهای نوشت. ستوان حسنی را صدا زد و خواست نامزد ساناز را برای تحقیق نزد او بیاورد. شهروز خیلی خونسرد وارد پذیرایی شد. سرگرد او را به گوشه خلوتی برد و سؤالهایش را آغاز کرد:
- چند وقت است ساناز را میشناسید؟
- دو سال قبل در دانشگاه با ساناز آشنا شدم. او هم مثل من جامعهشناسی میخواند. من دو ترم بالاتر بودم. پس از حدود یک سال از دوستیمان تصمیم به ازدواج گرفتیم. یک بار که پدر و مادر ساناز برای دیدن او به تهران آمده بودند از فرصت استفاده کرده و همراه خانوادهام به خواستگاری رفتیم. آنها ابتدا مخالفت کردند. ساناز نشان کرده پسر عمویش بود. خانوادهاش وقتی اصرار من و او را دیدند سرانجام به این ازدواج رضایت دادند. نامزد کردیم و قرار شد بعد از تمام شدن درسمان با هم ازدواج کنیم.
- شما با هم اختلاف داشتید؟
- نه ما خیلی تفاهم داشتیم و هر دو از این زندگی راضی بودیم. اما نمیدانم چرا این بار واقعاً خود را کشت.
- مگر قبلاً هم اقدام به خودکشی کرده بود؟
- بله. ساناز یک مشکل بزرگ داشت. ارادهاش قوی نبود و هر موضوع کوچکی را سریع به یک بحران تبدیل میکرد. قبلاً هم چند بار به دلایل مختلف دست به خودکشی زده بود اما سریع خودم را رساندم و او زنده ماند. چند بار هم کارمان به بیمارستان کشید.
- این بار چگونه متوجه شدی؟
دیشب «ساناز» زنگ زد و گفت از این زندگی خسته شده و میخواهد خودش را برای همیشه راحت کند. ابتدا حرفهایش را جدی نگرفتم. فکر کردم میخواهد به این بهانه مرا به خانهاش بکشاند. دیشب خیلی خسته و بیحوصله بودم. صبح چند بار از دانشگاه به تلفنش زنگ زدم اما کسی جواب نداد. نگران شدم. همراه یکی از همکلاسیهایش به اینجا آمدیم. چند بار در آپارتمان را زدم اما در را باز نکرد، میدانستم اتفاق بدی رخ داده است. در را شکستم و با جسدش در اتاق خواب روبهرو شدم. باورم نمیشد او مرده است. هنوز شوکه هستم...
سرگرد مشغول تحقیق از «شهروز» بود که پزشک جنایی وارد آپارتمان شد. کیفش را باز کرد و به معاینه جسد پرداخت. هیچ آثاری از درگیری بر روی بدن دیده نمیشد. فقط یک زخم در پشت سر که به احتمال قوی بر اثر افتادن از روی تخت ایجاد شده بود. گزارش اولیه را نوشت. به سمت سرگرد که حالا مشغول تحقیق از همکلاسی «ساناز»بود رفت. قبل از اینکه سرگرد سؤالی بپرسد گفت:حدود 20 ساعت از مرگ میگذرد. علت مرگ را نمیتوانم به طور دقیق بگویم. آثار درگیری بر روی بدنش وجود ندارد. اما باید آزمایشهای سمشناسی انجام دهم.
- موضوع مشکوکی توجهت را جلب نکرد؟
-نه، فقط دختر جوان با صورت روی زمین افتاده اما پشت سرش زخمی شده است.
سرگرد به گوشهای رفت. دفترچهاش را بیرون آورد و آنچه را تاکنون نوشته بود مرور کرد. حدسش درست بود. سریع با قاضی جنایی تماس گرفت و موضوع را به او گفت. بعد از قطع کردن تلفن سراغ «شهروز» را گرفت. یکی از مأموران گفت الان از خانه بیرون رفت.
سریع همراه ستوان حسنی به دنبال او دویدند و پسر جوان را مقابل در مجتمع مسکونی دستگیر کردند. شهروز شوکه شده بود: چرا به دست من دستبند زدید؟
- شما متهم هستید به قتل عمدی «ساناز»نامزدتان.
پسرجوان خنده تلخی کرد و گفت: شما جوگیر شدهاید. قتل کجا بود. نامزد من خودکشی کرده است.
سرگرد به مأموران دستور داد او را به کلانتری ببرند. بعد از منتقل کردن جسد به پزشکی قانونی خودش هم برای بازجویی به کلانتری رفت. «شهروز» در ابتدا با سرسختی منکر قتل بود. اما وقتی با چهار دلیل کارآگاه روبهرو شد لب به اعتراف گشود: من علاقه زیادی به «ساناز» داشتم برای به دست آوردن او هم خیلی زحمت کشیدم. چند ماه قبل متوجه اختلافهایی در نگاه یکدیگر به زندگی شدم. ما با هم خیلی فاصله داشتیم. از او خواستم از هم جدا شویم اما «ساناز» به خاطر آبروی خانوادهاش مخالفت میکرد. دیروز برای صحبت با «ساناز» به خانهاش رفتم. کمکم درگیری بین ما بالا گرفت. با دست ضربهای به او زدم تعادلش را از دست داد و سرش به لبه تخت خورد. وقتی پیش او رفتم، مرده بود. ترسیده بودم نمیدانستم چه کار کنم. ناگهان نقشهای به ذهنم رسید و با صحنهسازی سعی کردم مرگ او را خودکشی نشان دهم. «ساناز» چند بار خودکشی کرده بود و هیچ کس به موضوع مشکوک نمیشد...
بعد از بازجویی شهروز به بازداشتگاه منتقل شد. سرگرد هم در کلانتری مشغول نوشتن گزارش بود که رئیس کلانتری پیش او آمد.
- سرگرد چطور توانستی به این زودی معمای این پرونده پیچیده را فاش کنی؟
پیدا کردن چهار اشتباه قاتل کافی بود؛ اول وجود چند قرص روی خونابه. قاتل برای نشان دادن خودکشی و مسمومیت «ساناز» باقرص آنها را آنجا انداخته بود در صورتی که دختر جوان قرصها را خورده بود، در خوناب حل میشد.
دوم لیوان پر آب،این نشان میداد او آبی نخورده است. سوم هم زخم پشت سر مقتول که پزشک جنایی به آن مشکوک شده بود. درآخر هم زمان مرگ. پزشک جنایی گفت حدود 20 ساعت از مرگ «ساناز» میگذرد، در حالی که متهم مدعی بود دیشب با او حرف زده است. این تناقضات باعث کشف معمای پرونده این قتل شد.
کارآگاه گزارش را کامل کرد و به رئیس کلانتری داد تا فردا به دادسرا بفرستد.