کد خبر: 1382375
تاریخ انتشار: ۱۱ مهر ۱۴۰۵ - ۰۵:۴۰
گفتاری از استاد شهید مرتضی مطهری (ره) در باب خودزیانی و خودفراموشی
1 نکته بسیار جالبی که از تعبیرات قرآن‌کریم استفاده می‌شود این است که انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را داشته باشد. آنگاه خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل نباشد و خدا را فراموش نکند. خدا را فراموش کردن ملازم است با خودفراموشی: «و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم»
تهیه و تنظیم: محمدصادق عبداللهی 

جوان آنلاین: خودباختگی و فراموشی خود دردی است که به خصوص انسان در دوران مدرن و در لابه‌لای انبوهی از روزمرگی‌ها به آن دچار می‌شود. توجه به این مسئله آن هم از دریچه نهج‌البلاغه و توضیح و تشریح استاد شهید مرتضی مطهری (ره) می‌تواند راهگشای این معضل باشد. استاد شهید در گفتاری که پیش رو دارید، با استناد به آیات قرآن و کلمات امیرالمؤمنین (ع)، توضیح می‌دهد که چگونه انسان خود را با «ناخود» اشتباه می‌گیرد، سرمایه وجودی خویش را می‌بازد و در دام خودفراموشی گرفتار می‌آید. او عبادت را عامل بازگشت انسان به خویشتن و خودیابی می‌داند و تأکید می‌کند که خودشناسی از خداشناسی جدا نیست و یاد خدا مایه حیات قلب و جلای دل است. متن کامل این گفتار در کتاب «سیری در نهج‌البلاغه» صفحات ۲۸۳ تا ۲۹۳ آمده است و اکنون تلخیص آن تقدیم می‌شود. 

قرآن گاهی تعبیرات خاصی درباره برخی آدمیان به کار می‌برد، از قبیل «خودزیانی» یا «خودفراموشی» یا «خودفروشی.» مثلاً می‌فرماید: «قُلْ إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ» (سوره زمر؛ آیه ۱۵)؛ بگو زیان‌کرده و سرمایه‌باخته آن است که خویشتن را زیان‌کرده و خود را باخته است. برای یک ذهن فلسفی این سؤال پدید می‌آید که مگر ممکن است انسان خود را ببازد؟ باختن از دست دادن است و نیازمند به دو چیز است: یکی «بازنده» و دیگر «باخته‌شده و از دست‌رفته» چگونه ممکن است انسان خود را زیان کند و خود را ببازد و خود را از دست بدهد؟ آیا این تناقض نیست؟ همچنین مگر ممکن است انسان خود را فراموش کند و از یاد ببرد؟ انسان زنده همواره غرق در خود است، هر چیز را با اضافه به خود می‌بیند، توجهش قبل از هر چیز به خودش است، پس فراموش کردن خود یعنی چه؟

 اشتباه خود با ناخود
انسان احیاناً خود را با «ناخود» اشتباه می‌کند و «ناخود» را «خود» می‌پندارد و، چون ناخود را خود می‌پندارد آنچه به خیال خود برای خود می‌کند در حقیقت برای ناخود می‌کند و خود واقعی را متروک و مهجور و احیاناً ممسوخ می‌سازد. مثلاً آنجا که انسان واقعیت خود را همین «تن» می‌پندارد و هر چه می‌کند برای تن و بدن می‌کند خود را گم و فراموش کرده و ناخود را خود پنداشته است. به قول مولوی مثلش مثل کسی است که قطعه زمینی در نقطه‌ای دارد، زحمت می‌کشد و مصالح و بنا و عمله می‌برد، آنجا را می‌سازد و رنگ و روغن می‌زند و به فرش‌ها و پرده‌ها مزین می‌نماید، اما روزی که می‌خواهد به آن خانه منتقل شود یک مرتبه متوجه می‌شود که به جای قطعه زمین خود، یک قطعه زمین دیگر که اصلاً به او مربوط نیست و متعلق به دیگری است، ساخته و آباد کرده و مفروش و مزین نموده و قطعه زمین خودش خراب و به کناری افتاده است. امیرالمؤمنین علی (ع) جمله‌ای دارد که بسیار جالب و عمیق است، می‌فرماید: «عجبت لمن ینشد ضالته و قد اضل نفسه فلا یطلبها» تعجب می‌کنم از کسی که در جست‌وجوی گمشده‌اش برمی‌آید و حال آنکه «خود» را گم کرده و در جست‌وجوی آن برنمی‌آید!

 نقش غایت و اهداف انحرافی در گم‌کردن خود
غایات و اهداف انحرافی داشتن یکی از عواملی است که انسان، غیر خود را به جای خود می‌گیرد و در نتیجه خود واقعی را فراموش می‌کند و از دست می‌دهد و می‌بازد. هدف و غایت انحرافی داشتن تنها موجب این نیست که انسان به بیماری «خودگم‌کردن» مبتلا شود، کار به جایی می‌رسد که ماهیت و واقعیت انسان مسخ می‌گردد و مبدل به آن چیز می‌شود. در معارف اسلامی باب وسیعی هست در این زمینه که انسان هر چیز را که دوست داشته باشد و به او عشق بورزد با او محشور می‌شود. با توجه به آنچه از قطعیات و مسلمات معارف اسلامی است که آنچه در قیامت ظهور و بروز می‌کند تجسم آن چیزهاست که انسان در این جهان کسب کرده، روشن می‌شود علت اینکه انسان همواره با آن چیز‌هایی محشور می‌گردد که به آنها عشق می‌ورزد و علاقه‌مند است، این است که عشق و علاقه و طلب یک چیز، آن را در مرحله غایت و هدف انسان قرار می‌دهد و در حقیقت آن چیز در مسیر «صیرورت» و «شدن» آدمی واقع می‌شود، آن غایت هر چند انحرافی باشد سبب می‌گردد که روح و واقعیت انسان مبدل به او بشود. 

 خودیابی و خدایابی
باز یافتن خود، یک شرط [مهم]دارد، و آن شناختن و باز یافتن علت و خالق و موجد خود است. یعنی محال است که انسان بتواند خود را جدا از علت و آفریننده خود به درستی درک کند و بشناسد. علت واقعی هر موجود مقدم بر وجود اوست از خودش به خودش نزدیک‌تر است: «و نحن اقراب الیه من حبل الورید» (سوره ق آیه ۱۶) و «اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه» (سوره انفال آیه ۲۴) عرفای اسلامی روی این مطلب تکیه فراوان دارند که معرفه النفس و معرفه الله از یکدیگر جدا نیست. 
اجمالاً همینقدر می‌گوییم که خود را شهود کردن هرگز از شهود خالق جدا نیست و این است معنی جمله معروف رسول اکرم که مکرر به همین مضمون از علی (ع) نیز رسیده است: «من عرف نفسه عرف ربه» و این است معنی سخن علی (ع) در نهج‌البلاغه که وقتی که از آن حضرت سؤال کردند: «هل رایت ربک؟» آیا پروردگار خود را دیده‌ای؟ در پاسخ فرمود: «ا فاعبد ما لا اری»؟ آیا چیزی را که نمی‌بینم عبادت می‌کنم؟ آنگاه چنین توضیح داد: «لا تراه العیون بمشاهده العیان و لکن تدرکه القلوب بحقایق الایمان» (نهج‌البلاغه، خطبه ۱۷۷) او هرگز با چشم دیده نمی‌شود، ولی با دل‌ها با ایمان‌های واقعی شهودی او را درک می‌کنند. 
نکته بسیار جالبی که از تعبیرات قرآن‌کریم استفاده می‌شود این است که انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را داشته باشد. آنگاه خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل نباشد و خدا را فراموش نکند. خدا را فراموش کردن ملازم است با خودفراموشی: «و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم» (سوره حشر آیه ۱۹)
از اینجا معلوم می‌شود که چرا یاد خدا مایه حیات قلب است، مایه روشنایی دل است، مایه آرامش روح است، موجب صفا و رقت و خشوع و بهجت ضمیر آدمی است، باعث بیداری و آگاهی و هوشیاری انسان است؛ و چه زیبا و عمیق فرموده علی (ع) در نهج‌البلاغه: «ان الله تعالی جعل الذکر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقره، و تبصر به بعد العشوه و تنقاد به بعد المعانده و ما برح الله عزت الائه فی البرهه بعد البرهه و فی ازمان الفترات رجال ناجاهم فی فکرهم و کلمهم فی ذات عقولهم فاستصبحوا بنور یقظه فی الاسماع و الابصار و الافئده» (خطبه ۲۲۰) خدای متعال یاد خود را مایه صفا و جلای دل‌ها قرار داده است، با یاد خدا دل‌ها پس از سنگینی شنوا و پس از کوری بینا و پس از سرکشی نرم و ملایم می‌گردد. همواره چنین بوده که در فاصله‌ها خداوند بندگانی (ذاکر) داشته که در اندیشه‌هایشان با آنان نجوا می‌کند و در عقل‌هایشان با آنان سخن می‌گوید. 

 نقش عبادت در بازیابی خود
در باب عبادت سخن آنقدر زیاد است که اگر بخواهیم بسط دهیم ده‌ها مقاله باید به آنها اختصاص دهیم. تنها به یک مطلب اشاره می‌کنیم و آن ارزش عبادت از نظر بازیافتن خود است. به همان نسبت که وابستگی و غرق شدن در مادیات انسان را از خود جدا می‌کند و با خود بیگانه می‌سازد، عبادت انسان را به خویشتن باز می‌گرداند، عبادت به هوش آورنده انسان و بیدارکننده انسان است، عبادت انسان غرق و محو‌شده در اشیا را مانند نجات غریق، از اعماق دریای غفلت‌ها بیرون می‌کند، در عبادت و در پرتو یاد خداوند است که انسان خود را آنچنان که است می‌بیند، به نقص‌ها و کسری‌های خود آگاه می‌گردد، از بالا به هستی و حیات و زمان و مکان می‌نگرد و در عبادت است که انسان به حقارت و پستی آمال و آرزو‌های محدود مادی پی می‌برد و می‌خواهد خود را به قلب هستی برساند. من همیشه به این سخن دانشمند معروف عصر خودمان اینشتاین به اعجاب می‌نگرم. آنچه بیشتر مایه اعجاب است اینست که این دانشمند متخصص در فیزیک و ریاضی است نه در مسائل روانی و انسانی و مذهبی و فلسفی. او پس از تقسیم مذهب به سه نوع، نوع سوم را که مذهب حقیقی است مذهب وجود یا مذهب هستی می‌نامد و احساسی که انسان در مذهب حقیقی دارد این چنین شرح می‌دهد: «در این مذهب، فرد، کوچکی آمال و هدف‌های بشر و عظمت و جلالی که در ماورای پدیده‌ها در طبیعت و افکار تظاهر می‌نماید حس می‌کند، او وجود خود را یک نوع زندان می‌پندارد چنانکه می‌خواهد از قفس تن پرواز کند و تمام هستی را یک‌باره به عنوان یک حقیقت واحد دریابد.» (دنیایی که من می‌بینم؛ صفحه ۵۷)

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار