کد خبر: 1378806
تاریخ انتشار: ۲۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۳:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با جانباز محمد فصیحی پیرامون خاطرات انقلاب، جنگ و برادر شهیدش
1 حکومت نظامی بود. تعدادی از مهمان‌های عروسی ما را به کلانتری میدان ارگ برده بودند. ما رفتیم و توضیح دادیم که اینها مهمان‌های عروسی ما هستند. شب آنها را نگه داشتند و صبح آزادشان کردند
 اشرف فصیحی دستجردی 

جوان آنلاین: محمد فصیحی، برادر شهید مهدی فصیحی، از روز‌هایی می‌گوید که در سال‌های پیش از انقلاب، حتی بردن نام امام خمینی (ره) در بسیاری از محافل با ترس همراه بود. از راهپیمایی‌های خیابان مولوی و میدان شهدا تا روز ورود امام به ایران و سپس سال‌هایی که در جبهه‌های سردشت، صدای خمپاره بخشی از زندگی روزمره‌شان شده بود. او در یکی از همین حملات مجروح شد، ضربه مغزی و راهی بیمارستان شد و اگرچه پزشکان ابتدا جراحتش را جدی نگرفتند، در نهایت به عنوان مجروح جنگی به تهران منتقل شد، با این حال خودش می‌گوید برای تعیین درصد جانبازی به بیمارستان بازنگشت. متن زیر ماحصل گفت‌وگوی جوان با این برادر شهید و جانباز دفاع مقدس هشت ساله است. 

اولین مبارزات انقلابی 

محمد فصیحی ۶۶ ساله است. وقتی از روز‌های انقلاب حرف می‌زند، خاطراتش را از سال‌های کودکی آغاز می‌کند، روز‌هایی که برای کار از روستای دستجرد اصفهان راهی تهران شد. خودش می‌گوید: «حدود سال ۱۳۵۰ بود. هنوز ۱۰ سال بیشتر نداشتم. آن روز‌ها اگر کسی درباره انقلاب، شاه، مبارزه یا مسائل سیاسی صحبت می‌کرد، باید حواسش جمع می‌بود. فضای جامعه طوری بود که همیشه این ترس وجود داشت که شاید فردی که کنار شما نشسته، خبرچین ساواک باشد. حتی میان دو دوست هم اگر صحبت سیاسی می‌شد، نفر سوم ممکن بود بگوید: احتیاط کنید، شاید آن یکی خبرچین باشد. ترس، بخش مهمی از زندگی مردم شده بود.» 

فصیحی ادامه می‌دهد: «در آن سال‌ها، حتی نام امام خمینی (ره) نیز به راحتی برده نمی‌شد. در رساله‌ها برای نقل یک فتوا، نام برخی علما نوشته می‌شد، اما درباره امام خمینی از تعابیری مانند «آقای- خ» استفاده می‌کردند. ما که بچه بودیم اصلاً نمی‌دانستیم این «آقای خ» چه کسی است. برخی افراد در جلسات مخفی شرکت می‌کردند، اما این جلسات هم با احتیاط برگزار می‌شد. این فضای خفقان تا سال‌های ۵۵ و ۵۶ ادامه داشت، تا اینکه اتفاقات مختلف و به‌خصوص برگزاری مراسم چهلم شهدای شهر‌های مختلف، مردم را بیشتر به خیابان کشاند. کم‌کم مردم با هم صحبت می‌کردند، درباره مسائل سیاسی بحث می‌کردند و فضای جامعه تغییر کرد، هرچند هنوز صحبت کردن درباره مسائل سیاسی حتی در جمع‌های خانوادگی و دوستانه هم به آزادی امروز نبود.» 

راهپیمایی از مولوی تا انقلاب 

بعد از آن، محمد فصیحی تقریباً در بیشتر راهپیمایی‌های پیش از انقلاب شرکت می‌کرد. می‌گوید: «خدا حاج‌آقا غروی را رحمت کند. برای نماز که می‌رفتیم، می‌گفتند فردا راهپیمایی از فلان جا شروع می‌شود. ما هم آنجا جمع می‌شدیم. مسجد حمام گلشن و مسجد حاج‌آقا مجتهدی در میدان مولوی از محل‌هایی بود که مردم از آنجا راهی راهپیمایی می‌شدند. حاج‌آقا مجتهدی خودش صبح زود کتانی می‌پوشید و جلوتر از همه حرکت می‌کرد و مردم پشت سر او راه می‌افتادند. من حدود ۳۰ سال در محله مولوی ساکن بودم و بیشتر ماه رمضان‌ها و شب‌های قدر پای منبر حاج‌آقا مجتهدی می‌رفتم.» برادر شهید مهدی فصیحی ادامه می‌دهد: «راهپیمایی‌ها تقریباً هر روز برگزار می‌شد. مسیر‌ها گاهی از مولوی به سمت میدان انقلاب، دانشگاه تهران و میدان آزادی بود. مردم دیگر به فکر کسب‌وکار نبودند. مغازه‌ها تعطیل می‌شد و مردم برای شرکت در راهپیمایی‌ها به خیابان می‌آمدند. احساس می‌کردند برای رضای خدا باید در این حرکت حضور داشته باشند. گاهی چند نفری با موتور حرکت می‌کردیم و بخشی از مسیر را می‌رفتیم و بعد به جمعیت می‌پیوستیم.» 

شب‌های «الله‌اکبر» تهران 

محمد فصیحی درباره شب‌های بهمن ماه ۱۳۵۷ که نفس‌های رژیم شاه به شماره افتاده بود، می‌گوید: «پس از ۱۹ بهمن و دیدار همافر‌ها با امام خمینی (ره)، حکومت نظامی اعلام شد. مردم دیگر نمی‌توانستند مثل گذشته در روز‌ها به خیابان بیایند، اما شب‌ها صدای شعار‌ها از پشت‌بام‌ها بلند می‌شد.» 

جانباز فصیحی یکی از خاطرات آن روز‌ها را با خنده تعریف می‌کند، خاطره‌ای که به جشن عروسی خودش مربوط است: «حکومت نظامی بود. تعدادی از مهمان‌های عروسی ما را به کلانتری میدان ارگ برده بودند. ما رفتیم و توضیح دادیم که اینها مهمان‌های عروسی ما هستند. شب آنها را نگه داشتند و صبح آزادشان کردند.»، اما یکی از ماندگارترین تصاویر آن روز‌ها برای جانباز فصیحی، حضور تانک‌ها در میدان شهداست. «در یکی از راهپیمایی‌ها به میدان شهدا رسیدم. تانک‌ها و سرباز‌ها را دیدم. گاهی مردم شهید می‌شدند و بعضی از سرباز‌ها به سمت مردم شلیک می‌کردند. خیلی صحنه‌های عجیبی بود. انگار میدان جنگ بود.» 

روزی که امام آمد 

روز‌های رفتن شاه از ایران، خانواده فصیحی درگیر بیماری پدر بودند و او را به روستا برده بودند، اما وقتی امام خمینی (ره) به ایران بازگشت، محمد در تهران بود: «همراه برادر همسرم پیاده راه افتادیم و به سمت بهشت زهرا (س) رفتیم. وقتی به شاه عبدالعظیم رسیدیم، یک تلویزیون ۱۴ اینچ آورده بودند که با باتری کار می‌کرد و باتری آن را به باتری ماشین وصل کرده بودند. تصویر لحظه پیاده شدن امام از هواپیما را نشان می‌داد. چند دقیقه بعد پخش مستقیم قطع شد. ما مسیر را ادامه دادیم و خودمان را به بهشت زهرا رساندیم. تقریباً ۱۰ تا ۲۰ متری محل سخنرانی امام بودیم. مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا لبریز از جمعیت بود. امام را با هلیکوپتر به بهشت زهرا آوردند. جلوی ورودی بهشت زهرا برای اولین بار از نزدیک ایشان را دیدم. وقتی سوار یک خودروی بلیزر شد، شخصی کنار ماشین ایستاده بود و با دست به مردم اشاره می‌کرد و می‌گفت: «امام اینجاست، امام اینجاست» من برای اینکه بتوانم چهره امام را ببینم، از درخت بالا رفتم. سخنرانی امام از طریق بلندگو پخش می‌شد و من از همان بالا چهره ایشان را دیدم. بعد از سخنرانی، دوباره همان مسیر را پیاده برگشتیم و وقتی به خانه رسیدیم نزدیک غروب بود.» محمد فصیحی در روز ۲۲ بهمن در دستجرد بود و برای مراسم چهلم پدرش به روستا رفته بود. همانجا خبر پیروزی انقلاب را شنید: «آن زمان حدود ۲۱ یا ۲۲ سال داشتم و تازه ازدواج کرده بودم. وقتی خبر پیروزی انقلاب را شنیدم، مثل خیلی از مردم ایران قلبم از جا کنده شد. خیلی خوشحال بودم و این آغاز راهی بود که بعد‌ها با جبهه رفتن ادامه پیدا کرد.» 

آغاز جنگ، تهران در خاموشی 

چند سال بعد، جنگ تحمیلی آغاز شد. فصیحی در خصوص آن روز‌ها می‌گوید: «۳۱ شهریور ۱۳۵۹، در صف خرید کالا ایستاده بودم که ناگهان بین مردم پیچید فرودگاه مهرآباد را زده‌اند. این‌طور بود که اولین بمباران‌های تهران شروع شد. بعد از آن آژیر‌های خطر آمد و شب‌ها خاموشی اجرا می‌شد. پرده‌های خانه را سه‌لایه کرده بودیم تا هیچ نوری به بیرون نرود. می‌ترسیدیم نور خانه‌ها از آسمان دیده شود و هواپیما‌های دشمن شهر را بمباران کنند. تهران شب‌ها در تاریکی مطلق فرو می‌رفت. خانه ما آن زمان در خیابان اسماعیل بزاز، کوچه درویش‌ها بود.» 

هیچ ترسی نداشتم 

«سال ۱۳۶۱، دو سال پس از آغاز جنگ، راهی جبهه شدم. ابتدا به شاهرود اعزام شدیم و دوره آموزشی را آنجا گذراندیم. بعد از آموزش، با قطار از اصفهان به منطقه اعزام شدیم. همه می‌دانستیم قرار است به منطقه جنگی برویم، اما هیچ ترسی نداشتیم. اعتقادمان این بود که آدم یک بار به دنیا می‌آید و یک بار هم می‌میرد. می‌گفتیم چه بهتر که اگر قرار است بمیریم، در این راه باشد و شهید شویم. ظهر به سردشت رسیدیم. تقریباً به محض رسیدن ما، نیرو‌های ایرانی با کاتیوشا مواضع عراق را هدف قرار دادند. ما گردان آفندی بودیم، یعنی وظیفه‌مان حمله بود، در حالی که گردان پدافندی وظیفه داشت از مناطق گرفته شده دفاع کند. ما در سردشت در منطقه‌ای به نام بوالفتح، در روستایی به نام بویران بالا مستقر شدیم.» 

درگیری از چهار سمت 

این رزمنده دوران دفاع مقدس درباره شرایط وقت منطقه عملیاتی شمال‌غرب کشور، جایی خود در آنجا حضور داشت، می‌گوید: «جبهه سردشت با جنوب تفاوت داشت. در جنوب، دشمن روبه‌رویتان بود، اما در کردستان از چهار طرف تهدید وجود داشت. روبه‌رو عراقی‌ها بودند و از سمت چپ و راست و حتی پشت سر، گروهک‌های کومله و دموکرات فعالیت می‌کردند. شب‌ها حمله می‌کردند. شبی نبود که به سمت ما خمپاره شلیک نشود. تعدادی از بچه‌ها در همین حملات شهید شدند. گاهی با هم شوخی هم می‌کردیم، می‌گفتیم اگر بادی وزید و بوته‌ای تکان خورد، رگبار ببند و فکر نکن باد است، شاید دشمن باشد، حتی در تیرماه دعا می‌کردیم برف ببارد. می‌گفتیم اگر همه منطقه سفید باشد، هر چیزی که تکان بخورد بهتر دیده می‌شود. ما روی آخرین تپه مرزی ایران مستقر بودیم. حدود ۱۰ کیلومتر آن طرف‌تر، عراقی‌ها را می‌دیدیم و آنها هم ما را می‌دیدند. پشت تپه ما شهری به نام قلعه‌دیزه بود و با دوربین به راحتی خانه‌های شهر دیده می‌شد. درگیری‌ها بیشتر شب‌ها اتفاق می‌افتاد. منطقه کوهستانی بود و درگیری تن‌به‌تن کمتر داشتیم. بیشتر تبادل آتش با سلاح‌های دوربرد و توپخانه انجام می‌شد.» 

آن انفجار مهیب 

فصیحی درباره شرایطی که منجر به جانبازی‌اش شد می‌گوید: «فرمانده‌ها همیشه تأکید می‌کردند تا می‌توانید تیراندازی نکنید، چون آتش سلاح، موقعیت شما را لو می‌دهد و دشمن می‌تواند همان نقطه را هدف قرار دهد. یکی از روز‌ها با جیپ توسن در حال حرکت بودم که خمپاره در نزدیکی ماشین منفجر شد. شدت انفجار به حدی بود که من به داخل دره پرتاب شدم. وقتی چشم باز کردم، در بیمارستان سردشت بودم. ضربه مغزی شده بودم و صورتم پر از بخیه بود. از بیمارستان سردشت مرا به بیمارستان رضائیه در ارومیه منتقل کردند. پزشک معاینه‌ام کرد، خطی روی شکمم کشید و گفت مشکلی ندارد، چند روز مرخصی بدهید استراحت کند و بعد به خدمت برگردد. پزشک که از اتاق بیرون رفت، ناخودآگاه شروع کردم به خندیدن. دکتر برگشت و گفت: نه! این شخص را با محافظ با هواپیما به تهران اعزام کنید. آن زمان خودم هم نمی‌فهمیدم چرا می‌خندم. روز بعد زخمی‌ها را با آمبولانس می‌بردند تا با قطار به تهران اعزام کنند. پرسیدم من هم باید با آنها بروم؟ گفتند تو هم به تهران می‌روی، اما نه با آنها و نه امروز. نوبت رفتن تو به تهران چند روز دیگر است. گذشت تا اینکه دو روز بعد دو محافظ آمدند و کنارم ایستادند. مرا با آمبولانس به فرودگاه بردند و با هواپیما به تهران اعزام کردند. وقتی به ستاد مجروحان رسیدیم، برخوردشان با من برایم عجیب بود. پرونده‌ام را که دیدند، با احترام زیادی گفتند بنشینم و اگر چیزی لازم دارم بگویم. گفتم سیگار. گفتند برایش سیگار بیاورید. تعجب کرده بودم. نمی‌دانستم چرا این‌قدر به من رسیدگی می‌کنند. از آنجا مرا با آمبولانس به بیمارستان سینا بردند و حدود ۱۰ روز بستری بودم. بعد از من خواستند به خانه برگردم و مدتی بعد برای تعیین جانبازی بروم. اگر دوباره به بیمارستان می‌رفتم، ۲۰ درصد جانبازی می‌دادند. به خانه برگشتم و با علم اینکه می‌دانستم اگر برگردم، احتمالاً برایم درصد جانبازی تعیین می‌کنند، حدود یک ماه و نیم استراحت کردم و دوباره به جبهه برگشتم.» 

جاده‌ای که فقط روز‌ها امن بود 

فصیحی ادامه می‌دهد: «دوست داشتم ببینم در پرونده‌ام چه چیزی ثبت شده بود که پزشکان با من چنان برخوردی داشتند. بعد از آن حادثه، گاهی همان خنده به سراغم می‌آید، همان خنده‌ای که روز اول در بیمارستان ارومیه داشتم. وقتی دوباره به سردشت برگشتیم، امنیت جاده‌ها مسئله مهمی بود. از صبح زود، تقریباً هر ۵۰ متر یک سرباز ارتش کنار جاده می‌ایستاد. به این کار «تأمین جاده» می‌گفتند. روز‌ها اگر می‌خواستیم از سردشت به پادگان یا برعکس برویم، حضور این سرباز‌ها امنیت مسیر را تأمین می‌کرد. اما با نزدیک شدن غروب، سرباز‌ها جمع می‌شدند و جاده دیگر امنیت نداشت. 

امنیت امروز ایران 

محمد فصیحی پس از گذشت سال‌ها، وقتی به آن روز‌ها نگاه می‌کند، خاطراتش را تنها روایت شخصی خودش نمی‌داند. می‌گوید امنیتی که امروز داریم، نتیجه رشادت‌ها و دلاوری‌هایی است که در جبهه‌ها توسط فرزندان ایران انجام شد: «عده‌ای شهید شدند، عده‌ای مجروح شدند. اگر جوان‌های آن روزگار به جبهه نمی‌رفتند و محکم پای باور‌ها و آرمان‌هایشان نمی‌ایستادند، شاید امروز این امنیت را نداشتیم.» 

پیکری که خانه رسید 

مهدی فصیحی، برادر جانباز فصیحی نیز از شهدای دفاع مقدس است. محمد فصیحی درباره برادر شهیدش مهدی می‌گوید: «برادرم مهدی در عملیات بدر، در شرق دجله به شهادت رسید. ۲۳ اسفند ۱۳۶۳ بود. ترکش خمپاره به شاهرگ گردنش اصابت کرده بود. بدنش سالم بود و فقط گردنش زخمی شده بود. ما سه روز مانده به عید نوروز، یعنی ۲۷ اسفند، خبر شهادتش را شنیدیم. آن سال عید ما با خبر شهادت مهدی آغاز شد.» 

او درباره بازگشت پیکر برادرش می‌گوید: «یکی از همرزمان مهدی بعد‌ها برایمان تعریف کرد که او را در روز‌های عملیات بدر در شرق دجله دیده بود. مهدی در واحد تعاون خدمت می‌کرد، اما گفته بود می‌خواهد در عملیات شرکت کند. همرزمش که امدادگر بود، هنگام انتقال مجروحان دوباره او را کنار خط دید، جایی که رزمندگان پشت سرشان آب بود و مجروحان با قایق به عقب منتقل می‌شدند. لحظاتی بعد، وقتی برای کمک به مجروحی از مهدی فاصله گرفت و برگشت، دید که مهدی بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسیده است. به دلیل شدت درگیری، دستور داده بودند قایق‌ها فقط مجروحان را منتقل کنند و پیکر شهدا در منطقه بماند. اما همرزم مهدی حاضر نشد او را همان‌جا رها کند. با اصرار، پیکر مهدی را در کف قایق و زیر تخته‌های مخصوص انتقال مجروحان قرار دادند و همراه مجروحان به عقب بردند. چند دقیقه بعد، دستور عقب‌نشینی صادر شد و دشمن منطقه را اشغال کرد. بعد‌ها بار‌ها به این فکر کردم که اگر آن همرزم اصرار نمی‌کرد، شاید پیکر مهدی در شرق دجله باقی می‌ماند، اما به لطف همان فداکاری، پیکر برادرم از میان آب و گل به عقب منتقل شد و سرانجام به خانواده رسید.»

برچسب ها: شهادت ، انقلاب ، دفاع مقدس
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار