جوان آنلاین: شهید علی عابدی از زمانی که دوست و همکارش شهید بهمن حبیبی در فتنه شبهکودتای دیماه سال گذشته به شهادت رسیده بود، خودش را مهیای شهادت کرده بود. علیآقا از نیروهای لشکر امام حسین (ع) اصفهان بود. لشکری که در دوران دفاع مقدس هشتساله و دیگر وقایع، شهدای بسیاری تقدیم کرده و شهید عابدی نیز راه همان شهدا را در پیش گرفته بود. او که در عصر روز ۱۶ اسفندماه و تنها چند ساعت قبل از شهادت، به همسرش از فضیلت جهاد با امریکا و رژیم صهیونیستی گفته بود، صبح روز ۱۷ اسفند برای آخرین بار راهی محل کارش میشود و ساعتی بعد در بمباران سپاه اصفهان به شهادت میرسد. احمد عابدی، پدر شهید و زینب رنجبر، همسر شهید در گفتوگو با ما راوی برگهایی از زندگی این شهید جنگ تحمیلی رمضان شدهاند.
پدر شهید
گویا خود شما هم سابقه حضور در جبهههای دفاع مقدس هشت ساله را داشتید؟
بله، من چند بار سعادت داشتم که به عنوان بسیجی به جبهههای دفاع مقدس بروم. شغل خودم فرهنگی بود. معلم بودم و سالها در همین کسوت خدمت کردم. ولی هر بار که فرصتی پیش میآمد، به جبهه میرفتیم.
علیآقا متولد چه سالی بودند؟ کودکیهایشان چطور گذشت؟
پسرم شهید علی عابدی متولد سال ۱۳۶۴ بود. موقع شهادتش ۴۰ سال داشت. سالی که پسرم به دنیا آمد، من تازه رفته بودم تربیت معلم و مشغول تحصیل بودم. علی در یک فضای مذهبی و انقلابی بزرگ شد. خودش هم ذات خوبی داشت و بسیار آرام بود و اصلاً اذیت نداشت. اهل رفیقبازی و اینطور کارها نبود. هر جایی که بود و میرفت، تا رهایش میکردند صاف برمیگشت به خانه و خیلی به محیط خانه و خانواده وابسته بود. شکر خدا، اهل بود و خدا هم او را در مسیر درستی قرار داد و نهایتش به شهادت ختم شد.
غیر از شهید چند فرزند دارید؟
خدا به ما چهار فرزند داده بود. علی که فرزند اول بود و بعد از ایشان یک پسر و دو دختر داریم. پسرم به عنوان فرزند ارشد خانواده هم رابطه خیلی خوبی با برادر و خواهرهایش داشت و هم با من و مادرش خیلی صمیمی بود. احترام خاصی برای ما قائل بود و در این ۴۰ سال عمری که خدا به ایشان داد، یادم نمیآید که ما را از خودش ناراحت کرده باشد. از نوجوانیهایش هم به بسیج رفته بود و خلاصه اینکه یک بچه حزباللهی به تمام معنا بود. موقع شهادتش به نظر ۲۱ یا ۲۲ سال از ورودش به سپاه میگذشت. در لشکر مقدس امام حسین (ع) خدمت میکرد. همان لشکری که در دفاع مقدس هشت ساله شهدای بسیاری داد و هنوز هم این لشکر شهدایی را تقدیم میکند.
شهادت علیآقا هم در محل کارش اتفاق افتاد؟
بله، ایشان در واحد آموزش بودند که روز ۱۷ اسفند، مطابق با روز ۱۸ ماه مبارک رمضان، شب قدر و شب ضربت خوردن حضرت علی (ع)، با زبان روزه و با فرق شکافته همچون مولایش امیرالمؤمنین (ع) به شهادت رسیدند.
خیلی از شهدا اهل کارهای جهادی یا امور خیر بودند. شهید هم از این دست کارها انجام میداد؟
تا آنجایی که من خبر دارم، ایشان خیلی از کارهایش را مخفیانه انجام میداد. ولی در اقوام خودمان افراد مستمندی هستند که شهید به آنها به واسطه من کمک میکرد. چون نمیخواست خودش مستقیم روبهرو شود، از طریق من اقدام میکرد و به آنها کمک میکرد.
پیش آمده بود که علیآقا از شهادتش بگویند؟
پسرم خیلی به گلزار شهدا میرفت. این آخریها علائم زیادی نشان داده بود که از روی آنها میتوانستیم حدس بزنیم احتمال شهادتش میرود. به گفته همسرش، علیآقا این اواخر در گلزار شهدا حواسش را جمع میکرد تا ببیند اگر قرار است شهید شود، کجا دفن شود که هم مناسب رفتوآمد من و مادرش باشد و هم نزدیک به مسجد باشد. یعنی حتی توجه داشت که کجا او را دفن کنند. در گلزار شهدا، روبهروی مزار آیتالله ناصری، تکیه شهدای مدافع حرم و شهدای حج است. این قسمت را اجازه نمیدهند که هر کسی دفن شود. شهدای جنگ تحمیلی رمضان را هم الان جای دورتری دفن کردهاند، اما شهید به همسرش گفته بود که خیلی دوست دارم اینجا دفن شوم. بعد از شهادت علیآقا، وقتی فرمانده لشکرش متوجه میشود که ایشان چنین وصیتی دارد، ترتیبی میدهد که او را در آنجا دفن کنند، اما آن محل خاک سختی داشت و احتمال اینکه کمی بعد به بتن میرسیدند زیاد بود. بنابراین قبل از دفن پیکر، یکسری وسایلی آورده بودند که اگر نشد خاک را بکنند، از آنها استفاده کنند. البته این را هم در نظر گرفته بودند که اگر نشد خاک را بکنند، نهایتاً مزار را به جای دیگری منتقل کنند، اما وقتی شروع به کندن میکنند، خیلی راحت مزار کنده میشود. انگار شهید خودش درست همان محل را در نظر گرفته و به خواست خدا هم این خواسته شهید محقق شد.
آخرین دیدار یا آخرین تماستان با شهید چه مدت قبل از شهادتش بود؟
تقریباً یک هفته قبل از شهادت او را دیدم و بعدش تلفنی با هم در ارتباط بودیم. آن زمان شبها به تجمعات میرفتیم و گاهی با هم هماهنگ میکردیم. روزی که آقا شهید شد، تلفنی با پسرم حرف زدم. خیلی از شهادت آقا ناراحت بود.
خبر شهادتش را چطور شنیدید؟
صبح روز ۱۷ اسفندماه که علیآقا به شهادت رسید، ما تا شب باخبر نشدیم که چنین اتفاقی افتاده است. همه خبر داشتند، جز ما که خانوادهاش بودیم. آن شب من و مادر علیآقا در میدان قدس اصفهان بودیم. آنجا بودیم که دامادهایمان با ما تماس گرفتند و گفتند برگردید خانه. وقتی به خانه رسیدیم، ساعت حوالی ۸ یا ۹ شب بود که کمکم به ما خبر شهادتش را دادند. وقتی که برای وداع رفتیم، دیدم که فقط یک سمت صورت علیآقا را به ما نشان میدهند. گویا سمت دیگر چهرهاش آسیب دیده بود و آن قسمت را پوشانده بودند.
چه خاطره خاصی از شهید عابدی در ذهنتان نقش بسته است؟
اربعین سال ۴۰۳، من و مادر علیآقا میخواستیم به سفر اربعین برویم. پسرم هم به هوای ما آمد تا مراقب ما باشد. آن سفر خیلی خاص و خاطرهانگیز بود. پسرمان آمده بود تا کمکحال ما باشد. پسرم خیلی گرفتار من و مادرش بود. سال ۹۹ که کرونا گرفته بودم، به مادرش گفته بود بابا هیچ کاری نکند فقط استراحت کند. خودم همه کارها را انجام میدهم. خودش آمد و همه کارها و خریدها را انجام داد تا نیاز نباشد من بیرون بروم. خیلی هوای ما را داشت.
همسر شهید
چطور همسفر زندگی شهید عابدی شدید؟
ایشان پسرخالهام بودند. ازدواجمان کاملاً سنتی بود و، چون خانوادهها از قبل هم را میشناختند، مشکلی در راه این وصلت پیش نیامد. پدرم روضهخوان بود و در مراسم روضهخوانی ایشان، علیآقا چایی میدادند و خادمی میکردند. بنابراین از قبل میدانستم که ایشان یک آدم مذهبی و خادم روضه حضرت زهرا (س) هستند. از طرفی، چون شغل پاسداری را دوست داشتم و علیآقا هم پاسدار بود، همین موضوع هم یک امتیازی برای ایشان از نظر من محسوب میشد. مسلماً بعد از ازدواج ایشان را بهتر شناختم. علیآقا آدمی بود که تمام وقتش را با خانواده سپری میکرد. خیلی مهربان بود و در کارهای خانه کمکحالم میشد. همین مهربانیهایش باعث شده الان که چند ماه از شهادتش گذشته، همچنان فضای خانه ما تحت تأثیر نبود ایشان باشد و به نوعی ما هنوز نتوانستیم نبودش را باور کنیم.
از شهید چند فرزند به یادگار مانده است؟
ما دو فرزند داریم؛ امیرمهدی ۱۱ ساله و امیرمحمد چهارسالونیمه. پسرهایم خیلی رابطه نزدیکی با پدرشان داشتند. شهید وقتی که از سرکار به خانه برمیگشت، تمام وقتش را با بچهها میگذراند و کلاً خیلی بچهها را دوست داشت. میهمانی که میرفتیم، علیآقا به جمع بچهها میرفت و با آنها بازی میکرد. الان امیرمهدی، چون سنش بیشتر است و ما با او در مورد مقام شهادت حرف زدیم، به شهادت پدرش افتخار میکند، اما پسر کوچکم هنوز هم شبها بهانه پدرش را میگیرد و گریه میکند.
آنطور که پدر شهید میگفتند، علیآقا انس زیادی با شهدا داشتند. در میان شهدا به شهید خاصی علاقه داشتند؟
ایشان به گلزار شهدا زیاد میرفتند. خیلی وقتها همراه هم میرفتیم. هفتهای یک بار را که حتماً گلزار شهدا بودیم، اما اینکه پرسیدید به کدام شهدا علاقه زیادی داشتند، همسرم چند سال قبل به شمالغرب کشور رفته و با پژاک جنگیده بودند. آنجا چند نفر از دوستانشان به شهادت رسیده بودند. اگر یادتان باشد چند سال پیش هم اتوبوس لشکر مقدس ۱۴ امام حسین (ع) در جاده خاش - زاهدان استان سیستان و بلوچستان مورد حمله انتحاری قرار گرفت و چند نفر از همکاران همسرم به شهادت رسیدند. ایشان به سوریه (دفاع از حرم) هم خیلی دوست داشت برود که، چون رباط پایشان پاره شده بود، امکان رفتنشان به سوریه میسر نشده بود. در همه این موارد چند نفر از دوستانشان به شهادت رسیده بودند، اما در شبهکودتای دیماه سال گذشته، یکی از دوستان همسرم به نام بهمن حبیبی به شهادت رسیده بود. شهادت ایشان خیلی برای علیآقا سخت آمده بود. این دو سالها با هم دوست و همکار بودند و شهادت آقای حبیبی بسیار همسرم را متحول کرده بود. میگفت بهمن فقط همکارم نبود، مثل برادرم بود. علیآقا بعد از شهادت این همکارش، تقریباً هفتهای دو، سه بار سر مزار ایشان و دیگر شهدا میرفت. یکبار که کمی قبل از ماه رمضان بود. دقیق یادم نیست چندم ماه شعبان بود که با هم گلزار شهدا رفته بودیم. ایشان جایی را که الان دفن هستند نشان دادند و گفتند هم نزدیک مسجد است هم نزدیک آیتالله ناصری، ضمناً، چون پدر و مادرشان پاهایشان درد میکند، گفتند جایی است که آنها هم راحتتر میتوانند بیایند. خدا خواست و همانجا هم دفن شدند.
با چنین روحیاتی که شهید عابدی داشتند، این اواخر از احتمال شهادتشان میگفتند؟
اتفاقاً بعدازظهر روز شنبه ۱۶ اسفند یکسری صحبتهایی با من داشتند که همهاش در مورد شهادت بود. انگار که میخواستند من را آماده شهادتشان کنند. روز بعد هم صبح به شهادت رسیدند، یعنی کمتر از ۲۴ ساعت قبل از شهادتش این حرفها را زده بود. آن روز در مورد جهاد با صهیونیستها میگفت و اینکه خیلی از شهدا دوست داشتند شهادتشان در جنگ با آلیهود باشد و اینکه شهادت در چنین جنگی خیلی فضیلت دارد، حتی یادم است صحبتهای امام شهید در دفاع مقدس را تکرار میکردند که ایشان فرموده بودند ما به سوی جبههها پرواز میکنیم. شهید عابدی هم چنین تعبیری در مورد جهاد و شهادت داشتند. عصر ۱۶ اسفند ما خیلی در مورد شهادت با هم حرف زدیم. صبح بعد از خوردن سحری، ایشان یک ساعت زودتر از شیفتشان به سرکار رفت. گفتم چرا زود میروی، صبر کن سرموقع برو، اما گفت میخواهم زودتر در محل کارم حاضر باشم و برای همیشه از خانه رفت.
شما هم مثل پدر و مادر شهید دیر از شهادت ایشان مطلع شدید؟
صبح روز ۱۷ اسفندماه مطابق با ۱۸ ماه مبارک، ما تا شب باخبر نشدیم که چنین اتفاقی افتاده است. آن روز به بیخبری گذشت و شب من و مادر علیآقا برای پرچمگردانی و گرفتن احیای شب قدر در خیابان و در میدان قدس اصفهان بودیم. تقریباً موقع سحر روز بعد (۱۸ اسفند) بعد از تمام شدن مراسم احیا و قرآن به سر گرفتن، سحر روز نوزدهم ماه مبارک و دقیقاً همان ساعاتی که مصادف با ساعات ضربت خوردن حضرت علی (ع) بود، متوجه شدم که علیآقا شهید شده است. صبح روز شهادت علیآقا ساعت ۸ و خردهای بود که صدای جنگنده شنیدم و فهمیدم اینها اگر اصفهان بیایند، حتماً لشکر را میزنند. آن روز بیشتر از روزهای قبل نگران بودم. مرتب با شهید تماس میگرفتم، اما گوشیاش را جواب نمیداد. فکر کردم شاید گوشی را بیرون از محیط پادگان گذاشته است. چند بار دیگر هم زنگ زدم و وقتی جواب نداد خیلی نگران شدم. به یکی، دو تا از همکارانشان زنگ زدم و پرسیدم اتفاقی افتاده است؟ در پادگان چیزی شده؟ به من گفتند خبری نیست و اتفاقی نیفتاده است. اگر خبری به دستشان رسید به من هم خبر میدهند. چند ساعت گذشت، ولی کسی با من تماس نگرفت. ساعت حوالی ۱۱ شب بود که تلویزیون داشت اعلام میکرد حضرت آقا مجتبی به رهبری تعیین شدهاند. چند نفر از اقوام آمدند و گفتند که علیها زخمی شده است. گفتم پس برویم بیمارستان که گفتند نه، امکان دیدار با ایشان نیست. از لابهلای حرفهای آنها و تناقضاتی که داشت، دیگر مطمئن شدم اتفاق دیگری غیر از مجروحیت برای همسرم افتاده است، ولی نمیخواستم باور کنم. سحر بود که در گروه لشکر امام حسین (ع) دیدم عکس ایشان را گذاشتهاند و زیرش هم زدهاند که علی عابدی به شهادت رسیده است.
تشییع پیکرشان چند روز بعد از شهادت بود؟
پیکر شهید تقریباً یک روز زیر آوار بود و ۱۹ اسفند که ما پیکر را تحویل گرفتیم، اول بردیم روستای خودمان. پدر و مادر شهید میخواستند پیکر برای وداع آنجا برده شود. نهایتاً روز ۲۰ اسفند که مطابق با ۲۱ ماه رمضان (روز شهادت آقا امیرالمؤمنین) بود، پیکر ایشان در اصفهان تشییع و به خاک سپرده شدند.
از دیدگاه شما به عنوان همسر شهید، چه نکته خاصی در زندگی و شهادت علی عابدی وجود دارد؟
علیآقا خیلی مقید بودند که تمام محرم و صفر را پیراهن مشکی بپوشند و اصلاً درنیاورند. ایشان دو پیراهن مشکی داشتند؛ یکی برای مراسم ماه محرم و روضه رفتن و سرکار رفتن و دیگری برای انجام کارهای روزمره. وقتی که مقام معظم رهبری به شهادت رسیدند، علیآقا پیراهن مشکیشان را به تن کرده بودند. آن روز هم که به سرکار رفتند، همان پیراهنی که کل دو ماه محرم و صفر تنشان بود را پوشیده بودند و با همان پیراهن هم به شهادت رسیدند. برای من خیلی جالب بود که پیراهن عزای ماه محرم علی عابدی، لباس شهادتش شد.