در سیاست امریکا، رؤسایجمهور معمولاً با وعده پایان دادن به جنگها وارد کاخ سفید میشوند، اما بسیاری از آنان با جنگهایی شناخته میشوند که یا آغاز کردهاند یا نتوانستهاند پایان دهند در سیاست امریکا، رؤسایجمهور معمولاً با وعده پایان دادن به جنگها وارد کاخ سفید میشوند، اما بسیاری از آنان با جنگهایی شناخته میشوند که یا آغاز کردهاند یا نتوانستهاند پایان دهند. دونالد ترامپ نیز از این قاعده مستثنا نیست. او در بازگشت به قدرت، خود را رئیسجمهوری معرفی کرد که قصد دارد پرونده جنگهای بیپایان امریکا را ببندد، منابع واشینگتن را از میدانهای نبرد به رقابت اقتصادی و فناوری منتقل کند و خاورمیانه را از منطقهای پرهزینه برای مالیاتدهندگان امریکایی به بستری برای تجارت، سرمایهگذاری، هوش مصنوعی، انرژی و همکاریهای امنیتی تبدیل کند. اما اکنون، در میانه تنشهای فزاینده با ایران، این پروژه بیش از هر زمان دیگری در معرض شکست قرار گرفته است. شاید ترامپ از شنیدن این جمله خوشش نیاید، اما توصیهای که باراک اوباما سالها پیش بارها بر آن تأکید میکرد، همچنان معتبر به نظر میرسد: «رئیسجمهور امریکا نباید وارد جنگی شود که برای پایان آن نقشهای روشن ندارد». تجربه عراق و افغانستان نشان داد آغاز یک درگیری نسبتاً آسانتر از مدیریت پیامدهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی آن است.
ترامپ تصور میکرد سیاست فشار، نمایش قدرت و تهدید نظامی میتواند ایران را وادار به عقبنشینی کند و همزمان متحدان عرب واشینگتن را بیش از گذشته به امریکا وابسته سازد. اما واقعیتهای ژئوپلیتیکی منطقه پیچیدهتر از این محاسبه بود. در عمل، هرچه تنشها افزایش یافته، کشورهای عربی خلیج فارس نیز بیش از گذشته به این نتیجه رسیدهاند که اتکای کامل به واشینگتن دیگر تضمینکننده ثبات نیست. این کشورها همچنان معتقدند که به چتر امنیتی امریکا نیاز دارند، اما همزمان روابط اقتصادی خود را با چین توسعه میدهند، همکاریهای دفاعی با بازیگران دیگری مانند ترکیه را بیشتر میکنند و در برخی پروندهها نیز در مسیر کاهش تنش با ایران حرکت میکنند. در نگاه کاخ سفید، قرار بود خاورمیانه به مرکز سرمایهگذاریهای چندتریلیون دلاری در انرژی، زیرساخت و فناوری تبدیل شود. اما سرمایه، بیش از هر چیز، از بیثباتی فرار میکند. هر موشکی که شلیک میشود، هر حملهای که احتمال گسترش درگیری را افزایش میدهد و هر تهدیدی که امنیت خطوط انرژی و تجارت را زیر سؤال میبرد، دقیقاً خلاف چشماندازی است که دولت ترامپ برای منطقه ترسیم کرده بود.
از منظر داخلی نیز هزینههای این سیاست برای رئیسجمهور امریکا سنگین است. ترامپ در انتخابات با این پیام توانست بخش مهمی از پایگاه رأی خود را حفظ کند که امریکا نباید بار دیگر وارد جنگهای فرسایشی شود. بخش قابلتوجهی از رأیدهندگان جمهوریخواه، بهویژه جریان موسوم به «اول امریکا»، نه خواهان مداخله نظامی گسترده هستند و نه تمایلی به صرف میلیاردها دلار در بحرانهای خارجی دارند. اگر دولت ترامپ ناچار شود منابع مالی، سیاسی و نظامی بیشتری را صرف مدیریت یک بحران طولانی با ایران کند، این پرسش برای همان پایگاه اجتماعی نیز مطرح خواهد شد که تفاوت این سیاست با آنچه رؤسایجمهور پیشین انجام دادند، دقیقاً چیست؟ از سوی دیگر، دموکراتها نیز از این فرصت برای بازسازی روایت سیاسی خود استفاده خواهند کرد. آنان خواهند کوشید دولت ترامپ را متهم کنند که با تصمیمات شتابزده، امریکا را وارد بحرانی کرده که نه پایان روشنی دارد و نه دستاوردی ملموس برای شهروندان امریکایی. در چنین شرایطی، جنگ دیگر یک مسئله امنیت ملی نخواهد بود، بلکه به موضوعی اقتصادی، انتخاباتی و اجتماعی تبدیل میشود.
در این میان، ایران نیز تلاش کرده است با اتکا به ابزارهای مختلف نظامی، دیپلماتیک و منطقهای، هزینه هرگونه تقابل را برای واشینگتن افزایش دهد. بسیاری معتقدند تهران در طول سالهای گذشته ساختار بازدارندگی خود را به گونهای طراحی کرده که هرگونه رویارویی مستقیم، تنها به یک نبرد محدود ختم نشود، بلکه پیامدهای آن در نقاط مختلف منطقه احساس شود. از این منظر، ایران توانسته است در مدیریت هزینههای تقابل، موقعیتی مطلوب ایجاد کند و ابتکار عمل را در برخی حوزهها حفظ کند. آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، تأثیر بلندمدت این بحران بر اعتبار جهانی امریکا است. متحدان واشینگتن اکنون بیش از گذشته در حال تنوعبخشی به روابط راهبردی خود هستند. اگر آنان به این جمعبندی برسند که سیاست خارجی امریکا بیش از اندازه غیرقابل پیشبینی است، طبیعی خواهد بود که گزینههای دیگری را نیز روی میز نگه دارند. این روند، اگر ادامه یابد، نه تنها نفوذ امریکا در خاورمیانه را کاهش میدهد، بلکه یکی از مهمترین اهداف اعلامشده ترامپ، یعنی تثبیت رهبری اقتصادی و ژئوپلیتیکی ایالات متحده، را نیز با چالش روبهرو میکند.
از همین رو، شاید مهمترین خطر پیش روی ترامپ نه در میدان نبرد، بلکه در عرصه سیاست داخلی باشد. رؤسایجمهور امریکا زمانی دچار فرسایش سیاسی میشوند که بحرانهای خارجی، دستور کار داخلی آنان را تحتالشعاع قرار دهد. تورم، بدهی عمومی، اختلافات کنگره، سیاستهای مهاجرتی و رقابت با چین، همگی موضوعاتی هستند که نیازمند تمرکز دولتند. اما جنگی طولانی میتواند تمام این اولویتها را به حاشیه براند. تاریخ سیاست امریکا یک درس روشن دارد: اینکه جنگهایی که پایان مشخصی ندارند، اغلب بیش از آنکه دشمنان خارجی را تضعیف کنند، سرمایه سیاسی رؤسایجمهور را میبلعند و فرسوده میکنند.