دونالد ترامپ شاید خطرناکترین رئیسجمهور تاریخ معاصر امریکا نباشد، اما بیتردید یکی از غیرقابلپیشبینیترین و خودشیفتهترین آنهاست دونالد ترامپ شاید خطرناکترین رئیسجمهور تاریخ معاصر امریکا نباشد، اما بیتردید یکی از غیرقابلپیشبینیترین و خودشیفتهترین آنهاست. خطر او نه فقط در زرادخانههای ایالات متحده، بلکه در این واقعیت نهفته است که سیاست خارجی را امتداد شخصیت خود میبیند. برای ترامپ، هر بحران فرصتی برای نمایش قدرت است و هر مصالحه، نشانهای از ضعف. وقتی چنین نگاهی بر تصمیمات حاکم شود، نتیجه آن چیزی نیست جز جهانی ناامنتر. جنگ اخیر امریکا با ایران، بهترین گواه این واقعیت است.
کاخ سفید این تصور را القا کرد که حملات نظامی میتواند تهران را به عقبنشینی وادارد، بازدارندگی امریکا را احیا کند و تصویری از یک رئیسجمهور مقتدر به نمایش بگذارد. اما سیاست بینالملل صحنه یک شوی تلویزیونی نیست. بمبها و موشکها شاید ظرف چند دقیقه به هدف برسند، اما پیامدهای آنها سالها باقی میماند. در واشینگتن بار دیگر همان اشتباه قدیمی تکرار شد. برنامهای برای آغاز درگیری وجود داشت، اما هیچ نقشه روشنی برای پایان آن دیده نمیشد. این همان خطایی است که امریکا در عراق مرتکب شد، در افغانستان تکرار کرد و اکنون خطر آن وجود دارد که در قبال ایران نیز دوباره به دامش بیفتد. آغاز جنگ آسان است، اما پایان دادن به آن هنر سیاستمداری است. دولت ترامپ از «پیروزی» سخن میگوید، اما پیروزی در سیاست خارجی با تعداد اهداف بمبارانشده سنجیده نمیشود. اگر نتیجه یک عملیات نظامی، گسترش ناامنی، افزایش حملات متقابل، بیثباتی بازار انرژی، نگرانی متحدان و تشدید رقابتهای منطقهای باشد، این بیشتر شبیه خریدن یک بحران جدید است تا کسب یک دستاورد راهبردی. قدرت نظامی میتواند یک نبرد را ببرد، اما بهندرت بهتنهایی صلح را میسازد.
مشکل، ایران نیست. مشکل، شیوهای از رهبری است که پیچیدگیهای جهان را به دوگانههای ساده «برد» و «باخت» تقلیل میدهد. در ذهن یک رهبر خودشیفته، سیاست خارجی دیگر ابزاری برای تأمین منافع ملی نیست، وسیلهای برای حفظ تصویر شخصی است. در چنین وضعیتی، هر عقبنشینی دیپلماتیک به شکست فردی تعبیر میشود و هر نمایش قدرت، حتی اگر پرهزینه باشد، به موفقیت سیاسی. تاریخ بارها درباره این وسوسه هشدار داده است. جورج بوش پسر با شعار تغییر خاورمیانه وارد عراق شد. بغداد ظرف چند هفته سقوط کرد، اما جنگ واقعی تازه آغاز شده بود. جنگ افغانستان نیز با وعده نابودی تروریسم آغاز شد و با خروجی آشفته پایان یافت. امروز نیز این پرسش همچنان بیپاسخ است: پس از تشدید جنگ با ایران، مقصد نهایی واشینگتن کجاست؟ تغییر رفتار تهران؟ تغییر نظام؟ بازدارندگی؟ یا صرفاً ثبت یک «پیروزی رسانهای» دیگر در کارنامه سیاسی رئیسجمهور؟ پاسخ نداشتن برای این پرسشها، خود بخشی از بحران است. سیاست خارجی موفق، پیش از شلیک نخستین گلوله، باید آخرین روز بحران را نیز تصور کرده باشد. اما آنچه تاکنون دیدهایم، بیشتر مجموعهای از واکنشهای شتابزده بوده تا یک راهبرد منسجم. این شکاف میان تاکتیک و استراتژی، همان نقطهای است که بسیاری از قدرتهای بزرگ را گرفتار جنگهای فرسایشی کرده است. در این میان، هزینهها فقط متوجه امریکا یا ایران نیست. هر موج جدید تنش در خلیج فارس، امنیت انرژی جهان را تهدید میکند، بازارهای مالی را متلاطم میسازد و متحدان واشینگتن را در موقعیتی دشوار قرار میدهد. اروپا که همزمان با جنگ اوکراین و بحرانهای اقتصادی دستوپنجه نرم میکند، بیش از هر زمان دیگری از گسترش یک درگیری بزرگ در خاورمیانه نگران است. چین و روسیه نیز با دقت این تحولات را دنبال میکنند، زیرا هرچه امریکا بیشتر در بحرانهای منطقهای فرسوده شود، فضای مانور ژئوپلیتیکی آنها گستردهتر خواهد شد.
ترامپ همواره سیاست را از دریچه تصویر میبیند. او استاد ساختن روایت است. روایتی که در آن، همیشه پیروز است و همیشه قاطع. اما جهان واقعی به روایتها اهمیتی نمیدهد. واقعیتهای ژئوپلیتیک با کنفرانسهای خبری تغییر نمیکنند و بحرانها با اعلام پیروزی پایان نمییابند. آنها یا مدیریت میشوند یا گسترش پیدا میکنند. این همان تفاوت میان رهبری و نمایش است. رهبر، بحران را مهار میکند؛ بازیگر، آن را اجرا میکند. رهبر به دنبال راه خروج است؛ بازیگر به دنبال تشویق تماشاگران. مشکل آنجاست که اگر یک قدرت، سیاست خارجی خود را بر منطق نمایش بنا کند، بهای آن را تنها شهروندان همان کشور نمیپردازند، تمام جهان در معرض پیامدهای آن قرار میگیرد. اکنون، جهان بیش از کمبود سلاح، از کمبود خویشتنداری رنج میبرد. تهدید اصلی، فقط موشکها و بمبها نیستند. تهدید، رهبرانی هستند که میان منافع ملی و نیاز شخصی به پیروزی تفاوتی قائل نمیشوند. خودشیفتگی، هنگامی که به اتاق تصمیمگیری یک قدرت راه پیدا کند، دیگر صرفاً یک ویژگی شخصیتی نیست، به یک خطر ژئوپلیتیکی تبدیل میشود. اگر قرار باشد از جنگ اخیر امریکا و ایران تنها یک درس گرفته شود، آن درس این است که بزرگترین تهدید برای نظم جهانی، گاهی نه از سوی دشمنان خارجی، بلکه از درون ساختار قدرت و از نوع رهبریای برمیخیزد که هیجان را جایگزین عقلانیت، واکنش را جایگزین راهبرد و نمایش را جایگزین سیاست میکند. تاریخ بار دیگر یادآوری میکند که جنگها معمولاً با اعتمادبهنفس بیشازحد آغاز میشوند، اما با واقعیتهایی پایان مییابند که هیچ رهبر خودشیفتهای قادر به کنترل آنها نیست.