کد خبر: 1370156
تاریخ انتشار: ۳۰ تير ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۰
علی‌حسن‌حیدری
1 جنگ‌ها در میدان آغاز می‌شوند، اما درس‌های راهبردی آنها در ترازوی تحقق اهداف راهبردی آشکار می‌شود؛ از همین رو، دو رویارویی اخیر امریکا با ایران را باید صحنه‌ای دانست که در آن ایران و جبهه مقاومت، مهم‌ترین درس‌های راهبردی را به امریکا آموختند.

جنگ‌ها در میدان آغاز می‌شوند، اما درس‌های راهبردی آنها در ترازوی تحقق اهداف راهبردی آشکار می‌شود؛ از همین رو، دو رویارویی اخیر امریکا با ایران را باید صحنه‌ای دانست که در آن ایران و جبهه مقاومت، مهم‌ترین درس‌های راهبردی را به امریکا آموختند. امریکا با این تصور وارد میدان شد که برتری نظامی، اراده سیاسی نیز می‌آفریند. بنابراین به‌دنبال تغییر محاسبات ایران، برهم زدن بازدارندگی، تحمیل خواسته‌های واشینگتن و بازگرداندن ابتکار عمل به امریکا بود. اما نخستین درس، شکست محاسبات راهبردی بود. ولی نتوانست معادلات بازدارندگی را به سود خود تغییر دهد و تهران را به پذیرش خواسته‌هایش وادار سازد. امروز به این نتیجه رسیده است که قدرت سخت، الزاماً به موفقیت راهبردی منتهی نمی‌شود. به همین دلیل، بعد ماه‌ها درگیری، بسیاری از صاحب‌نظران و رسانه‌های غربی و عربی، از «خطای محاسباتی» و «ناکامی در تحقق اهداف راهبردی» امریکا سخن می‌گویند. 
دومین درس، فرسایش هیبت هژمونیک امریکا بود. دهه‌ها این تصور در نظام بین‌الملل وجود داشت که هر کشوری در برابر فشار مستقیم امریکا، ناگزیر از عقب‌نشینی است. سال‌ها مهم‌ترین سرمایه واشینگتن، نه فقط قدرت نظامی، بلکه این باور بود که هیچ کشوری توان ایستادگی در برابر اراده امریکا را ندارد. همین تصویر، بخش مهمی از قدرت بازدارندگی این کشور را شکل می‌داد. این تصور، مهم‌ترین سرمایه راهبردی واشینگتن بود؛ سرمایه‌ای که بر «باور به شکست‌ناپذیری» استوار شده بود. اما رویارویی با ایران نشان داد که این تصویر مطلق نیست. ایران با ایستادگی در برابر تهاجم مستقیم امریکا، نه تنها توانست معادلات را به سود تغییر دهد، بلکه پیامی فراتر از یک نبرد نظامی به جهان مخابره کرد و تصویری تازه از موازنه قدرت در ذهن دولت‌ها و ملت‌ها ساخت. از این پس، بسیاری از بازیگران منطقه و جهان، امریکا را نه قدرتی شکست‌ناپذیر، بلکه قدرتی خواهند دید که با مقاومت مؤثر ناچار به اطاعت است. 
سومین درس، تغییر معادله بازدارندگی در منطقه بود. تا دیروز، تهدید نظامی امریکا خود به‌تنهایی برای بسیاری از بازیگران، عامل بازدارندگی بود. امروز، اما هر اقدام نظامی، با احتمال پاسخ متقابل و هزینه‌های سنگین غیرقابل پیش‌بینی همراه است. این تحول، نشان می‌دهد استفاده از قدرت، دیگر مانند گذشته کم‌هزینه و بی‌پیامد نیست. حتی به این معناست که هزینه استفاده از آن، به شکل محسوسی افزایش یافته است. همین تغییر، یکی از مهم‌ترین تحولات امنیتی در تاریخ غرب آسیا به شمار می‌رود و معادلات امنیتی غرب آسیا را وارد مرحله‌ای تازه کرده است. 
چهارمین درس، ناتوانی قدرت نظامی در تولید دستاورد سیاسی پایدار بود. تجربه نشان داد که حملات نظامی، حتی اگر خسارت‌هایی نیز وارد کنند، لزوماً اهداف سیاسی را محقق نمی‌سازند. تاریخ معاصر امریکا نیز مؤید همین واقعیت است. از افغانستان و عراق گرفته تا دیگر بحران‌های منطقه، بار‌ها شکاف میان برتری نظامی و موفقیت سیاسی آشکار شده است. تجربه ایران نیز این شکاف را بار دیگر نمایان ساخت. 
پنجمین درس، اشتباه در شناخت ایران و جبهه مقاومت بود. واشینگتن می‌کوشد این جبهه را صرفاً با شاخص‌های نظامی تحلیل کند، حال آنکه ایران و جبهه مقاومت، تنها یک آرایش نظامی نیستند و در تجهیزات و سازمان رزم خلاصه نمی‌شوند. بلکه شبکه‌ای است که قدرت آن، پیوند‌های سیاسی، اجتماعی، انگیزه‌های اعتقادی و تجربه‌های انباشته، به این مجموعه ظرفیتی داده که با فشار نظامی از میان نمی‌رود و با حذف چند مؤلفه نیز فرو نمی‌پاشد. همین خطای شناختی، امریکا را بار‌ها دچار محاسبات غلط کرده است. 
اما شاید مهم‌ترین درس، تغییر موازنه ذهنی در نظام بین‌الملل باشد. هژمونی، پیش از آنکه یک واقعیت نظامی باشد، یک «باور سیاسی» است. زمانی که این باور آسیب ببیند، بخشی از قدرت نیز فرسوده می‌شود. امروز بسیاری از بازیگران منطقه به این نتیجه رسیده‌اند که می‌توان در برابر فشار امریکا ایستاد و هزینه‌های آن را مدیریت کرد. این تغییر ذهنیت، اگر از هر تحول نظامی مهم‌تر نباشد، کمتر از آن نیز نیست. ظهور این باور در دولت‌ها و ملت‌ها که می‌توان در برابر فشار امریکا ایستاد و هزینه‌های آن را مدیریت کرد، مهم‌ترین سرمایه راهبردی واشینگتن، یعنی قدرت اقناع ناشی از هیبت، را برای همیشه با چالش رو‌به‌رو کرد. این همان نقطه‌ای است که تحلیلگران از آن با عنوان «فرسایش بازدارندگی روانی امریکا» یاد می‌کنند. 
درس بزرگ این تحولات، بیش از آنکه برای ایران باشد، برای امریکا است؛ و آن اینکه قدرت نظامی، هرچند ضروری است، اما جایگزین عقلانیت راهبردی نمی‌شود. کشوری که میان اهداف اعلامی و نتایج عملی خود شکاف ایجاد کند، ناگزیر است در محاسباتش تجدیدنظر کند. این قاعده درباره هر قدرتی صادق است؛ حتی اگر بزرگ‌ترین ارتش جهان باشد. 
امریکا اگر می‌خواهد از تکرار این تجربه پرهزینه جلوگیری کند، باید یک واقعیت را بپذیرد؛ دوران تحمیل اراده یک‌جانبه در منطقه غرب آسیا به پایان رسیده است. امنیت این منطقه، دیگر فقط با برتری نظامی تعریف نمی‌شود، بلکه حاصل موازنه‌ای جدید از قدرت، بازدارندگی، اراده سیاسی و بر محور ظرفیت مقاومت است. نخستین قربانی نادیده گرفتن این تغییرات، اعتبار هژمونیک امریکا خواهد بود و بازسازی آن به‌آسانی زرادخانه‌های نظامی نخواهد بود.

برچسب ها: راهبرد ، جنگ ، امریکا
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار