کد خبر: 1369867
تاریخ انتشار: ۳۰ تير ۱۴۰۵ - ۰۰:۰۰
جنگ با ایران «ادامه سیاست نیست با ابزاری دیگر»! در تاریخ جنگ‌ها، همیشه بازنده کسی نیست که میدان نبرد را ترک می‌کند. گاهی بازنده کسی است که با فهرستی بلند از اهداف وارد جنگ می‌شود
داریوش دادگر

جوان آنلاین: در تاریخ جنگ‌ها، همیشه بازنده کسی نیست که میدان نبرد را ترک می‌کند. گاهی بازنده کسی است که با فهرستی بلند از اهداف وارد جنگ می‌شود و در پایان، حتی اگر ضربات سنگینی وارد کرده باشد، نمی‌تواند هیچ‌یک از اهداف سیاسی اصلی خود را محقق کند. از این زاویه، جان مرشایمر، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو و یکی از شناخته‌شده‌ترین نظریه‌پردازان روابط بین‌الملل معتقد است ایالات متحده در جنگ با ایران شکست خورده است زیرا واشینگتن نتوانسته نتیجه سیاسی مورد نظر خود را به تهران تحمیل کند. در روایت مرشایمر، تفاهم‌نامه ۱۷ ژوئن نه نشانه پیروزی امریکا، بلکه نشانه عقب‌نشینی از اهداف اولیه است. توافقی که به باور او نشان می‌دهد واشینگتن پس از ماه‌ها فشار و درگیری، ناچار شده با واقعیتی روبه‌رو شود که پیش‌تر حاضر به پذیرش آن نبود: ایران را نمی‌توان با زور نظامی و فشار حداکثری به یک بازیگر مطیع تبدیل کرد. این همان نقطه‌ای است که تحلیل را از روایت رسمی واشینگتن جدا می‌کند. دولت‌های امریکا و اسرائیل ممکن است از دستاورد‌های عملیاتی، ضربات نظامی یا کاهش موقت برخی توانایی‌ها سخن بگویند، اما پرسش اصلی این است؛ آیا ایران از اهداف راهبردی خود عقب نشست؟ پاسخ او روشن است: خیر. زیرا هیچ‌یک از اهداف بزرگ این جنگ محقق نشده است. 

 تهران همچنان در بازی باقی است
اشتباه اصلی امریکا و اسرائیل این بود که تصور کردند می‌توانند با ترکیب قدرت هوایی، تحریم اقتصادی و فشار سیاسی، ساختار قدرت ایران را تغییر دهند. اما ایران، برخلاف محاسبات اولیه، نه فروپاشید، نه تسلیم شد و نه شبکه منطقه‌ای خود را کنار گذاشت. نخستین هدف، تغییر رژیم بود. هدفی که اگرچه همیشه به شکل رسمی اعلام نشد، اما در بخش‌هایی از محافل سیاسی واشینگتن و تل‌آویو به‌عنوان نتیجه مطلوب مطرح بود. این هدف به شکست انجامید، زیرا حکومت ایران توانست ساختار داخلی خود را حفظ و فشار خارجی را به عاملی برای تقویت گفتمان مقاومت تبدیل کند. 
دومین هدف، نابودی توان غنی‌سازی ایران بود. این هدف نیز تحقق پیدا نکرده است، زیرا مسئله هسته‌ای ایران فقط مجموعه‌ای از تأسیسات فنی نیست که با چند حمله نظامی از بین برود. دانش، نیروی انسانی و زیرساخت علمی را نمی‌توان به سادگی نابود کرد. حتی حمله نظامی موفق نیز نمی‌تواند تضمین کند که یک کشور تصمیم نگیرد برنامه خود را در آینده بازسازی کند. 
سومین هدف، محدود کردن توان موشکی ایران بود، اما تجربه جنگ نشان داد موشک‌های بالستیک همچنان یکی از ابزار‌های اصلی بازدارندگی تهران باقی مانده‌اند. همین موضوع اهمیت زیادی دارد، زیرا کشور‌های ضعیف‌تر در برابر قدرت‌های بزرگ معمولاً به دنبال ایجاد ابزار‌هایی می‌روند که هزینه حمله را افزایش دهد. ایران نیز طی سال‌ها، برنامه موشکی خود را نه فقط یک ابزار تهاجمی، بلکه ستون اصلی بازدارندگی خود تعریف کرده است. 
چهارمین هدف، قطع حمایت ایران از گروه‌های متحد منطقه‌ای بود، از حزب‌الله لبنان گرفته تا حماس و حوثی‌ها. این هدف نیز محقق نشده، زیرا شبکه نفوذ منطقه‌ای ایران بخشی از راهبرد امنیتی ایران است و تهران آن را ابزاری برای جلوگیری از محاصره خود می‌داند. 
امریکا و اسرائیل با حمله به این شبکه شاید بتوانند هزینه‌هایی ایجاد کنند، اما قادر به حذف کامل آن نیستند. این همان چیزی است که مرشایمر آن را شکست راهبردی می‌نامد: توانایی وارد کردن خسارت وجود دارد، اما توانایی تغییر رفتار وجود ندارد. 

 اسرائیل و کابوس هسته‌ای
مسئله اصلی اسرائیل از ابتدا، نه فقط نفوذ منطقه‌ای ایران، بلکه برنامه هسته‌ای تهران بوده است. اسرائیل سال‌ها این توهم را مطرح کرده که اجازه نخواهد داد ایران به توانایی هسته‌ای نظامی دست پیدا کند. اما جنگ نشان داد این هدف نیز قابل تحقق نیست. اسرائیل با وجود برتری اطلاعاتی و فناوری نظامی، نتوانسته مسئله هسته‌ای ایران را برای همیشه حل کند. حتی اگر بخشی از توانایی‌های ایران آسیب دیده باشد، مسئله اصلی، یعنی اراده سیاسی و دانش فنی همچنان باقی است. این وضعیت، اسرائیل را با یک انتخاب دشوار روبه‌رو می‌کند. پذیرش یک ایران قدرتمند در منطقه یا ادامه مسیر فشار و درگیری. ادامه این بن‌بست خطرناک است، زیرا وقتی یک کشور احساس کند ابزار‌های متعارف برای رسیدن به هدف کافی نیست، ممکن است در محاسبات خود به گزینه‌های دیگری فکر کند. مشکل بزرگ‌تر اسرائیل این است که قدرت نظامی به تنهایی نمی‌تواند یک مسئله سیاسی را حل کند. اسرائیل می‌تواند حمله کند، اما نمی‌تواند تضمین کند که نتیجه سیاسی مورد نظرش حاصل خواهد شد. همین تناقض، قلب بحران امروز خاورمیانه است. قدرت‌های نظامی بزرگ می‌توانند جنگ را آغاز کنند، اما همیشه نمی‌توانند آینده پس از جنگ را کنترل کنند. 

 پایان توهم پیروزی
جنگ ایران یک پیام بزرگ برای سیاست خارجی امریکا دارد. دوران پیروزی‌های سریع و تغییر دادن کشور‌ها از طریق قدرت نظامی به پایان رسیده است. واشینگتن بار‌ها در خاورمیانه با این مشکل مواجه شده است. در عراق، حکومت سقوط کرد، اما بی‌ثباتی ادامه یافت. در افغانستان، طولانی‌ترین جنگ امریکا بدون نتیجه سیاسی پایدار پایان یافت. اکنون، در مواجهه با ایران، امریکا با رقیبی روبه‌رو شده که برخلاف بسیاری از موارد گذشته، توانسته هزینه‌های فشار خارجی را تحمل کند. در سیاست بین‌الملل، هدف نهایی قدرت، صرفاً آسیب زدن نیست، بلکه ایجاد نتیجه مطلوب است و از این منظر، پرسش اصلی باقی می‌ماند؛ اگر امریکا نتوانست ایران را تغییر دهد، اگر برنامه هسته‌ای را برای همیشه حذف نکرد، اگر توان موشکی را از بین نبرد و اگر شبکه منطقه‌ای تهران را قطع نکرد، پس دقیقاً چه چیزی به دست آورد؟ شاید مهم‌ترین نتیجه این جنگ، آشکار شدن محدودیت قدرت است. جهان پس از این جنگ، جهانی است که در آن حتی قدرت‌های بزرگ نیز باید یاد بگیرند میان خواسته‌های خود و واقعیت‌های میدان تعادل برقرار کنند. در نهایت، تاریخ درباره این جنگ، نه براساس تعداد بمب‌های پرتاب شده، بلکه براساس یک سؤال قضاوت خواهد کرد؛ چه کسی توانست آینده را شکل دهد؟ پاسخ روشن است، امریکا وارد جنگ شد تا قواعد بازی را تغییر دهد، اما در پایان مجبور شد با قواعدی که ایران سال‌ها ساخته بود، بازی کند.

برچسب ها: ترامپ ، امریکا ، تهران
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار