سردار شهید «غلامحسین غیبپرور» پس از حمله به دفتر فرماندهی کل سپاه، در کوتاهترین زمان خود را به محل حادثه رساند و بهعنوان نخستین فرمانده بر بالین شهید سلامی حاضر شد و پیکر ایشان را به درمانگاه شهید رهنمون منتقل کرد. جوان آنلاین: سردار شهید غلامحسین غیبپرور، از فرماندهان برجسته و ولایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سالها در مسئولیتهای کلیدی نظامی و فرماندهی خدمت کرد و سرانجام در بیستوپنجم تیرماه ۱۴۰۴ به فیض شهادت نائل آمد. او که سوابقی همچون فرماندهی قرارگاه امام حسین (ع)، ریاست سازمان بسیج مستضعفین و فرماندهی سپاه فجر استان فارس را در کارنامه داشت، بهواسطه روحیه جهادی، پایبندی به ارزشهای انقلابی و توجه ویژه به پرسنل و خانوادههای آنان، در میان یاران و همراهانش چهرهای ماندگار و خاطرهانگیز به شمار میرود.
به گزارش دفاع پرس، امروز سالروز شهادت این سردار سرافراز اسلام است و بر همین اساس، دفاعپرس به گفتوگو با خانواده، همرزمان و همکاران این شهید والامقام پرداخته است که در ادامه، مشروح آن را میخوانید:
سردار اشتری: شهید غیبپرور در عملیات و راهبرد صاحبنظر بود
سردار «حسین اشتری» مشاور رئیس ستاد کل نیروهای مسلح در امور امنیتی و انتظامی و همرزم دیرینه سردار شهید «غلامحسین غیبپرور» ابعاد مختلف شخصیت، مدیریت و ایثارگری این فرمانده ارشد را تشریح کرد.
سردار اشتری با اشاره به سابقه حدود ۳۰ ساله آشنایی با شهید غیبپرور اظهار داشت: زمانی که ایشان بهعنوان معاون آموزش نیروی زمینی سپاه فعالیت میکرد، آشنا شدم. در جلسات و مأموریتهای مشترک، ارتباط ما شکل گرفت و این رابطه دوستی و همکاری تا آخرین روزهای حیات شهید غیبپرور ادامه داشت.
مشاور رئیس ستاد کل نیروهای مسلح با اشاره به سوابق شهید غیبپرور در سپاه استان فارس و مسئولیتهای مختلف ایشان در دوران دفاع مقدس گفت: شهید غیبپرور از جمله افرادی بود که هم در حوزه دفاعی و عملیاتی و هم در توانمندیهای ستادی دارای تجربه و تخصص بود. او جانباز بود و در دفاع مقدس مسئولیتهای متعددی را بر عهده داشت.
سردار اشتری به قدرت ارتباطگیری شهید غیبپرور با بسیجیان و نیروهای مختلف اشاره کرد و افزود: او با روحیه مردمی و ولایتمداری خود، همواره تلاش میکرد با مخاطبانش ارتباط مؤثر برقرار کند. فرمایشات مقام معظم رهبری برای او اولویت داشت و تمام تلاشش بر این بود که تدابیر امام شهید را عملی سازد.
وی با تأکید بر اخلاص و صداقت شهید غیبپرور گفت: او برادری با اخلاص و صراحت لهجه بود. هرچند ممکن بود برخی نظراتش خوشایند نباشد، اما همواره از سر دلسوزی و با نیت خیر سخن میگفت.
سردار اشتری به نقش شهید غیبپرور در مدیریت بحرانها اشاره کرد و ادامه داد: در سال ۹۶ و در حادثه خیابان پاسداران، شهید غیبپرور با حضور خود در مراسم تشییع شهدا، وحدت میان بسیج و نیروی انتظامی را تقویت کرد. او با تدبیر و هماهنگی، مأموریتها را بهخوبی انجام داد و رضایت مردم را جلب کرد.
فرمانده سابق فراجا همچنین به پیشرفتهای قرارگاه امام علی (ع) در دوران فرماندهی شهید غیبپرور اشاره کرد و گفت: او با تجربه و توانمندی خود، تحولاتی در تجهیزات و روشهای کار ایجاد کرد و بهدلیل ارتباطات مؤثر با استانها و فرماندهان، در بحرانها نقش بسزایی ایفا کرد.
سردار اشتری در پایان، ضمن ابراز امیدواری به اینکه شهید غیبپرور با شهدای کربلا و امام شهیدان محشور شود، یادآور شد: اخلاص و تلاشهای او در خدمت به مردم و نظام، همواره در یادها باقی خواهد ماند.
همسر شهید: سردار شهیدی که امانت امام صادق (ع) بود/ فرماندهای که امنیت مردم را بر جان خود مقدم میدانست
همسر شهید غیبپرور گفت: رسم عجیب و زیبایی با همسرم داشتم. هر زمان که ایشان به مأموریت میرفتند، با انگشت روی پشت لباسشان مینوشتم: «امانت امام جعفر صادق (ع)».
زهرا رضایی، متولد ۱۳۴۷ در شهرستان ارسنجان فارس و دبیر بازنشسته آموزش و پرورش، آغاز آشنایی خود را چنین روایت میکند: سال ۶۷ در دانشگاه تربیتمعلم شیراز در رشته ریاضی قبول شدم. خواهر سردار یکی از استادهای من بود. سال ۱۳۶۸ ایشان از من خواستگاری کردند؛ در حالی که من ایشان را اصلاً ندیده بودم. شوهرخواهرم با سردار در جبهه همرزم بودند و ایشان را کاملاً میشناخت. با شناختی که ایشان داشت و تعریفهایی که از سردار برای پدرم و خانواده کرد، و آن چیزهایی که در ذهن من برای ازدواج بود، همه را در ایشان دیدم. قبول کردم و سال ۱۳۶۹ ازدواج کردیم؛ ثمره زندگی ما سه فرزند است؛ نرجس، فاطمه و محمدجواد .
همسر شهید غیبپرور به دوران پس از جنگ اشاره میکند: سال ۱۳۶۹ که ازدواج کردیم، جنگ نبود، ولی آثار جنگ هنوز بود. یکبار هنگام بازدید از مناطق جنگی روی مین رفتند. وقتی برگشتند شیراز، دیدم کل پای ایشان زخمی است. گفتم مگر هنوز جنگ است؟ گفتند نه، بازدید بود و مین منفجر شد و پای من زخم شد.
وی ادامه داد: سالهای جنگ من با ایشان نبودم، ولی بعد از آن که بودم، کمتر از سالهای جنگ نبود؛ مأموریتهای زیاد، مسئولیتهای فراوان و دغدغههای مردم، کمتر از آن جنگ ۸ ساله نبود.
رضایی درباره تأثیر حضور و غیبت همسرش بر تربیت فرزندان میگوید: با وجودی که من شاغل بودم، ولی خیلی هم سخت بود. وقتی که حاج آقا بودند، آنقدر وجودشان در خانه پررنگ بود که سختیهای زمانی که نبودند، برای ما جبران میشد.
همسر شهید غیبپرور ادامه میدهد: یکی از پرتنشترین دورانهای خدمت سردار، مسئولیت پنج ساله در مازندران و گلستان بود؛ خیلی سخت بود. سه تا بچه داشتم و ایشان اصلاً نبودند. شب زلزله، بچهها را لباسپوشانده پشت در خواباندم تا اگر اتفاقی افتاد بتوانم سریع خارج شوم. بیشتر شبها تنها بودیم.
وی از بارندگیهای شدید میگوید: گاهی آنقدر بارندگی شدید بود که نمیتوانستیم پا روی زمین بگذاریم. هیچوقت حاضر نبودند ماشینی از سپاه بیاورند. همیشه با سرویس بچهها میرفتیم. دوستان میگفتند پاترول از سپاه بگیر، اما ایشان حاضر نبودند از بیتالمال برای من و بچهها استفاده کنند.
همسر شهید غیبپرور میگوید: پس از بازگشت از مازندران به شیراز و تهران، ایشان مسئولیتهایی در سازمان بسیج، قرارگاه امام حسین (ع) و نهایتاً قرارگاه امنیتی امام علی (ع) داشتند. امنیت برایشان بسیار مهم بود. ایشان را «حبیب امنیت» نامگذاری کردند، چون همه دغدغهشان امنیت کشور بود.
وی به آرزوی دیرینه همسرش برای شهادت اشاره میکند و میگوید: آخر هم در همین مسئولیت به آن آرزویی که داشتند رسیدند. ایشان همیشه در نامههایی که پاراف میکردند، پایین نامهها مینوشتند: «بازمانده از قافله شهدا، غلامحسین غیبپرور». آرزوی ایشان شهادت بود و همیشه دوست داشتند به یاران شهیدشان ملحق شوند. ما هر وقت به گلزار شهدا میرفتیم، بعضی وقتها که من همراهشان بودم، میگفتم: چرا اینقدر برای زیارت مزار شهدا وقت میگذارید؟ میگفتند: «من با تکتک اینها همرزم بودم و در جبهه کنارشان بودیم.» میایستادند، افسوس میخوردند و میگفتند: «شما رفتید و من ماندم.» آخر هم ایشان به همان شهدا پیوستند و به چیزی که سالها دوست داشتند رسیدند.
رضایی از ساحت معنوی و اخلاقی همسرش میگوید؛ اگر بخواهم از اخلاق ایشان در خانه تعریف کنم، بسیار خانوادهدوست بودند، بسیار احترامگذار بودند. روزهایی که در خانه بودند، تمام کارهای منزل را به من کمک میکردند: آشپزی، ظرف شستن، کارهای دیگر منزل. «روزهای پنجشنبه را اختصاص داده بودند به صلهرحم. حتماً به خانوادهها، به برادر و خواهرهایشان، حتی به بچههای خواهرهایشان، تکتک زنگ میزدند و احوالپرسی میکردند. خیلی به صلهرحم اهمیت میدادند و برایشان مهم بود. احترامگذار به فامیل بودند. در فامیل ایشان را استاد اخلاق میدانستند و یک مشاور تمامعیار. بچههای فامیل از کار، ازدواج، هر کاری که داشتند از ایشان مشاوره میگرفتند.
همسر شهید غیبپرور به هوش و دانش بینظیر همسرش اشاره میکند و میگوید: من همیشه به بچهها میگفتم: درست است رشته پدر شما جغرافیای سیاسی است، اما در تمام رشتهها تخصص دارد. اگر بگویم ایشان یک علامه بودند، واقعاً اغراق نکردهام. در همه زمینهها از روانشناسی تا ساختمانسازی هر سؤالی که از ایشان میشد، بیجواب نمیماند. چرا؟ چون بسیار اهل مطالعه بودند. در کنار خواندن قرآن که جزو برنامه روزانه و شبانهشان بود، حتماً باید مطالعه میکردند. به مطالعه اهمیت زیادی میدادند و به همین دلیل اطلاعاتشان در همه حوزهها بسیار گسترده بود و برای دوست، فامیل و رفقا یک مشاور تمامعیار محسوب میشدند.»
رضایی سختترین دوران زندگی مشترکشان را ایام حضور شهید در جبهه سوریه میداند و میگوید: از میان ۳۵ سال زندگی مشترک، آن ۴۵ روزی که ایشان در جبهه سوریه بودند و ما در سکوت مطلقِ بیخبری دچار زلزله ترکیه شدیم، تلخترین و سختترین لحظاتمان بود. نه امکان تماسی وجود داشت و نه آرامشی؛ دلتنگیِ ترکیبشده با ترس از حادثه، جانمان را به لب رساند.
وی ادامه میدهد: ایشان در خانه معمولاً از کار و مأموریتهایشان صحبت نمیکردند، مگر در موارد خاص یا زمانی که بچهها حضور داشتند و خاطرهای تعریف میکردند. حتی به دامادهایشان توصیه میکردند هنگام ورود به منزل، دغدغههای کاری را پشت در بگذارند و تمام توجه خود را معطوف همسر و فرزندان کنند. به همین دلیل اطلاعات کمی از جزئیات کارشان در خانه داشتیم؛ تنها زمانی که تلفنی صحبت میکردند، میتوانستم بخشی از دغدغههایشان را درک کنم. در آن لحظات، عمق بیمهریها و ناسپاسیهایی را میدیدم که به ایشان میشد و به تعبیر شیرازیها «نمکنشناسی» نسبت به زحماتشان را احساس میکردم. من کمتر فرماندهای دیدهام که چنین دغدغهمند و مردمدار باشد.
همسر شهید غیبپرور از مقاومت او در «جنگ ۱۲ روزه» میگوید: به سردار فضلی گفتم: سردار غیبپرور در جنگ ۱۲ روزه، فرماندههایش در همان روزهای اول شهید شدند، اما ایشان ۱۲ روز به جنگیدن ادامه دادند. ایشان نهتنها با دشمن، بلکه با تن بیمار خود هم میجنگیدند؛ چنان وضعیت وخیمی داشتند که حتی توان نوشیدن آب را نیز از دست داده بودند، زیرا ریههایشان بهشدت مسموم شده بود. با وجود اینکه از روز اول حضورشان در کنار سردار سلامی تأیید شده بود، تمام ۱۲ روز را با جسمی ناخوش به میدان نبرد بازگشتند و تنها پس از اتمام جنگ، بستری شدند و سپس به شهادت رسیدند. این ایستادگی از آنجا بود که ایشان همواره نگران مردم و امنیت کشور بودند و مکرراً تکرار میکردند: «من نگران مردم هستم و نمیخواهم خدایینکرده امنیت کشور و مردم خدشهدار شود.»
وی ادامه میدهد: ایشان در سختترین شرایط جنگ تحمیلی نیز عبادت را ترک نمیکردند؛ نماز اول وقت ایشان نیز چنان الگویی شگفتانگیز بود که زبانزد همه بود. در طول ۳۵ سال زندگی مشترک، هر زمان که ایشان در خانه حضور داشتند، تمامی نمازهایمان را بهصورت جماعت و دو نفره میخواندیم و نمازی بهصورت فرادا ادا نمیشد. نماز شب ایشان نیز از قوت و استواری خاصی برخوردار بود و هرگز ترک نمیشد. معمولاً یک ساعت و نیم تا دو ساعت قبل از اذان صبح بیدار میشدند. گاهی من میگفتم: «هنوز نخوابیدهای؟ باید استراحت کنی تا برای بیداری آماده شوی.» اما ایشان با لبخند میگفتند: «ما قرار است در قبر بخوابیم، پس بیشتر از عمرمان استفاده میکنیم.» بعد از بیداری، تلاوت قرآن آغاز میشد؛ شامل سورههای یاسین، فجر (که به امام حسین (ع) ملقب است)، زیارت عاشورا، سوره الرحمن و چند صفحه از قرآن کریم که هر روز صبح تکرار میشد. در شبها نیز سورههای واقعه و مزمل خوانده میشد. خداوند در این یک سال گذشته به من توفیق داد تا این آیینها را دقیقاً همانگونه که ایشان انجام میدادند، برایشان ادامه دهم.
رضایی میگوید: پایبندی ایشان به ذکر و یاد خدا چنان سرایتکننده بود که گاهی بچهها با تعجب میپرسیدند: «بابا، حتی وقتی پشت فرمان نشستی و رانندگی میکنی، مگر دلت آرام میگیرد؟» این نشان میداد که ذکر گفتن ایشان حتی در حین رانندگی هم هرگز قطع نمیشد. اخلاق نیکو و فروتنی ایشان نیز بینظیر بود. بارها در گلزار شهدای دارالرحمه شیراز کنار مزارشان نشستهام؛ سربازان جوانی میآمدند، کنار مزار مینشستند و با چشمانی اشکبار میگفتند: «حاجخانم، سردار غیبپرور واقعاً استاد اخلاق بود.» ایشان هیچگونه تبعیضی قائل نبودند و برای همه ـ صرفنظر از جایگاه اجتماعی ـ احترام قائل بودند. با کودکان مهربان و بازیگوشانه رفتار میکردند و با بزرگسالان، چه زن و چه مرد، چه بازاری و چه دانشجو، به همان اندازه احترام میگذاشتند. گاهی میپرسیدم: «چرا با یک مرد بازاری اینقدر صمیمی و محترمانه برخورد میکنید؟» پاسخشان همیشه یکسان بود: «باید مشکل او را حل کنم. باید با زبان و ادب همان قشر با او سخن بگویم؛ درست مثل اینکه با یک پزشک یا یک سرباز صحبت میکنم.» ایشان واقعاً انسان مشکلگشایی بودند که با مهربانی و درک متقابل، گرهای از کار هر کسی باز میکردند.»
همسر شهید غیبپرور ادامه میدهد: اگر بگویم قبر ایشان امروز مانند زیارتگاه یک امامزادهی مشکلگشا شده، باور میکنید؟ مردم با دلی پر از امید به آنجا میروند و با التماس حاجتخواهی میکنند. گویی دغدغهمندی و نگرانی برای خلق خدا حتی پس از شهادت هم از وجود ایشان خارج نشده است. اما عجیبتر از همه، حواسجمعی ایشان به عزیزانشان است؛ حتی از آن سو! یکی از دخترانم میگفت شبهایی با دلی آشفته و چشمانی گریان به خواب رفته بود و در خواب دیده که پدرش آمده، با مهربانی دستی بر صورتش کشیده و آرام گفته: «دخترم، سوره رعد را بخوان.» وقتی پرسیدم چرا این توصیه را کرده، با ایمان کامل گفت: «مادر، مگر نمیدانی آیهی ألا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ در سوره رعد است؟ بابا میخواهد بدانی که با ذکر خدا، آرامش به قلبت بازمیگردد.» این یعنی حتی در آن دنیا هم پدری که هست، دغدغه آرامش جان بچههایش را دارد. او که برای حل مشکلات مردم از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد، حالا حواسش به فرزندانش هم هست. امیدوارم روزی برسد که ایشان شفاعتکننده ما باشند و ما را از آتش دلتنگی نجات دهند.
رضایی در پایان میگوید: نکته پایانی و خاطرهانگیزی که همیشه با خود حمل میکردم، رسم زیبایی بود که با همسرم داشتم. هر بار که ایشان به مأموریت میرفتند، با انگشت پشت لباسشان مینوشتم: «امانت امام جعفر صادق (ع)». این کلمات را همیشه بهعنوان آخرین وداع و امانتداری میگفتم. تنها یکبار این کار را انجام ندادم؛ صبح روز بیستوسوم که انفجار رخ داد و ایشان با عجله از خانه خارج شدند. فرصتی نماند تا این جمله را بنویسم. اکنون با ایمانی راسخ فکر میکنم همین «ننوشتن»، دست خدا بود تا ایشان بدون هیچ مانع دنیوی، به آرزوی دیرینهشان یعنی شهادت برسند. به یادگار، همین جمله مقدس را بر سنگ مزارشان حک کردیم. به پسرم گفتم: حتماً بالای سر قبرشان بنویسید: ایشان امانت امام جعفر صادق (ع) بود. تا همیشه یادآور باشد که پدرش نه یک شهید معمولی، بلکه امانتی الهی بود که به صاحب اصلیاش بازگشت.
دختر شهید: هرگز از جایگاه پدر استفاده نکردیم/ حضور بابا را پس از شهادت هم حس میکنم
«ولی بابا به آرزویش رسید...»؛ این جمله آغازگر روایتی است از خانوادهای که شهادت را اوج رضایت میدانند. «فاطمه غیبپرور» دختر سردار شهید «غلامحسین غیبپرور» خاطراتی از آخرین دیدار پیش از شهادت، سختیهای نداشتن پدر در دوران کودکی و حسرتهای شیرین پس از رفتن او را بازگو کرده است.
او در این گفتوگو آشکار میسازد که چگونه خانوادهای که فرماندهای دلسوز داشتند، بدون هیچگونه استفاده از امتیازات جایگاه پدر، مسیر سادهزیستی و خدمت را انتخاب کردند و اکنون در سایهسار یاد و خاطرهاش، آرامش و معنویت را تجربه میکنند. شهید غیبپرور الگویی از «استاد اخلاق» و «بازمانده از قافله شهدا» بود که ۲۵ تیرماه سال گذشته بر اثر جراحات باقیمانده از دوران دفاع مقدس اول به شهادت رسید.
بابا به آرزویش رسید. خدایینکرده ما ناراضی نیستیم. اتفاقاً من از همان لحظه شهادت بابا گفتم: «پدرم به آرزویشان رسیدند، من چقدر خوشحالم.»، چون چیزی جز این را در این زندگی نمیخواستند. همیشه دوست داشتند؛ یعنی اصلاً همیشه حسرتشان این بود که میگفتند: «من از رفیقان شهیدم جا ماندم.»
مخصوصاً بعد از اینکه حاج قاسم به شهادت رسیدند، انگار این احساس چند برابر شده بود. انگار دیگر تمام تلاششان را میکردند که خدایینکرده عاقبتی جز شهادت برایشان اتفاق نیفتد. واقعاً هم سبک زندگیشان، منششان، رفتارشان با اطرافیان، با بچهها، با دوست و آشنا، با همسایه و با مردم، دیدارهای مردمی که میگذاشتند و کارهای خیری که انجام میدادند... همه اینها نشان میداد که اصلاً چیزی جز شهادت برای ایشان امکانپذیر نبود. آن شاید برای ما عجیب بود، شاید ما را متعجب میکرد، ولی بله، حقیقت داشت.
موقعی که من به دنیا آمدم، پدرم مأمور بودند و در زمان تولد من حضور نداشتند. من همیشه با شوخی به پدرم میگفتم: «بابا، شما در تولد من نبودید».
واقعاً شیرینترین لحظه زندگی من، لحظهای بود که پدرم را در بیمارستان دیدم که علی را در آغوش گرفته بود و در گوش علیآقا اذان میگفت. یعنی هیچ لحظهای برای من شیرینتر و قشنگتر از این صحه نبود و هرگز از جلوی چشمهایم دور نمیشود. آن لحظهای که پدرم داشتند اذان را در گوش علی میگفتند، برای من بسیار شیرین بود؛ هم از نظر حس معنوی و هم از نظر عاطفی. این بهترین لحظهای بود که من با پدرم داشتم.
ما لحظات قشنگ زیادی با پدرم داشتیم. من سالیان سال، از سال ۹۲، همراه پدرم پیادهروی اربعین را میرفتم. آنقدر «بابایی» بودم که دلم میخواست هر جا پدرم میرفت، من هم همراهش باشم؛ و هر سفر اربعینی که پدرم رفتند، من حتماً ایشان را همراهی کردم و سعی کردم بهعنوان خادم، خدمتی به زائران امام حسین (ع) بکنم.
ما لحظات خاص و نابی با هم داشتیم. لحظاتی که پدرم به من زنگ میزدند و درد دل میکردند، یا هر مشکلی که در جهان داشتم، حس میکردم، چون پدرم را دارم، مشکل من حل شده است.
وقتی پدرم رفتند، حس کردم ناگهان پشت من خالی شد. احساس میکردم دیگر پشت و پناهی ندارم و چقدر برایم سخت است. هر مشکلی من را میترساند. پدر همیشه مثل کوه پشت من بود.
در لحظات سختی که در زندگی داشتیم، مادر من هیچوقت لب به گله و شکایت از نبودن پدرم باز نمیکرد. ما بچه بودیم و کمسنوسالتر؛ واقعاً گاهی ناراحت میشدیم که پدر نیست، نمیتوانیم به هر جایی تفریح برویم یا شاید نمیتوانیم هر وقت بخواهیم با پدرمان وقت بگذرانیم. هیچوقت یادم نمیآید پدرم توانسته باشد مثلاً به مدرسه من بیاید، چون همیشه نبودند؛ یا سر کار بودند یا مأموریت داشتند. همیشه یادم است هر صبحی که من برای نماز بیدار میشدم، ایشان بیدار بودند و تا اذان صبح نمیخوابیدند. فکر میکنم یادم نیست دیرتر از ساعت ۶ صبح از خانه رفته باشند. بعد از ظهر و عصرها و شبها هم خیلی دیر به منزل میآمدند.
تا وقتی که من در منزل پدر بودم و هنوز ازدواج نکرده بودم، برایم سخت بود. همه میدیدیم که دوستانمان، رفیقانمان و فامیلمان چقدر با پدرشان وقت میگذرانند و پدر من کمتر در دسترس بود. گاهی دلمان میشکست، مخصوصاً اگر مناسبت خاصی بود؛ مثلاً روز پدر بود، روز پاسدار بود یا تولد ایشان، و پدرمان نبود.
گاهی در فضای پدر و دختری، حتی با هم قهر هم میکردیم؛ و چقدر قشنگ از دل ما در میآورد! اصلاً نمیگذاشت حتی یک ساعت با پدر قهر باشیم یا دلگیر شویم. هر کاری که میتوانست انجام میداد تا خدایینکرده ما ازش دلگیر نباشیم.
گاهی وقتی آدم عزیزی را از دست میدهد، حسرتهایی به سراغش میآید. یک زمانی مامانم باید به مادرشان سر میزدند و به شیراز میرفتند و پدر تنها میماند. من همه سعیام را میکردم شبها تنهایشان نگذارم و بروم منزلشان بخوابم. اما آن چند باری که نتوانستم شب پیششان باشم و فقط رفتم سر بزنم، و بابا گفتند: «بابا جان، کمی بیشتر پیشم بمون، کمی بیشتر پیشم بشین» و من نماندم، اکنون برای من حسرت شده است. همیشه با خودم میگویم: «ای کاش بیشتر پیشش مانده بودم، ای کاش آن شبها تنهایش نگذاشته بودم.» ولی زندگی همین است دیگر، چه میشود کرد؟
ما سه فرزند هستیم: خواهرم نرجس خانم، برادرم آقا محمدجواد و من. در تمام این سالها، پدرم فرمانده بودند. قطعاً خیلی امتیازات خاصی شاید میتوانستیم به سبب منصب و جایگاه ایشان استفاده کنیم، اما من خدا را گواه میگیرم، هیچوقت این کار را نکردیم.
شاید میتوانستیم وامهای آنچنانی بگیریم، شاید کارهای خاصی انجام بدهیم، شاید در ارگانهای خاصی کار کنیم یا حقوقهای ویژهای بگیریم. نه، هیچوقت از اینها استفاده نکردیم.
من خودم معلم هستم و ارشدم را در دانشگاه آزاد خواندم؛ میتوانستم از جانبازی پدرم استفاده کنم، اما نکردم. خواهرم خانهدار است و برادرم کارمند و مهندس صنایع غذایی است. واقعاً هیچوقت از امتیازات ایشان در هیچجا استفاده نکردیم.
نه پدرم از این کار رضایت داشت، و نه ما هیچوقت راضی بودیم که خدایینکرده از چیزی استفاده کنیم که بقیه مردم ندارند و نمیتوانند از آن بهرهمند شوند. هیچوقت نمیتوانستیم بپذیریم که متفاوت با بقیه باشیم.
خدا را شاهد میگیرم که تمام همسایههای اینجا، بعد از شهادت پدرم، ما را شاید بهتر شناختند. چون ما حتی هیچجا فامیلی خودمان را نمیگفتیم تا خدایینکرده باعث نشود رفتار خاصی با ما انجام شود.
حتی سالهای اولی که پدرم موکبدار بودند، من همراه ایشان میرفتم. به محض ورود به موکب، من از پدر جدا میشدم و میگفتم: «حالا بالاخره خیلیها ندانند که من فرزند ایشان هستم و اجازه بدهند من هم خادمی کنم مثل بقیه خدام. مبادا بخواهند رفتار خاصی با من داشته باشند یا به سبب احترامی که برای پدرم قائلاند، نگذارند من کاری انجام دهم.»
فامیلم را هم نمیگفتم تا از چیزی استفاده نکنم. خدا گواه و شاهد است، روح پدرم اینجا حاضر است؛ ما واقعاً از هیچچیز استفاده نکردیم.
ما قصد داشتیم سال قبل عید غدیر را برای پسرم جشن بگیریم. چون برادرم حج بود، گفتیم چند روز به تعویق بیندازیم و بعد از عید غدیر جشن بگیریم.
شب عید غدیر، من رفتم چند وسیله تهیه کردم و دیدم شب عید است و پدرم این خامهها را خیلی دوست داشت. دوست داشتم مثل قدیمیها آنها را در پاکت بگیرم. گفتم بگذار من بگیرم و بروم یک سری به پدرم هم بزنم. شب عید است، خوشحالشان کنم و همین که ببینمشان.
خدا را شکر میکنم که آن شب رفتم و پدرم را دیدم. این آخرین دیدار من با پدرم بود. چقدر پدرم خوشحال شده بود! دور هم نشستیم، چقدر گفتوگو کردیم، چقدر خندیدیم و چقدر خوشحال بودیم که بالاخره فردا شب عید غدیر است و میخواهیم جشن تولدی برای علی بگیریم. تمام تدارکات هم دیده بودیم که برادرم قرار بود دو سه روز بعد از حج برگردد.
متأسفانه آن صبح، آن اتفاق ناگوار و شهادت فرماندهان رخ داد. دیگر ما پدر را ندیدیم. من در آن مدت جنگ هیچ تماس تلفنی با پدرم نتوانستم بگیرم به خاطر دلایل امنیتی و مراعاتهایی که باید انجام میدادند. مثلاً چند روزی شاید خودشان میتوانستند با مادر تماس بگیرند.
بعد از اینکه ایشان را به بیمارستان بردند و تقریباً به حالت کما رفتند... شب تاسوعا بود، سال قبل که ما در شیراز بودیم. پدرم دوست نداشتند ما بفهمیم. اولاً نمیخواستند فرزندانشان بدانند که ایشان در بیمارستان هستند. مادرم هم اصلاً نمیدانست که ما متوجه شویم، چون حاضر نمیشدیم حتی یک روز دیگر در شیراز بمانیم. اما پدرم گفته بودند که بگذارید متوجه بشوند.
دیگر به کما رفته بودند و هوشیار نبودند. ما از شیراز به تهران برگشتیم و به بیمارستان رفتیم. من فقط یک بار پدرم را در بیمارستان دیدم. تا کف پای پدرم را بوسیدم و از او خواستم که به خاطر علی و امیرحسین، نوههایش، برگردد. ولی قسمتشان شهادت بود و قسمت نبود دیگر در این دنیای مادی بمانند.
قطعاً حواسشان به ما هست. من حضور پدر را حس میکنم. جاهایی که مشکلاتی داشتیم، من واقعاً به پدر شهیدم متوسل شدم و مشکلات حل شد. حتی خودم یک مشکلی داشتم و میخواستند مرا برای نمونهبرداری بفرستند. متوسل شدم به پدرم، مراجعه کردم و هیچ اثری از آن مشکل دیگر وجود نداشت. خدا را شکر، جای دیگر رفتم تا خیالم راحت شود و باز هم هیچ مشکلی نبود. من اینها را از برکت حضور روح پدرم میدانم و میدانم که حواسش به ما هست. پسر خواهر من ۵ ماهه بود و فقط ۵ ماه پدرم را درک کرد. تا چندین ماه میدیدیم این بچه مدام با عکس پدرم ارتباط برقرار میکند، با عکس پدرم میخندد و با عکس پدرم بازی میکند. پسر خودم هنوز هم با عکس پدرم بازی میکند، با او صحبت میکند و میگوید: «باباجون، فردا میآیم پیشت، باباجون شب بخیر، من رفتم، فردا میآیم باهات بازی کنم.»
ما هستیم و پدرم هم هست. این چشم ماست که پدر را نمیبیند. وگرنه من مطمئنم، انگار بابام وقتی میخواست برود، خیالش از این بابت راحت بود که خداوند صبری به ما میدهد و میدانست که میتواند از آنجا هم هنوز حواسش به ما باشد.
نقش شهید غیبپرور در عملیاتهای انتقامی ایران
«محمد فانیان» داماد سردار شهید «غلامحسین غیبپرور» فرمانده فقید قرارگاه امنیتی امام علی (ع) به تشریح ابعاد مختلف زندگی، سوابق عملیاتی و مسئولیتهای این فرمانده پرداخت.
وی در این گفتوگو با مرور سوابق سردار غیبپرور از دوران دفاع مقدس تا فرماندهی سازمان بسیج، به جزئیات لحظات حساس حمله ۱۲ روزه رژیم صهیونیستی به ایران و نقش کلیدی او در مدیریت بحران در ساعات اولیه حمله اشاره کرد.
فانیان با بیان نکاتی تازه از چگونگی شهادت این فرمانده دلاور گفت: حضور سردار غیبپرور در صحنه شهادت سردار سلامی و قرار گرفتن در معرض دود و مواد شیمیایی ناشی از انفجارها، موجب عود ناگهانی و تشدید شدید عوارض شیمیایی دوران دفاع مقدس در بدن ایشان شد.
وی با اشاره به مقاومت و غیرت کاری سردار غیبپرور خاطرنشان کرد: ایشان با وجود وخامت روزافزون وضعیت جسمی، تا آخرین روزهای جنگ از پایتخت خارج نشدند و سرانجام در ۲۵ تیرماه ۱۴۰۴، پس از بازگشت عوارض شیمیایی، به فیض شهادت نائل آمدند.
فانیان افزود: شب قبل از شهادت سردار سلامی، آخرین تماس میان ایشان و سردار غیبپرور برقرار شد؛ حدود ساعت ۱۱ تا ۱۲ شب و در ایام شب عید غدیر. سردار سلامی همواره مشغول کار بودند و حتی در تعطیلات نیز استراحت نداشتند. در این تماس، با توجه به شرایط امنیتی و احتمال وقوع حمله، آمادگی کامل میان فرماندهان وجود داشت.
وی ادامه داد: با آغاز حمله رژیم صهیونیستی در جنگ ۱۲ روزه، سردار غیبپرور که در محل ستاد سپاه حضور داشتند، متوجه اصابت موشکها به دفتر سردار سلامی و مجموعه سپاه شدند. ایشان بلافاصله و بدون تشریفات معمول و تیم حفاظتی، به محل حمله رفتند و با صحنه شهادت سردار سلامی و دیگر شهدای عزیز مواجه شدند. بهنظر میرسد ایشان از نخستین افرادی بودند که بدون احتیاطهای معمول، صحنه شهادت را از نزدیک مشاهده کردند.
داماد شهید غیبپرور با اشاره به حساسیت ساعات اولیه حمله گفت: سردار غیبپرور با تکیه بر روحیه مدیریتی و میدانی قوی، نقش پررنگی در مدیریت بحران ایفا کردند و عملاً امور را در سطح استانها و مجموعه سپاه سامان دادند. پس از انتصاب فرماندهان جدید و تقسیم وظایف با تدبیر فرماندهی کل سپاه، ایشان نیز تا آخرین روزهای جنگ به مسئولیتهای محوله ادامه دادند.
وی با اشاره به سخنان شهید خادمیان (سیدالشهدای عرصه اطلاعات) درباره چگونگی شهادت سردار غیبپرور گفت: ایشان سالها آثار جانبازی و مسمومیت شیمیایی دوران دفاع مقدس را با خود حمل میکردند. حضور در صحنه شهادت سردار سلامی و قرار گرفتن در میان دود و مواد شیمیایی، تأثیر مستقیمی بر تشدید این عوارض داشت و بیماری خاموش ایشان را دوباره فعال کرد.
فانیان افزود: دوستان نزدیک سردار نقل میکردند که پس از روز اول حمله، علاوه بر تشدید عوارض شیمیایی، مشکلات تنفسی و بلع نیز برای ایشان ایجاد شد و وضعیت جسمانیشان روزبهروز وخیمتر شد. با این حال، به دلیل غیرت کاری و مسئولیتپذیری بالا، از مراجعه به بیمارستان خودداری کردند و با وجود شدت بیماری، به کار خود ادامه دادند.
سردار شاکرمی: شهید غیبپرور فرماندهی آیندهنگر و مردمدار بود
سردار «جمال شاکرمی» مشاور فرمانده کل سپاه و همرزم دیرینه سردار شهید «غلامحسین غیبپرور» ابعاد مختلف شخصیت، مدیریت و ایثارگری این فرمانده ارشد را تشریح کرد.
سردار شاکرمی با اشاره به سوابق مشترک خود با شهید غیبپرور در فرماندهی سپاه فارس، ریاست سازمان بسیج و قرارگاه امیرالمؤمنین (ع)، او را فرماندهی «ذیابعاد»، «آیندهنگر» و «مردمدار» توصیف کرد.
وی با بیان اینکه شهید غیبپرور در میان فرماندهان الگویی بینظیر است، اظهار داشت: ایشان هم دارای دانش نظامی عمیق بود و هم از نظر عقیدتی استاد و دارای شخصیتی قرآنی. به همین دلیل، در انتخاب فرماندهان برای مأموریتهای حساس، معمولاً نام ایشان در صدر قرار میگرفت.
سردار شاکرمی گفت: شهید غیبپرور مسیر فرماندهی را از پادگانها و آموزشهای ابتدایی آغاز کرده بود و همواره عامل به گفتههای خود بود. در دوران ریاست سازمان بسیج، ایشان با ایجاد فضایی جدید مبتنی بر مشورت و دقت نظر، اقدامات فراوانی در حوزه مردمیاری انجام داد. از جمله اقدامات شاخص او، تدوین طرح «بینالحرمین» در مهران بود؛ طرحی که هدف آن آمادهسازی زیرساختهای تراز کشور اسلامی برای زائران اربعین و ایجاد آرامش خاطر زائران پیش از ورود به عراق بود.
همرزم شهید غیبپرور خاطرنشان کرد: ایشان معتقد بود وقتی زائران خدمات خوب جمهوری اسلامی را در مرز ببینند، تأثیر آن بر روحیه آنان بسیار بیشتر خواهد بود.
مشاور فرمانده کل سپاه با بیان اینکه یکی از بارزترین ویژگیهای شهید غیبپرور، توانایی پیشبینی رویدادها بود، یادآور شد: ایشان حتی ماهها قبل از شهادت، با حساسیت بالا به مسائل امنیتی و آسیبهای اجتماعی توجه میکرد. در جلسات فرماندهان، همواره تأکید میکرد که حواشی غیراصلی نباید باعث غفلت از دغدغههای اصلی مردم مانند نان، بانک و معیشت شود.
وی اشاره کرد: شهید غیبپرور برنامهریزیهای کلان سالانه را با دقتی مثالزدنی انجام میداد و حتی نام شعارهای سال و اهداف قرارگاه را از ابتدا مشخص میکرد. در جریان جنگ ۱۲ روزه و حادثه تروریستی سپاه سیدالشهدا (ع)، ایشان علیرغم مصدومیتهای ناشی از گازهای شیمیایی و وضعیت جسمانی بسیار ضعیف، مقر فرماندهی را ترک نکرد.
سردار شاکرمی گفت: او حتی در حالی که توانایی خوردن غذا نداشت، با چند لقمه نان و ماست سیر میشد تا بتواند گزارشهای امنیتی را به فرمانده کل سپاه و مقام معظم رهبری تقدیم کند.
وی همچنین به لحظات حساس پس از ترور سردار سلامی اشاره کرد و گفت: شهید غیبپرور با شجاعت تمام به صحنه حادثه شتافت و با تسلط بر اوضاع، فرماندهی عملیاتهای امدادی و امنیتی را بر عهده گرفت.
سردار شاکرمی بر رویکرد خاص شهید غیبپرور در دیدار با خانوادههای شهدا تأکید کرد: ایشان تنها یک دیدار رسمی نداشت، بلکه با شنیدن گلایههای خانوادهها، آنها را جدی میگرفت و برای رفع مشکلات فرزندان شهدا تلاش میکرد. او شهید را برای خانواده دوباره معرفی میکرد تا جایگاه والای آنان را درک کنند.
سردار «رضا مهدیان» همرزم سردار شهید «غلامحسین غیبپرور» ابعاد مختلف شخصیت، مدیریت و ایثارگری این فرمانده ارشد را تشریح کرد.
سردار مهدیان با اشاره به ویژگیهای بارز معنوی شهید غیبپرور اظهار داشت: ایشان در تمام مراحل کاری، توکلش بر خدا بود و همه تلاش خود را برای رضای الهی به کار میبست. همچنین انسانی متوسل به ائمه اطهار (ع) بود و در مجالس عزاداری، بهویژه هنگام ذکر مصائب اهل بیت (ع)، بهشدت متأثر میشد و اشک میریخت.
همرزم شهید غیبپرور به راهاندازی موکب «احمد بن موسی (ع)» در کربلا توسط شهید غیبپرور اشاره کرد و گفت: ایشان از پیش از محرم تا پایان ورود زائران، تمام توان خود را برای ارائه بهترین خدمات به زائران سیدالشهدا (ع) به کار میگرفت و حتی برای جزئیاتی مانند گرمازدگی زائران نیز برنامهریزی میکرد.
سردار مهدیان با تأکید بر اخلاص شهید غیبپرور افزود: ایشان در کار خود بهشدت به اخلاص مقید بود و از هر کاری که رنگ و بوی غیرخدایی داشت، پرهیز میکرد. هر جا احساس میکرد کاری بیبرکت مانده، علت را عدم توجه کامل به مسیر الهی میدانست.
وی با اشاره به اطاعتپذیری شهید غیبپرور گفت: دستورات فرمانده کل و رهبر معظم انقلاب برای ایشان خط قرمز بود و محال بود ذرهای از آن تخطی کند؛ این کار را غیرشرعی و بیثمر میدانست.
سردار مهدیان با بیان خاطرهای از حساسیت شهید غیبپرور به نماز اول وقت گفت: ایشان در هر شرایطی نماز اول وقت را ترک نمیکرد. وقتی خاطره شهید خلیلی را برایش تعریف کردم که به دلیل تأکید بر نماز اول وقت به شهادت رسید، بهشدت گریه کرد و خواستار زیارت مزار آن شهید شد.
وی با اشاره به حضور شهید غیبپرور در جنگ ۱۲ روزه افزود: ایشان از نخستین نفراتی بود که وارد ستاد کل سپاه شد و پیکر سردار شهید سلامی را از زیر آوار بیرون کشید. به گفته متخصصان، احتمالاً همان موشک حامل مواد سمی که شهید سلامی را به شهادت رساند، به ایشان نیز آسیب جدی وارد کرد. پس از آن، جسمشان رو به تحلیل رفت تا اینکه به شهادت رسیدند.
سردار مهدیان با اشاره به تحصیلات دکترا و جایگاه علمی شهید غیبپرور خاطرنشان کرد: ایشان از اساتید برجسته دانشگاه بود و تأیید علمی او برای مجامع علمی حجت محسوب میشد. در حوزه مدیریت نیز فرماندهای مقتدر و صاحبنظر بود که پس از مشورت با کارشناسان، تصمیمات نهایی خود را بهصورت لازمالاجرا ابلاغ میکرد.
مشاور فرمانده کل سپاه به رویکرد تحولی شهید غیبپرور اشاره کرد و گفت: ایشان در هر مجموعهای که وارد میشد، ابتدا نقشه راه تدوین میکرد و سپس با تعیین اصول تحولی، اقدامات عملی را آغاز میکرد. در حوزه آموزشهای نوین مانند هوش مصنوعی و سایبر بهشدت حساس بود و بر ترکیب آموزشهای سنتی با دانش روز تأکید داشت.
سردار مهدیان با اشاره به تأثیر شهید غیبپرور بر مخاطبان مختلف گفت: در جلسات با اساتید و دانشجویان، گفتمان ایشان تأثیر عمیقی بر جای میگذاشت. در دیدار با خانوادههای شهدا نیز با سخنان پخته و متین خود آنان را تحت تأثیر قرار میداد. حتی یک برادر اهل سنت در بانه پس از دیدار با ایشان گفت: «از این به بعد مرید شما هستم.»
وی به دقت شهید غیبپرور در امور مالی اشاره کرد و گفت: ایشان ماهانه مبلغی از حقوق خود را بابت رد مظالم اختصاص میداد تا اگر از امکاناتی مانند تلفن یا خودرو به ناحق استفاده شده باشد، جبران شود.