کد خبر: 1367909
تاریخ انتشار: ۲۰ تير ۱۴۰۵ - ۰۴:۰۰
در جست‌وجوی حقیقت گمشده سیاستمداری عارف
پس از تو روزگار بر ما چگونه خواهد گذشت؟  در عرصه‌هایی که نگاه آینده‌نگرانه و نظارت مستقیم رهبر شهید حاکم بود، کشور به جهشی باورنکردنی دست یافت. موفقیت‌های بی‌بدیل در صنایع دفاعی، پیشتازی در نانوتکنولوژی، پیشرفت در پژوهش‌های سلول‌های بنیادین و خودکفایی در صنایع دارویی و...، همگی گواه این حقیقتند که هرگز مشکل در کمبود راهکار یا نبود رهبری جامع نگر نبود، بلکه مانع اصلی، اندیشه‌های وابسته و قبیله‌ای بود که اجازه نمی‌داد این الگو در تمام ابعاد کشور حاکم شود
پروین قائمی

جوان آنلاین: آنچه در پی می‌آید، اگر چه از تاریخ مایه می‌گیرد، اما بدان منحصر نیست. واگویه ریشه‌های یک مظلومیــت است، مظلومیت مقتدرانه‌ای که از امام شهید سراغ گرفت. این متن به قصد انگیزش عواطف خواننده نیز نگاشته نشده است، بل به عبرتی تاریخی از حیات و شهادت آن بزرگ نظر دارد که امید می‌رود تا حاصل شود. 

طرح مسئله

تشییع رهبر شهید تمام شد. صدای الوداع در کوچه‌های شهر خوابید و جمعیت اندک‌اندک پراکنده شدند، اما در فضای خالی مانده پس از رفتن آن بزرگ، سؤالی، چون خنجر بر قلب می‌نشیند: «بعد از تو چه می‌شود؟» ترسناک‌ترین لحظه، لحظه فرداست! ترس از اینکه دوباره همان ماشین‌های زنگ‌زده انحراف و چندگانگی به راه بیفتند و کسانی که در حضور تو، لباسی از وجاهت به تن کرده بودند از فردا و دوباره به کار «دوقطبی‌سازی» و «بازی رسانه‌ای» شوند. ما از این می‌ترسیم که نبود تو به بهانه‌ای برای بازگشت همان شرایط تلخ تبدیل شود که سال‌ها در اوج عزت و اقتدار، برایت چیزی جز رنج نمی‌آورد. 

ما امروز سوگوار مردی هستیم که نه تنها یک رهبر سیاسی، بلکه یک سرمایه انسانی بی‌بدیل بود. کسی که در تلاطمات سیاسی، توازن روح را حفظ کرد، اما در مقابل با شرایطی دست و پنجه نرم می‌نمود که گویی در آن حقیقت کم شنیده و فرصت‌ها کم دیده می‌شد. بزرگ‌ترین تراژدی تاریخ ما در سالیان اخیر این نبود که دشمنان بیرونی چه کردند، بلکه این بود که در درون کشور چه اتفاقاتی در جریان بود. رنج رهبر شهید محنت یک سیاستمدار یگانه بود که می‌دانست و می‌دید که راه نجات کجاست، اما برخی متولیان امر که همه ناکامی‌ها را به نام او می‌زدند و کامیابی‌ها را به نام خود یا دیگران، یا از روی نادانی یا از سر بدخواهی، پل‌های ارتباطی خویش با حقیقت را تخریب می‌کردند و آن را پیروزی می‌انگاشتند! این نوشتار نه یک مرثیه سرایی که تلاش برای کالبدشکافی آن «رنج‌های نادیده» است؛ رنج‌هایی که در لباس قدرت پنهان بودند و در میانه کردار‌های ریاکارانه گم می‌شدند! می‌خواهیم بپرسیم چرا در حالی که ایشان با نگاهی جامع مسیر را نشان می‌داد، بخشی از فرصت‌های طلایی یکی پس از دیگری از دست رفتند؟ چرا قسمتی از سرمایه‌های مادی و انسانی کشور، در اثر لجاجت‌های سیاسی و ویژه خواری‌های رایج تضییع شدند؟ این نوشتار تلاشی است برای بازشناسی ابعاد نادیده شخصیت رهبر شهید که سیاستمداری عارف و عارفی سیاستمدار بود، اما در دنیایی زندگی می‌کرد که تنها «قدرت» فهم می‌شد و «معنویت» در حاشیه قرار داشت؛ بی‌تردید چنین امری، دشواری‌های کار او را دوچندان می‌کرد. 

تنهایی در اوج 

داستان مظلومیت رهبر شهید را باید از همان سالیان ریاست جمهوری او ورق زد؛ دورانی که به ظاهر در رأس اجرایی‌ترین جایگاه کشور بود، اما در باطن، تجربه‌ای از جنس حجاب و غربت را سپری می‌نمود! چه غم‌انگیز است وقتی کسی در اوج قدرت باشد، اما در تصمیم‌گیری‌ها دستان خویش را بسته ببیند. وی در آن مقطع نه با دشمنان بیرونی که با دیوار‌هایی از لجاجت، تکبر و خودخواهی‌های نهادینه شده رویاروی شده بود. ریاست جمهوری برای او نه عرصه نمایش قدرت که تجربه‌ای تلخ بود. رنج اینکه می‌دید مسیر‌های درست کجایند، راهکار‌های نجات چگونه‌اند و سرمایه‌های انسانی کشور چگونه می‌توانند به شکوفایی برسند، اما هر بار که می‌خواست این مسیر‌ها را طی کند، با سدی از «بله قربان‌های نمایشی» یا «مخالفت‌های سازمان‌یافته» روبه‌رو می‌شد! او در حالی که لباس ریاست بر تن داشت، عملاً در محاصره کسانی بود که ترجیح می‌دادند حقیقت را کتمان کنند تا جایگاه‌هایشان حفظ شوند. تراژدی این دوران، «به حاشیه رانده شدن سیستماتیک» او بود، در حالی که جامعه ایشان را به‌عنوان تصمیم‌گیرنده برگزیده بود، در پشت پرده، لایه‌هایی از بروکراسی و منافع قبیله‌ای و فردی صدایش را ناشنیده می‌خواست. ایشان می‌گفت و هشدار می‌داد، اما تحذیر‌ها در راه گم می‌شدند یا از سوی کسانی که تشنه «قدرت» بودند، تحریف می‌گشتند. 

مظلومیت ایشان در این بود که با وجود برعهده داشتن بالاترین مقام سیاسی - اجرایی و حتی در سال‌های بعد در مقام رهبری نظام اسلامی گویی در «محدوده تنهایی» قرار داشت! حیطه‌ای که از یک سو پر بود از شعار‌های توخالی داعیه داران تکنیک و نیز بی‌عملی کسانی که ادعای وفاداری می‌کردند، اما در عمل به فکر منافع گروهی و فردی خویش بودند و کشور را میدان نمایش خود و کسان‌شان می‌دانستند و طبعاً برخی فرصت‌هایی طلایی را می‌سوزاندند. 

جنایت در حق آینده

اگر تنهایی در اوج را یک تراژدی بدانیم، نادیده گرفتن دیدگاه‌های رهبر شهید در پیچ‌های حساس تاریخی دهه‌های اخیر، یک «جنایت در حق آینده» است. وقتی به دهه‌های ۷۰، ۸۰ و ۹۰ و وقایع آن می‌نگریم، می‌بینیم چگونه در هر لحظه حیاتی، او با نگاهی جامع و عقل مدار، راه نجات و توازن را نشان می‌داد، اما متأسفانه هر بار صدایش در میانه هیاهو‌های دوقطبی‌ساز و لجاجت‌های سیاسی گم می‌شد! در رخداد کوی دانشگاه و سپس در تلاطمات دشوار سال ۸۸، راهبری حکیم، چون او می‌دید که چگونه آتش تفرقه در حال شعله‌ورشدن است. ایشان می‌دانست که راه بازگشت به حقیقت از مسیر تفکر و تدبیر می‌گذرد نه تشدد و تکبر، اما سیاستمدارانی که تشنه قدرت بودند، ترجیح دادند «دوقطبی» بسازند تا در میانه هرج‌ومرج، سهم خود را از کیک قدرت به دست آورند! آنها ترجیح دادند تا به جای گوش فرادادن به صدای عقلانی و عارفانه او، خواسته‌های خویش را مبنای عمل قرار دهند. نتیجه این کژتابی چه بود؟ سوزاندن سرمایه‌های انسانی عظیم که می‌توانستند به تحقق اهداف ملی و میهنی کمک کنند. جوانانی که در اثر تفرقه و نادیده‌گرفتن توصیه‌های آن عارف حکیم یا از برخی آمال خویش چشم پوشیدند یا راهی خارج از کشور و در پی سراب روان گشتند! این یک تراژدی ملی است: رهبری که می‌دید، اما برخی کارگزاران اداره کشور نمی‌خواستند ببینند! یا شاید بدتر از آن کسانی که می‌دیدند، اما ترجیح می‌دادند حقیقت را انکار کنند تا جایگاهشان در زنجیره قدرت و ثروت متزلزل نشود. این الگوی «شنیده نشدن» در سالیان بعد و مواجهه با جنگ‌ها و بحران‌های منطقه‌ای نیز تکرار شد. آیت‌الله خامنه‌ای با نگاهی راهبردی و در عین حال انسانی، فرصت‌هایی را برای عبور از بحران‌ها شناسایی می‌کرد، اما هر بار که می‌خواست این فرصت‌ها را به بستری برای عمل تبدیل کند، با دیوار‌هایی از بروکراسی‌های خشک و منافع پنهان مواجه می‌شد!

ما امروز باید با صدای بلند فریاد بزنیم که هر فرصت‌سوزی‌ای که در این سال‌ها رخ داد، هر سرمایه انسانی و مادی‌ای که در آتش تفرقه سوخت، بخشی از رنج رهبر شهید بود. رنج اینکه می‌دانی راه نجات کجاست، اما می‌بینی که همسفرانت، با لجاجت، کشتی را به سوی صخره‌ها می‌رانند و تو را در گوشه‌ای از عرشه تنها می‌گذارند تا صبوری کنی و ملالت بکشی! این همان مظلومیتی است که در تاریخ ثبت خواهد شد؛ مظلومیت کسی که در میانه میدان بود، اما صدای او را در حاشیه قرار دادند تا صدای دیگران بیشتر و بلندتر شنیده شود. این تنهایی در مواجهه با بحران‌های بعدی عمیق‌تر شد. او می‌دید تفرقه در حال شکل گرفتن است، می‌دید دوقطبی‌ها در حال تخریب پیوند میان مردم و نظام هستند، اما هر بار می‌خواست با نگاهی جامع و عارفانه گره‌ها را باز کند با دیواری از خودخواهی‌های سیاسی روبه‌رو بود! او در اوج جایگاهش، شنیده نشد و این بزرگ‌ترین رنج یک رهبر خیرخواه است؛ اینکه ببیند راه نجات باز است، اما عده‌ای قصد ندارند که با او همسفر شوند یا به ندای او گوش فرا دهند. وی در این مسیر دشوار، گاه از برخی خواسته‌ها و شروط به حق خویش عقب می‌نشست، اما در نهایت عده‌ای از مغرضین داخلی و خارجی، تمامی ضعف‌های نظام را به نامش نوشتند و تمام کامیابی‌ها را به خویش نسبت دادند؛ این است معنای واقعی مظلومیت. اینکه در دنیای سیاست، هم «سپر بلای» اشتباهات دیگران باشی و هم «سایه»‌ای گمنام در زمان پیروزی‌ها. او این همه را در سایه بزرگ منشی و سماحت، به جان خرید و تحمل کرد. 

برکنار از بازی‌های سیاسی

در میانه تمام این تیرگی‌ها و رنج‌های نادیده، گواهانی وجود دارند که حقیقت را فریاد می‌زنند. اگر بخواهیم بدانیم وقتی دیدگاه عارفانه و راهبردی ایشان، بدون فیلتر بروکراسی‌های فاسد و بدون دخالت بازی‌های سیاسی دولت‌ها به منصه اجرا درآید، چه اتفاقی می‌افتد، باید به دستاورد‌های بنیادین کشور در عرصه‌های کلان نگاه کنیم. تضاد تکان‌دهنده اینجاست: در عرصه‌هایی که نظارت مستقیم و نگاه آینده‌نگرانه رهبری حاکم بود، کشور به جهشی باورنکردنی دست یافت. موفقیت‌های خیره کننده در «صنایع دفاعی و به ویژه توان موشکی»، پیشتازی در «نانوتکنولوژی»، پیشرفت‌های چشمگیر در «پژوهش‌های سلول‌های بنیادی (مرکز رویان)» و خودکفایی در «صنایع دارویی» و امثالهم، همگی گواه این حقیقت هستند که مشکل کشور، هرگز کمبود راهکار یا نبود رهبری آینده‌نگر نبود؛ بلکه مشکل، همان «سد لایه‌های سیاسی» و «منافع شخصی و گروهی» بود که اجازه نمی‌داد این الگو‌های موفق در تمام ابعاد در کشور اجرا شوند. این موفقیت‌ها، «گواه‌های خاموش» هستند بر این حقیقت که او چه سرمایه عظیم و موهبت بزرگی برای این آب و خاک به شمار می‌رفت. در هر جا که دست سیاست‌زدگان و قبیله گرایان از تصمیمات دور و نگاه مستقیم ایشان بر مسیر حاکم شد، ثمره آن شکوفایی و عزت بود. بسیاری از این دستاورد‌های مهم، در حالی به ثمر نشستند که ایشان در عین حمایت و نظارت، در حیطه سیاست با جنگ روانی و مظلومیتی بزرگ دست و پنجه نرم می‌کرد. این تضاد، عمق تراژدی را بیشتر می‌کند: مردی که توانست کشور را در عرصه‌های علمی و استراتژیک به قله‌های جهانی برساند، در همان سیستمی که از دستاورد‌های وی بهره می‌برد، گاه مورد بی‌مهری قرار می‌گرفت!

پرسش مقدر این است: اگر همان نگاه جامع و جسوری که توان موشکی و نانو را به اینجا رساند، در مدیریت اجتماعی کشور نیز به‌طور کامل به کار گرفته می‌شد و راهش از سوی «مدعیان آزادی» بسته نمی‌گشت، امروز ایران در کجای جهان ایستاده بود؟ این موفقیت‌ها در واقع بزرگ‌ترین سند بر مظلومیت رهبر شهیداند، چون نشان می‌دهند ایشان نه تنها می‌توانست، بلکه می‌دانست چگونه راه نجات را بنمایاند و طی کند، اما سوگمندانه در دنیای سیاست، «دانستن» به‌تنهایی کافی نبوده و نیست، زیرا دیوار‌هایی از لجاجت و خودخواهی، میان «حقیقت» و «اجرا» کشیده شده است. 

خون، تکان‌دهنده‌ترین زبان حقیقت

در نهایت، حقیقت تلخ و شیرین این تراژدی در این نکته نهفته است: آنچه ایشان در سال‌های حیاتش با «خون‌دل» گفت، آنچه با هشدار‌های مکرر فریاد کرد و گوش‌های تکبر‌زده سیاست‌زدگان نشنید، حالا با جاری شدن خونش در رگ‌های تاریخ اثر می‌کند. گویی تقدیر چنین بود که صدای عارف، در میانه غوغای قدرت شنیده نشود تا روزی «خون» او سخن بگوید، زیرا خون، خود تکان‌دهنده‌ترین زبان حقیقت است. امروز می‌بینیم این شهادت جاری شده در بستر تاریخ، بیداری‌ای را رقم زد که سال‌ها در انتظارش بودیم. بیداری بخش‌هایی از جامعه که پس از سال‌ها حیرت و تردید در میانه دوقطبی‌های ساختگی و فریب‌های سیاسی، دوباره به خویش آمدند. این بیداری، بازگشتی است به ارزش‌های اصیل اسلام و انقلاب؛ همان مسیری که ایشان تمام عمر برای پاسداری از آن به تکاپو پرداخت و در مظلومیت صبوری کرد: صبری علی‌وار!

اینک شاهدیم وحدت میان اقشار مختلف که سال‌ها زیر آوار‌های تفرقه و بدخواهی‌های سیستمی دفن شده بود، احیا شده است. تاب‌آوری مردم در برابر امپریالیسم و ایستادگی در برابر فشارها، نه از سر لجبازی، بلکه از سر آگاهی است؛ آگاهی‌ای که ایشان بذرش را در سکوت و دشواری کاشت و اینک ثمره آن، در قامت بیداری جمعی ظاهر شده است. در تاریخ ملت‌ها، مسیر‌ها طولانی هستند و طی آنها دشوار، اما معجزه خون شهید چنان است که به مدد آن می‌توان ره صد ساله را یک شبه طی کرد. این است معجزه مظلومیت؛ اینکه در غیبت، حضور آشکارتر و مؤثرتری داشته باشی و در سکوت، صدایت بلندتر شنیده شود. تمام آن فرصت‌سوزی‌ها، تمام آن ویژه خواری‌ها و تمام آن تفرقه‎‌افکنی‌هایی که سال‌ها جلوی پیشرفت روح و جسم این ملت را گرفتند، اینک در برابر بیداری ملت رنگ باخته‌اند. مباد که از فریب و کمین زدن دشمنان- مخصوصاً از جبهه داخلی آنان - غافل شویم و تنگه احد را رها کنیم که این بارنبرد ما با دشمن، نبرد تمدنی است. خدا او را به نزد خویش خواند تا ما دریابیم که چه گوهر یک‌دانه‌ای داشتیم و قدرش را نشناختیم. انگار قدرناشناسی، سرنوشت محتوم بخش‌هایی از ما مردم است، تاریخ این را بار‌ها عیان ساخته است. ایشان تلاش کرد تا ما دریابیم که سیاستمدار عارف باید بهای بسیار سنگینی بپردازد تا بتواند در دنیای مادی از حقیقت سخن بگوید. خدا ضامن خون شهیدان و مظلومان است و اینک این خون نیز بی‌تردید کار خویش را خواهد کرد. امیدواریم این بیداری، تنها به یک سوگ مجرد تبدیل نشود، بلکه به شروعی برای پایان دادن به مصائب پیشین رهنمون شود تا دیگر هیچ مرد خدایی تنها نماند و هیچ سرمایه انسانی‌ای در آتش لجاجت‌های سیاسی نسوزد. 

وصایایی برای تاریخ

ختام این نوشتار را به خوانش فراز‌هایی از سخنرانی پایانی رهبر شهید در جمع مردم آذربایجان شرقی در روز ۲۸ بهمن سال گذشته اختصاص می‌دهیم که به نوعی می‌تواند وصیتنامه سیاسی آن شهید والا قلمداد شود. اگر آنچه در این سخنرانی بیان شد، در آینده مورد توجه قرار گیرد، می‌تواند مانعی بر تکرار یک مظلومیت تاریخی باشد:

«عزیزان من! دیدار امسال ما و این دیدار امروز، یک دیدار استثنایی است؛ فرق دارد با سال‌های دیگر. امسال سال عجیبی بود؛ امسال سالی بود که ملت ایران در چند مرحله، در چند وهله، عظمت خودش و اراده خودش و عزم راسخ خودش و توانایی‌های خودش را نشان داد، رو کرد، عرضه کرد؛ از جنگ ۱۲ روزه بگیرید تا همین روز‌های اخیر...، اما در مورد امپراتوری روبه‌انقراض امریکا؛ واقعاً روبه‌انقراض! مشکل اقتصادی دارند، مشکل سیاسی دارند، مشکل اجتماعی دارند؛ بیش از ۵۰ درصد مردم امریکا رئیس‌جمهور فعلی‌شان را قبول ندارند؛ اینها مشکلات یک کشور است؛ اینها غرق در مشکلاتند. من فقط یک کلمه عرض بکنم، آن روز هم گفتم که مسئله ما با امریکا این است که آنها می‌خواهند ایران را ببلعند، ملت ایران مانع است، جمهوری اسلامی مانع است. اینها مایلند که بر ملت ایران تسلط پیدا کنند. این حرف‌هایی هم که رئیس‌جمهور امریکا می‌زند - که من حالا اشاره خواهم کرد - گاهی تهدید می‌کند، گاهی می‌گوید باید فلان کار بشود، فلان کار نشود، معنایش این است که اینها در پی تسلط بر ملت ایرانند. ملت ایران درس‌های اسلامی و شیعی خودش را خوب بلد است؛ می‌داند که چه کار کند. امام‌حسین (ع) فرمود: مثلی لا یبایع مثل یزید، کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمی‌کند. ملت ایران در واقع می‌گویند: ملتی مثل ما، با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در امریکا برسر کارند، بیعت نخواهد کرد. هر چه درباره فساد اینها شنیده بودیم یک طرف، این قضیه این جزیره بدنام و فاسد هم یک طرف! اینها در واقع نشان‌دهنده تمدن غرب است. اینکه ما راجع به تمدن غرب، راجع به لیبرال دموکراسی غرب حرف می‌زنیم، این است ۲۰۰، ۳۰۰ سال حرکت می‌کنند، نتیجه‌اش می‌شود یک چنین چیزی. این جزیره یک نمونه است؛ از این قبیل حرف‌ها خیلی زیاد است. همچنانی که این آشکار نبود و آشکار شد، خیلی چیز‌های دیگر هم هست که آشکار خواهد شد... رئیس‌جمهور امریکا در یکی از صحبت‌های اخیرش گفته که ۴۷ سال است که امریکا نتوانسته جمهوری اسلامی را از بین ببرد. به مردم خودش شکایت کرده که ۴۷ سال است که امریکا نتوانسته جمهوری اسلامی را از بین ببرد؛ این اعتراف خوبی است. بنده می‌گویم تو هم نخواهی توانست این کار را بکنی! جمهوری اسلامی یعنی یک ملت زنده. جمهوری اسلامی یک حکومت جدا از مردم نیست. جمهوری اسلامی عبارت است از ملت ایران، این ملت پابرجا، این ملت مستحکم، این ملتی که حاضر است برای پیشرفت خودش زحمت بکشد، کار کند، تلاش کند و بحمدالله در این ۴۷ سال پیشرفت کرده. آن روزی که جمهوری اسلامی یک نهال باریک بود، شما نتوانستید آن را از زمین قلع کنید و بکنید؛ امروز که بحمدالله جمهوری اسلامی یک شجره مبارکه بلند و پُرثمر است....»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار