کد خبر: 1365880
تاریخ انتشار: ۰۸ تير ۱۴۰۵ - ۰۲:۲۰
خاطراتی از غواص شهید محسن بدیحی به روایت برادرش جانباز مهدی بدیحی 
وداع با پیکر محسن بوی جشن پیروزی می‌داد!  در میان خاطرات کودکی، یک تصویر بیش از همه در ذهن مهدی مانده است. محسن یازده سال بیشتر نداشت. گرمای آبادان طاقت‌فرسا بود و او روزه گرفته بود. برادرانش برای اینکه روزه را بشکند، به زور کمی آب در دهانش ریختند. اما محسن با اطمینان گفت: «من که آب نخوردم. شما به زور ریختید. روزه‌ام باطل نشده است.» همان روحیه‌ای که بعد‌ها او را به میان میدان‌های مین و آتش کشاند، در کودکی نیز دیده می‌شد
اشرف فصیحی دستجردی

جوان آنلاین: بعضی روایت‌ها فقط شرح زندگی یک فرد نیستند؛ بخشی از حافظه جمعی یک ملت‌اند. روایت مهدی بدیحی، جانباز دفاع مقدس و برادر شهید غواص محسن بدیحی، از همین دست روایت‌هاست. روایتی که از کوچه‌های آبادان آغاز می‌شود، از روز‌های انقلاب و آوارگی جنگ می‌گذرد، به آب‌های خروشان اروندرود و عملیات کربلای ۴ می‌رسد و سرانجام پس از یازده سال چشم‌انتظاری، به بازگشت پیکر شهیدی ختم می‌شود که خانواده‌اش سال‌ها میان امید و دلتنگی در انتظار او بودند. این گفت‌و‌گو تنها مرور خاطرات یک خانواده شهید نیست. بازخوانی بخشی از تاریخ دفاع مقدس و روایت پیوندی عمیق میان ایمان، ایثار، خانواده و وطن است. در این روایت، خاطرات کودکی، روز‌های جنگ، رؤیایی عجیب و نشانه‌هایی شگفت، در کنار هم تصویری انسانی و تأثیرگذار از زندگی و شهادت یک غواص نوجوان اصفهانی را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد. 

خانه قدیمی در خمینی‌شهر 

محسن بدیحی در یکی از خانه‌های قدیمی جوی‌آباد خمینی‌شهر متولد شد. روزگاری که هنوز خبری از بیمارستان‌های مجهز نبود و بسیاری از کودکان در خانه به دنیا می‌آمدند. اما دوران کودکی او خیلی زود با کوچی ناخواسته همراه شد. شرایط اقتصادی خانواده باعث شد پدر، که در آبادان کار می‌کرد، همسر و فرزندانش را نیز به آن شهر نفتی ببرد. خانواده بدیحی ابتدا در محله ایستگاه پنج آبادان ساکن شدند. سال‌هایی که آبادان شهری زنده و پرجنب‌وجوش بود و پالایشگاه، قلب تپنده آن به شمار می‌رفت. مهدی بدیحی می‌گوید پدرشان حساسیت ویژه‌ای نسبت به تربیت فرزندان داشت و همین مسئله باعث شد فرزندانش در محیطی مذهبی و منظم رشد کنند. 

محسن دوران ابتدایی را در آبادان گذراند. شهری که اندکی بعد به یکی از مهم‌ترین میدان‌های تحولات انقلاب اسلامی تبدیل شد. نوجوانان آن روز‌ها هنوز معنای بسیاری از اتفاقات سیاسی را نمی‌دانستند. تنها نشانه‌ای که در ذهنشان مانده بود، شعار‌هایی بود که در خیابان‌ها شنیده می‌شد. مهدی با لبخند از نخستین مواجهه خود با نام امام خمینی (ره) یاد می‌کند. روزی که یکی از همکلاسی‌ها در کلاس از شعار «یا مرگ یا خمینی» گفت و معلم با احتیاط از دانش‌آموزان خواست درباره آن صحبت نکنند. آن روز‌ها انقلاب آرام‌آرام وارد زندگی مردم می‌شد. 

آبادان، شهری در آستانه جنگ 

هنوز یک سال از پیروزی انقلاب نگذشته بود که نشانه‌های ناامنی در خوزستان آشکار شد. به گفته مهدی بدیحی، ماه‌ها پیش از آغاز رسمی جنگ، مردم مرزنشین حملات پراکنده نیرو‌های عراقی را تجربه می‌کردند. 

هلیکوپتر‌ها بر فراز روستا‌ها ظاهر می‌شدند، دیوار صوتی هواپیما‌ها شکسته می‌شد و فضای رعب و نگرانی بر منطقه حاکم بود. با آغاز جنگ و اشغال خرمشهر، دیگر ماندن در آبادان ممکن نبود. 

خانواده بدیحی همراه ده‌ها خانواده دیگر سوار بر یک کامیون شدند و شهر را ترک کردند. آبان‌ماه بود و سرمای پاییز آرام‌آرام از راه می‌رسید. آنان به خمینی‌شهر بازگشتند. اما دیگر مانند گذشته نبودند. عنوان «جنگ‌زده» بر زندگی‌شان نشسته بود. 

پدری که زیر بار کمک نرفت 

پس از مهاجرت اجباری، پدر خانواده کارت «جنگ‌زده خودکفا» گرفت. یعنی حاضر نبود از امکانات حمایتی ویژه استفاده کند. 

او به تعاونی محل رفت و مشغول خدمت شد. اعتبار و خوشنامی‌اش میان مردم به حدی بود که به تدریج همه او را «حاج محمد شورا» صدا می‌زدند. فرزندان نیز بزرگ شدند. مهدی راهی خدمت سربازی شد و در مناطق عملیاتی جنوب حضور یافت. اما در این میان، محسن بی‌قرارتر از همه بود. او مدام از رفتن به جبهه حرف می‌زد. پدر ابتدا مخالفت می‌کرد و می‌گفت باید برادر بزرگ‌ترش از سربازی بازگردد. اما شوق حضور در جبهه در وجود محسن خاموش نمی‌شد. 

نخستین زخم جنگ 

سال ۱۳۶۴ محسن نخستین بار به جبهه اعزام شد. حضورش چندان طول نکشید. هنگام جابه‌جایی میان سنگرها، ترکش به پهلویش اصابت کرد. مهدی مأمور شد او را از بیمارستان تهران به اصفهان منتقل کند. مجروحیت شدید بود. بخیه‌ها عفونت کرده بودند و چند عمل جراحی انجام شد. اما روحیه محسن چیزی نبود که با جراحت متوقف شود. هنوز دوران نقاهت به پایان نرسیده بود که دوباره به کلاس تکواندو برگشت. وقتی مربی به توصیه برادرش قرار شد با احتیاط بیشتری با او تمرین کند، محسن اعتراض کرد و گفت نیازی به ملاحظه نیست. او نمی‌خواست کسی احساس کند از دیگران ضعیف‌تر شده است. 

انتخاب برای غواصی 

اواخر سال ۱۳۶۴، بار دیگر راه جبهه را در پیش گرفت. این بار در لشکر امام حسین (ع) و سپس در جمع نیرو‌های غواص. آموزش‌های سخت غواصی در منطقه کفیشه آغاز شد. آموزش‌هایی که مقدمه عملیات‌های بزرگی همچون کربلای ۳ و کربلای ۴ بود. محسن پس از بازگشت از عملیات کربلای ۳، ساعت‌ها برای خانواده از فتح اسکله الامیه، نبرد‌های دریایی و سختی‌های عملیات سخن می‌گفت. پدر با دقت گوش می‌داد. هم خوشحال بود و هم نگران. اما محسن نگاه دیگری داشت. هر بار که صحبت از شهادت دوستانش می‌شد، با آرامش می‌گفت: «آن‌قدر بچه‌ها شهید شدند، من هم یکی.»

آخرین دیدار 

روز‌های منتهی به عملیات کربلای ۴ فرا رسیده بود. خواهر خانواده در ماهشهر صاحب فرزند شده بود و مادر برای دیدارش به آنجا رفته بود. مهدی به دارخوئین رفت تا محسن را برای دیدار مادر بیاورد. دو ساعت منتظر ماند تا برادرش از آموزش بازگردد. به او گفت: «بیا چند ساعتی مادر را ببین و برگرد.»، اما پاسخ محسن کوتاه بود: «بعد از عملیات می‌آیم.» مهدی می‌گوید هنگام بازگشت، مدام پشت سرش را نگاه می‌کرد. احساسی عجیب در دل داشت. احساسی که به او می‌گفت این آخرین دیدار است. 

آغاز سال‌های انتظار 

عملیات کربلای ۴ در سوم دی‌ماه ۱۳۶۵ آغاز شد. چند هفته بعد خبر رسید که محسن مفقودالاثر شده است. نه کسی می‌دانست اسیر شده، نه خبری از شهادتش در دست بود. خانواده میان امید و اضطراب معلق مانده بودند. مهدی پس از پایان ساعت کاری خود به سپاه می‌رفت و فیلم‌های اسرای ایرانی را تماشا می‌کرد. شاید چهره برادرش را در میان آنان پیدا کند. سال‌ها به همین شکل گذشت. 

خوابی که حقیقت شد 

در همان ماه‌های نخست مفقود شدن محسن، خوابی عجیب زندگی مهدی را دگرگون کرد. در خواب خود را در منطقه دارخوئین دید. سراغ محسن را گرفت. دوستانش گفتند او شهید شده است. آدرس پیکرش را به او دادند. مهدی در خواب سینه‌خیز خود را به پیکر برادر رساند. آنچه دید تکان‌دهنده بود. فک پایین وجود نداشت و بخشی از بدن نیز آسیب دیده بود. وقتی بیدار شد، تا یک هفته حال عادی نداشت. او هرگز این خواب را فراموش نکرد. 

یازده سال بعد 

انتظار یازده سال طول کشید. سرانجام گروه‌های تفحص پیکر شهید را در منطقه‌ام‌الرصاص پیدا کردند. خانواده برای شناسایی رفتند. نخستین نشانه، جوراب‌هایی بود که پدر سال‌ها قبل برای فرزندش خریده بود. اما چیزی که بیش از همه مهدی را متحیر کرد، شباهت کامل پیکر با خوابی بود که سال‌ها پیش دیده بود. جمجمه‌ای که فک پایین نداشت. درست همان‌گونه که در رؤیا دیده بود. 

تردیدی که با یک دفترچه از بین رفت 

پس از خاکسپاری، مادر ناگهان نکته‌ای را مطرح کرد. او گفت محسن هرگز دندانش را پر نکرده بود، اما دندان پیکر پیدا شده ترمیم شده است. همین موضوع همه را نگران کرد. 

مهدی سراغ دفترچه خاطرات برادر رفت. در میان نوشته‌ها جمله‌ای پیدا کرد که سال‌ها پیش ثبت شده بود: «امروز بعد از صبحگاه به بهداری رفتم تا دندانم را پر کنم.» همان یک جمله، آخرین تردید‌ها را از میان برد. گویی خود شهید آمده بود تا خانواده را به یقین برساند. 

وداعی که بوی جشن می‌داد 

روز تشییع، مردم خمینی‌شهر سنگ تمام گذاشتند. مادر به جای شیون و بی‌تابی، نقل و سکه بر پیکر فرزندش پاشید. در مسیر تشییع تا امامزاده سید نجم‌الدین، جمعیت انبوهی حضور داشت. خانواده می‌گفتند این مراسم، بیش از آنکه رنگ عزا داشته باشد، شبیه بدرقه یک مسافر عزیز بود که پس از یازده سال به خانه بازگشته است. 

نوجوانی که روزه‌اش را نشکست 

در میان خاطرات کودکی، یک تصویر بیش از همه در ذهن مهدی مانده است. محسن یازده سال بیشتر نداشت. گرمای آبادان طاقت‌فرسا بود و او روزه گرفته بود. برادرانش برای اینکه روزه را بشکند، به زور کمی آب در دهانش ریختند. اما محسن با اطمینان گفت: «من که آب نخوردم. شما به زور ریختید. روزه‌ام باطل نشده است.» همان روحیه‌ای که بعد‌ها او را به میان میدان‌های مین و آتش کشاند، در کودکی نیز دیده می‌شد. 

مدیون همه شهدا هستیم 

مهدی بدیحی امروز خود را تنها مدیون برادر شهیدش نمی‌داند. او معتقد است جامعه ایران به همه رزمندگانی که در جبهه حضور یافتند بدهکار است. چه آنان که شهید شدند، چه آنان که اسیر شدند و چه آنان که سالم بازگشتند. در نگاه او، دفاع مقدس فقط یک خاطره تاریخی نیست. بخشی از هویت نسل‌هایی است که سخت‌ترین روز‌های کشور را تجربه کردند. 

اکنون سال‌ها از آن روز‌ها گذشته است. اما هنوز آخرین عکس دو برادر، در خانه خانواده بدیحی باقی مانده. عکسی که در شهرک جراحی ماهشهر گرفته شد. عکسی که در آن مهدی برای هم‌قد شدن روی سنگی ایستاده و محسن شانه‌هایش را پایین آورده است. هیچ‌کدام نمی‌دانستند آن قاب، آخرین تصویر مشترکشان خواهد بود. آخرین لبخند پیش از آنکه غواص جوان، راهی جزایر آتش و آب شود و یازده سال بعد، به خانه بازگردد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار