کد خبر: 1362540
تاریخ انتشار: ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۳:۰۰
حکمرانی مبتنی بر آشوب از تهران تا کی‌یف، جهان هزینه بی‌ثباتی را می‌پردازد که ترامپ آن را رهبری می‌کند
 داریوش دادگر 

جوان آنلاین: دونالد ترامپ با وعده‌ای ساده، اما جذاب به کاخ سفید بازگشت، پایان دادن به هرج‌ومرج، احیای اقتصاد و بازگرداندن اقتدار امریکا. او به رأی‌دهندگان امریکایی گفته بود که سیاستمداران سنتی واشینگتن کشور را درگیر جنگ‌های بی‌پایان، توافق‌های تجاری زیانبار و تعهدات خارجی پرهزینه کرده‌اند و تنها یک رویکرد تهاجمی، غیرمتعارف و مبتنی بر «اول امریکا» می‌تواند این روند را معکوس کند. 

اما در میانه سال ۲۰۲۶ واقعیت تصویری کاملاً متفاوت را نشان می‌دهد. امریکا امروز درگیر جنگی پرهزینه با ایران است، روابطش با اروپا به یکی از پرتنش‌ترین دوره‌های ۸۰ سال اخیر رسیده، نظام تجارت جهانی زیر فشار جنگ تعرفه‌ای واشینگتن دچار آشفتگی شده و متحدان سنتی این کشور بیش از هر زمان دیگری درباره کاهش وابستگی به امریکا سخن می‌گویند. در داخل نیز قطبی‌سازی سیاسی، تنش‌های اجتماعی و اختلافات عمیق بر سر مهاجرت، اقتصاد و نقش دولت فدرال ادامه دارد. آنچه در حال رخ دادن است صرفاً مجموعه‌ای از بحران‌های جداگانه نیست. منتقدان دولت ترامپ معتقدند همه این تحولات ریشه در یک الگوی مشترک دارند، تبدیل بی‌ثباتی به ابزار حکمرانی. در این نگاه، شوک‌های سیاسی، تصمیم‌های ناگهانی، تهدید‌های مداوم و بی‌اعتنایی به قواعد تثبیت شده بین‌المللی نه یک خطا، بلکه بخشی از روش اداره کشور است. اما پرسش بزرگ اینجاست که آیا آشوب می‌تواند جایگزین راهبرد شود؟ ترامپ در کارزار انتخاباتی خود بار‌ها تأکید کرده بود که امریکا دیگر نباید هزینه امنیت دیگران را بپردازد. او وعده داده بود جنگ‌های خارجی را پایان دهد و منابع کشور را صرف بازسازی اقتصاد داخلی کند. با این حال، تنها یک سال و نیم پس از آغاز دولت دوم او، امریکا درگیر بحرانی نظامی شده که نه اهداف نهایی آن روشن است و نه چشم‌اندازی مشخص برای پایان آن وجود دارد. 

جنگ با ایران اکنون به یکی از مهم‌ترین چالش‌های دولت ترامپ تبدیل شده است. کاخ سفید این جنگ را اقدامی ضروری برای بازگرداندن بازدارندگی امریکا و مقابله با تهدید‌های امنیتی معرفی می‌کند. اما منتقدان می‌گویند این درگیری بیش از آنکه حاصل یک راهبرد دقیق باشد، نتیجه مجموعه‌ای از محاسبات اشتباه و اعتماد بیش از حد به قدرت نظامی است. مشکل اصلی برای واشینگتن آن است که جنگ‌ها معمولاً مطابق برنامه آغازکنندگان آنها پیش نمی‌روند. همان‌گونه که عراق و افغانستان نشان دادند، پیروزی در میدان نبرد لزوما به موفقیت سیاسی منجر نمی‌شود. هر چه جنگ طولانی‌تر می‌شود، هزینه‌های آن نیز افزایش می‌یابد. فشار بر بودجه دولت، نگرانی بازارها، افزایش تنش در خاورمیانه و خطر گسترش بحران به مناطق دیگر، همگی پرسش‌هایی را درباره منطق این سیاست مطرح کرده‌اند. منتقدان می‌پرسند چگونه دولتی که با شعار مخالفت با جنگ‌های بی‌پایان به قدرت رسید، اکنون خود درگیر جنگی شده که هر روز شباهت بیشتری به همان الگو‌های پرهزینه گذشته پیدا می‌کند. مشکل فقط خود جنگ نیست، بلکه تأثیر آن بر موقعیت جهانی امریکا است. در شرایطی که رقابت راهبردی با چین مهم‌ترین چالش بلندمدت واشینگتن محسوب می‌شود، دولت ترامپ بخش مهمی از انرژی سیاسی و نظامی خود را صرف بحرانی کرده که می‌تواند سال‌ها ادامه یابد. به بیان دیگر، امریکا در حالی که تلاش می‌کند قدرت خود را حفظ کند، منابع خود را در مسیری مصرف می‌کند که دستاورد‌های آن نامشخص است. در امریکای لاتین نیز وضعیت چندان متفاوت نیست. رویکرد تهاجمی واشینگتن در قبال ونزوئلا بار دیگر خاطرات دوران مداخلات مستقیم امریکا در منطقه را زنده کرده است. برای بسیاری از کشور‌های امریکای لاتین، سیاست‌های دولت ترامپ یادآور دورانی است که واشینگتن خود را محق می‌دانست درباره سرنوشت سیاسی کشور‌های منطقه تصمیم بگیرد. نتیجه چنین رویکردی نه افزایش نفوذ امریکا، بلکه تقویت بی‌اعتمادی نسبت به آن بوده است. 

شکاف آتلانتیک، از اوکراین تا بحران اعتماد

اگر جنگ ایران بزرگ‌ترین بحران خارجی دولت ترامپ باشد، روابط او با اروپا را می‌توان بزرگ‌ترین شکست راهبردی این دوره دانست. برای دهه‌ها، اتحاد فراآتلانتیک مهم‌ترین مزیت ژئوپلیتیک امریکا بود. واشینگتن نه تنها از قدرت اقتصادی و نظامی خود بهره می‌برد، بلکه شبکه‌ای از متحدان ثروتمند، صنعتی و باثبات را نیز در کنار خود داشت. این شبکه ائتلافی یکی از مهم‌ترین منابع قدرت امریکا پس از جنگ جهانی دوم محسوب می‌شد. اما دولت ترامپ از همان ابتدا نگاه متفاوتی به این روابط داشت. او بار‌ها متحدان اروپایی را به سوءاستفاده از امریکا متهم کرد و معتقد بود واشینگتن سهمی نامتناسب از هزینه‌های امنیتی غرب را پرداخت می‌کند. اگرچه این انتقاد‌ها در گذشته نیز مطرح شده بودند، اما هیچ رئیس‌جمهوری به اندازه ترامپ آنها را به محور اصلی سیاست خارجی خود تبدیل نکرد. 

اختلاف بر سر تعرفه‌های تجاری، هزینه‌های دفاعی، سیاست‌های اقلیمی و اکنون جنگ ایران، روابط دو سوی آتلانتیک را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. اما هیچ موضوعی به اندازه اوکراین این شکاف را آشکار نکرده است. برای کشور‌های اروپایی، جنگ اوکراین صرفاً یک بحران خارجی نیست، مسئله‌ای مربوط به امنیت مستقیم قاره اروپا است. بسیاری از دولت‌های اروپایی معتقدند هرگونه عقب‌نشینی در حمایت از کی‌یف می‌تواند پیامد‌های بلندمدتی برای امنیت منطقه داشته باشد. اما رویکرد ترامپ نسبت به اوکراین همواره با تردید، ابهام و تغییرات ناگهانی همراه بوده است. از نگاه رهبران اروپایی، مشکل فقط سیاست مشخص امریکا نیست، بلکه غیرقابل پیش‌بینی بودن آن است. متحدان واشینگتن دیگر اطمینان ندارند که تصمیمات امروز کاخ سفید فردا نیز پابرجا خواهند بود. این وضعیت به تدریج سرمایه‌ای را فرسوده می‌کند که طی دهه‌ها شکل گرفته بود: اعتماد. 

شاید مهم‌ترین پیامد این روند آن باشد که اروپا بیش از هر زمان دیگری به دنبال استقلال راهبردی است. ایده تشکیل ظرفیت‌های دفاعی مستقل اروپایی که زمانی بیشتر یک بحث نظری بود، امروز به موضوعی جدی در بروکسل، برلین و پاریس تبدیل شده است. بسیاری از سیاستمداران اروپایی اکنون معتقدند قاره اروپا باید برای روزی آماده باشد که دیگر نتواند همانند گذشته روی امریکا حساب کند. این دقیقاً نقطه‌ای است که منتقدان ترامپ آن را یک شکست تاریخی می‌دانند. آنها استدلال می‌کنند هیچ رقیبی نتوانسته بود به اندازه دولت کنونی امریکا در ایجاد تردید میان واشینگتن و متحدانش موفق باشد. 

تعرفه‌ها و جهان در حال عبور از امریکا 

ترامپ جنگ تعرفه‌ها را با این استدلال آغاز کرد که نظام تجارت جهانی علیه امریکا طراحی شده است. او وعده داد با اعمال تعرفه بر واردات، صنایع داخلی را احیا کند و مشاغل از دست‌رفته را به کشور بازگرداند. اما سیاست تعرفه‌ای او به سرعت از چین فراتر رفت و متحدان سنتی امریکا را نیز دربر گرفت. کانادا، مکزیک و کشور‌های اروپایی نیز هدف موج‌های مختلف تعرفه‌ای قرار گرفتند. نتیجه، افزایش تنش‌های تجاری و شکل‌گیری فضایی از بی‌اعتمادی در اقتصاد جهانی بود. اما شاید مهم‌تر از آثار اقتصادی، پیامد‌های ژئوپلیتیکی این سیاست‌ها باشد. زمانی که امریکا همزمان با رقبای خود و متحدانش وارد جنگ تجاری می‌شود، عملا بخشی از سرمایه سیاسی خود را از دست می‌دهد. متحدانی که زمانی واشینگتن را شریک اصلی خود می‌دانستند، اکنون به دنبال گزینه‌های جایگزین هستند. در همین فضا، قدرت‌های دیگر فرصت یافته‌اند نفوذ خود را گسترش دهند. چین تلاش کرده خود را به عنوان شریک اقتصادی باثبات‌تر معرفی کند. روسیه نیز از شکاف‌های ایجاد شده در اردوگاه غرب بهره برده است. بسیاری از کشور‌های در حال توسعه نیز بیش از گذشته به دنبال متنوع‌سازی روابط خارجی خود هستند تا وابستگی کمتری به امریکا داشته باشند. همزمان نهاد‌های بین‌المللی نیز با فشار فزاینده‌ای روبه‌رو شده‌اند. دولت ترامپ بار‌ها سازمان‌های چندجانبه را ناکارآمد یا مغایر با منافع امریکا توصیف کرده است. اما منتقدان می‌گویند این نهاد‌ها بخشی از همان نظمی هستند که برای دهه‌ها نفوذ جهانی امریکا را تقویت می‌کردند. به عبارتی، قدرت یک کشور صرفاً به تعداد ناو‌های هواپیمابر یا حجم اقتصاد آن وابسته نیست. توانایی تعیین قواعد بازی نیز بخشی از قدرت است. هنگامی که کشوری نهاد‌های بین‌المللی را تضعیف می‌کند، در واقع بخشی از ظرفیت خود برای شکل دادن به نظم جهانی را نیز از دست می‌دهد. 

در نهایت، میراث دولت ترامپ احتمالاً نه در یک جنگ یا یک تعرفه یا یک توافق مشخص خلاصه شود، بلکه میراث اصلی او عادی‌سازی نوعی سیاست مبتنی بر آشوب است. سیاستی که در آن عدم قطعیت به ابزار حکمرانی تبدیل می‌شود، تصمیم‌های ناگهانی جایگزین برنامه‌ریزی بلندمدت می‌شوند و بی‌ثباتی به عنوان نشانه قدرت عرضه می‌شود و به این ترتیب بزرگ‌ترین تناقض دوران ترامپ رخ نشان می‌دهد، رئیس‌جمهوری که برای احیای قدرت امریکا آمد، اما بیش از هر رقیب دیگری در فرسایش پایه‌های آن نقش داشته است.

برچسب ها: ترامپ ، امریکا ، اقتصاد
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار