حاجآقا بسیار صبور و در عین حال مهربان و خوشاخلاق بود، چه در خانواده، چه در بین فامیل و چه در برخورد با مردم. اخلاقشان طوری بود که هرجا میرفتیم، خیلی زود با مردم ارتباط میگرفتند. حتی در بعضی سفرها که همراهشان میرفتم، کمتر پیش میآمد جایی برویم و کسی ایشان را نشناسد یا با ایشان سلام و احوالپرسی نکند. این نشان میداد که با مردم خیلی صمیمی و محترمانه رفتار میکردند و محبتشان در دل دیگران مینشست جوان آنلاین: بعضی وداعها آنقدر سنگینند که واژهها در برابرشان کم میآورند. میشود سالها با کسی زندگی کرد، در کنار او نفس کشید، رنجها و شادیهایش را دید و لحظههای زندگی را شانهبهشانه از سر گذراند، اما باز هم لحظه جدایی آنقدر بزرگ و جانکاه باشد که هیچ واژهای توان وصفش را نداشته باشد. بعضی مردان در زندگی فقط همسر و پدر و همراه نیستند؛ تکیهگاهند، آرامشند و حضوری هستند که گرمایشان ستون یک خانه و یک خانواده میشود. نبودنشان فقط یک فقدان ساده نیست؛ گویی بخشی از جان یک خانواده، بخشی از خاطرات یک عمر و تکیهگاهی بزرگ از زندگی ناگهان از میان برداشته میشود. شهید دکتر سردار بهرام حسینیمطلق از همان مردان بود؛ مردی که صلابت و شجاعتش در میدان مسئولیت، با مهربانی، متانت و فروتنیاش در خانه و میان مردم درآمیخته بود. مردی که دلش با ایمان میتپید و نگاهش همیشه به ولایت گره خورده بود. هرکس حتی یکبار او را از نزدیک میدید، خیلی زود شیفته آرامش نگاه، بزرگواری رفتار و صفای باطنش میشد. آنچه پیش رو دارید، گوشهای از روایت همسر اوست؛ روایت زنی که ۴۰ سال در کنار این مرد زندگی کرد، با او همقدم شد، روزهای سخت و آسان را با او سپری کرد و سرانجام با نشانهای کوچک از پیکرش وداع گفت. متن پیش رو همسرانههای شهید و درددل مختصری است از زبان دخترش با سردار شهید بهرام حسینیمطلق که در ۹ اسفند سال ۱۴۰۴ در جلسه شورای عالی دفاع شهید شد، بخوانیم.
«دخترم! عروس من میشوی؟»
من همسر شهید سردار حسینیمطلق هستم و حاجآقا چهارم بهمن سال ۱۳۴۱ متولد شد و من متولد سال ۱۳۵۱ هستم، یعنی حدود ۹ تا ۱۰ سال با هم اختلاف سنی داشتیم. ما از یک جهت نسبت فامیلی هم داشتیم. همسرم در واقع پسرخاله مادرم بود، اما با وجود این نسبت، سالهای زیادی همدیگر را ندیده بودیم. اصالت همسرم به یکی از روستاهای زنجان برمیگردد، اما از حدود پنج-شش سالگی همراه خانواده به شهر بیجار در استان کردستان مهاجرت کردند و در همانجا بزرگ شد و دوران تحصیل و رشدشان را در بیجار سپری کرد. اما من در تهران به دنیا آمدم و در همین شهر بزرگ شدم. البته از نظر ریشه خانوادگی، پدرم اهل تبریز و مادرم اهل زنجان هستند و هر دو آذریزبانند. با اینکه مادرم و همسرم دخترخاله و پسرخاله بودند، مادرم میگفت حدود ۱۵ سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. تابستان سال ۱۳۶۴، به مناسبی همراه خانواده به روستایمان رفتیم. همان سفر باعث شد دیدارهای فامیلی دوباره تازه شود و آشنایی ما از همانجا شکل بگیرد.
آن زمان من تازه دوم راهنمایی را تمام کرده بودم. در روستا یکی از اقوام، دختر جوانی که تازه ازدواج کرده بود، بیمار شد. پدرم او را با ماشین برای دکتر به شهر بیجار برد و من هم همراهشان رفتم. آن دختر، چون ترکزبان بود و با من انس گرفته بود، دوست نداشت تنها با پدر و مادرم به بیجار برود، برای همین من کنارشان ماندم و بقیه خانواده در روستا ماندند.
وقتی به بیجار رسیدیم، مادرم گفت خاله و پسرخالههایش در این شهر زندگی میکنند و بهتر است سری به آنها بزنیم. همان روز برادر حاجآقا که از نیروهای بسیج بود و تیر خورده و مجروح شده بود را آورده بودند و ما برای عیادت او رفتیم. خواهر حاجآقا هم با ایشان که آن موقع در سقز بودند تماس گرفت و گفت میهمان داریم و اگر میتواند بیاید. حاجآقا آن روز از سقز به بیجار آمد.
اولین آشنایی ما همانجا رقم خورد. من هنوز یک دختر بچه سال دوم راهنمایی بودم. وقتی حاجآقا برای احوالپرسی آمدند، مادرم جلو رفت. قدشان خیلی بلند بود و مادرم سرش را بالا گرفته بود تا با ایشان احوالپرسی کند. من هم با شیطنت بچگانه آرام به پای مادرم زدم و گفتم: «مامان، چهارپایه بگذار تا قدت به ایشان برسد!» ایشان که سرشان پایین بود، همانطور برای اولین بار من را دیدند.
بعد از مدتی، ما به تهران برگشتیم. پدر حاجآقا ناخوش بودند. پدرشان خیلی سن بالا و کهنسال و مریض بودند. برای همین ایشان را برای معالجه به تهران آورده بودند. در آن روزها، آنها به منزل ما آمدند. همانجا بود که پدر حاجآقا، با وجود بیماریشان، مرا دیدند و به من گفتند: «دخترم! عروس من میشوی؟»
۴۰ سال مقاومت خانگی!
آن روز من از حرف پدرشان خندهام گرفت و زدم زیر خنده. همان موقع مادرم و بقیه بیرون بودند. حاجآقا و خالهشان هم برای دیدن یکی از اقوام بیرون رفته بودند. وقتی مادرم برگشت، من با خنده گفتم: «مامان! عمو به من میگوید: عروس من میشوی؟» در راه برگشت به شهرستان، پدرشان به اهل خانه گفته بود: «من عروسم را پیدا کردم.» از همانجا رفتوآمدهای خانوادگی بیشتر شد. آن زمان حاجآقا هم در دوره فرماندهی در دانشگاه امام حسین (ع) بودند. کمکم خواهر و برادرهایشان با خانواده ما صحبت کردند و چند بار از شهرستان آمدند و رفتند تا بالاخره قسمت شد و ما در ۱۳ دی سال ۱۳۶۴ ازدواج کردیم.
خوب یادم است همان ابتدای آشنایی خواهرشان گفتند: «بهتر است بنشینید و حرف بزنید.» من واقعاً خجالت میکشیدم و میترسیدم بروم. اول اصلاً قبول نمیکردم. آخر سر از خواهرشان قول گرفتم که کنارم بنشیند. خدا رحمتشان کند، آمدند و کنار من نشستند.
وقتی نشستیم، آنقدر استرس داشتم که دست و پایم میلرزید. حاجآقا آن طرف اتاق نشسته بودند و سرشان پایین بود. شروع کردند و گفتند: «بسماللهالرحمن الرحیم.» همیشه میگویم آن «بسمالله» هنوز هم در گوشم مانده است؛ انگار همان صدا هنوز در گوشم میپیچد. وقتی گفتند «بسمالله الرحمن الرحیم»، دل من یکدفعه فرو ریخت. بعد شروع کردند درباره خودشان صحبت کردن از کارشان، از شرایط زندگیشان و اینکه چند سال است در سپاه خدمت میکنند. توضیح میدادند که این مسیر، مسیر خدمت است و خیلی چیزها دست خداست و ممکن است شرایط سختی هم داشته باشد.
اما من به جای اینکه به حرفهای ایشان فکر کنم، ذهنم درگیر چیزهای دیگری بود. داشتم برایشان از زندگی خودمان میگفتم. مثلاً میگفتم ما عادت داریم تابستانها حتماً سفر برویم، معمولاً به تبریز میرویم، آنجا باغ داریم و پیش فامیلها میمانیم. یا میگفتم من پسرعموهایی دارم که مثل برادر هستند و همیشه با هم رفتوآمد داریم. همینطور داشتم از این چیزها میگفتم که یکدفعه دیدم حاجآقا خندیدند و گفتند: «فکر کردید پاسدار دل ندارد؟ مسافرت نمیرود؟ تفریح نمیکند؟»
بعد از چند دقیقه صحبت، یکدفعه متوجه شدم خواهرشان دیگر کنارم ننشته است. من هم از خجالت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. در مجموع یکی دو بار به همین شکل با هم صحبت کردیم. بعد از آن هم وقتی خدا بخواهد، کارها خودش درست میشود. کمکم همه خانوادهها راضی شدند و ما در ۱۳ دی سال ۱۳۶۴ ازدواج کردیم. پدرم اول شرط گذاشته بود که طبق رسم قدیمی بعضی خانوادهها، بعد از عقد، داماد دیگر به خانه عروس نیاید تا زمان عروسی، اما یک بار همان روزی که عقد کردیم، حاجآقا صبح رفتند، بعدازظهر دوباره آمدند سری بزنند. پدرم که ایشان را در خانه دید، خندهاش گرفت و گفت: «ما گفتیم تا عروسی نیاید، اما اجازه نداد حتی پاگشایش کنیم!»
سالها گذشت و پس از شهادت حاج قاسم در روز ۱۳ دی سال ۱۳۹۸ که به عنوان روز مقاومت شناخته شد، حاجآقا همیشه با خنده میگفت: «سالگرد ازدواج ما هم شده روز مقاومت!» حتی یک بار که چهلمین سالگرد ازدواجمان در دیماه بود، با شوخی میگفت: «من ۴۰ سال است دارم مقاومت میکنم.»
کار در مسافرخانه و شاگرد بنایی!
حاجآقا اصالتاً اهل یکی از روستاهای زنجان بود و وقتی حدود پنج-شش ساله بیشتر نداشت، پدرشان نابینا شد و مادرشان برای درمان و گذران زندگی، همراه فرزندان به شهر بیجار در استان کردستان مهاجرت کرد. از نظر مالی در شرایط سخت بودند و مادرشان با زحمت و کار زیاد زندگی را میچرخاند. حاجآقا از همان کودکی اهل تلاش بود. بهدلیل هوش بالا، یک سال زودتر از معمول به مدرسه رفت و اولین مدرسهاش هم مدرسهای بود که مسیحیها اداره میکردند. از نوجوانی کار میکرد تا کمکحال خانواده باشد؛ هم در بیجار و هم در سفرهایی که به تهران میآمد، از کار در مسافرخانه تا شاگردی بنا. ایشان آخرین فرزند خانواده بودند و به همین دلیل مراقبت بیشتری از پدر و مادرشان داشتند. خانوادهشان در اصل هشت فرزند بودند، اما بهعلت بیماریهایی مثل سرخک و... چند نفر در کودکی از دنیا رفتند و در نهایت دو برادر و دو خواهر باقی ماندند. متأسفانه امروز از آن جمع هم فقط یک خواهر در قید حیات است. حاجآقا از نوجوانی تا بزرگسالی همیشه با کار و تلاش کنار خانوادهشان ایستادند.
از پاسدار ذخیره تا ۴۷ سال خدمت در سپاه
در سالهای انقلاب هم که حدود ۱۶ سال داشتند، در تظاهرات و حرکتهایی که علیه رژیم طاغوت شکل میگرفت شرکت میکردند. سال ۱۳۵۸ که سپاه پاسداران تشکیل شد، ایشان هم به عضویت سپاه درآمد. ابتدا به عنوان پاسدار ذخیره فعالیت میکرد و بعد به صورت رسمی پاسدار شدند. در واقع از همان ابتدای تأسیس سپاه تا سالها بعد، نزدیک به ۴۷ سال در این مسیر خدمت کردند. بخش زیادی از فعالیتهایشان در مناطق کردستان بود. چون در بیجار بزرگ شده بود، با منطقههایی مثل بیجار، دیواندره، سقز و سنندج آشنایی کامل داشت. در همان سالها در عملیاتها و مأموریتهای مختلف حضور داشت. در آن مناطق همواره درگیریهایی با گروههای ضدانقلاب وجود داشت؛ گروههایی مثل کومله، دموکرات و بعدها پژاک که هنوز هم در برخی از این مناطق فعالیت دارند.
آغاز همراهی و همرزمی
چند روز بعد از عقدمان هم عملیات والفجر۸ شروع شد. آن زمان حاجآقا در دوره دافوس دانشگاه امامحسین (ع) بود. گاهی ناگهانی میآمدند، بعدازظهر سری به ما در ورامین میزدند و دوباره برمیگشتند. در همان روزها عملیات والفجر۸ هم شروع شده بود و تا وقتی خبری از سلامتی ایشان میرسید، دلشوره و نگرانی زیادی داشتیم. حتی قبل از مراسم عروسی هم چند بار به مأموریت رفتند، به این شکل زندگی مشترک ما شروع شد؛ زندگیای که بیشتر شبیه همراهی و همرزمی بود. عروسی ما هم در کردستان برگزار شد و من به بیجار رفتم. مدتی همانجا بودم و کنار مادرشوهرم زندگی میکردم. همان سالی که عقد کرده بودیم، در اسفندماه پدرشوهرم از دنیا رفت. بعد از آن من ماندم و مادرشوهرم که در واقع خاله مادرم هم میشد. آن زمان حاجآقا به خاطر مأموریتهایشان بیشتر اوقات در منطقه بودند. معمولاً هر دو هفته یکبار یا گاهی پنجشنبه و جمعهها میآمدند، یک شب پیش ما میماندند و دوباره برمیگشتند. بعد از مدتی برایمان در سقز خانهای فراهم شد و ما به آنجا رفتیم. حدود سه-چهار سالی با خانواده یکی از دوستان و همرزمانش در یک خانه مشترکاً زندگی میکردیم.
خدا رحمتشان کند، مادرشان زن بسیار مهربان و خوبی بودند و تا سال ۱۳۹۵ (زمان فوتشان) در یک خانه با هم زندگی کردیم. اگر گاهی میخواستند یکی دو روز بروند و به بچههای دیگرشان سر بزنند، هم خودشان و هم ما هم طاقت دوریشان را نداشتیم و زود برمیگشتند. به هر حال سالهای زیادی را کنار هم سپری کردیم.
از همان روزهای اول زندگی در سقز، شرایط منطقه خیلی آرام نبود. حتی یادم است همان روزی که وسایل خانه را به سقز بردیم، عراق شهر را بمباران کرد. چند روزی مجبور شدیم برویم بیجار تا اوضاع آرام شود، بعد دوباره برگشتیم. در طول آن سالها چند بار هم به خاطر موشکباران و بمباران سقز مجبور شدیم موقتاً خانه را ترک کنیم، به بیجار برویم و وقتی خانهها را تعمیر میکردند دوباره برگردیم.
در مجموع حدود ۱۰ سال در سقز زندگی کردم. مدتی هم به خاطر مأموریت حاجآقا به سنندج رفتیم و حدود یک سال تا یک سال و نیم آنجا بودیم، اما بعد دوباره به سقز برگشتیم. چند سال بعد هم ایشان به گیلان منتقل شدند و در لنگرود به عنوان فرمانده تیپ لشکر ۱۶ قدس خدمت میکرد. ابتدا مدتی تنها رفتند و بعد ما به گیلان رفتیم و حدود سه سال آنجا زندگی کردیم.
من در همان سالها، بعد از به دنیا آمدن سه فرزندمان، دوباره تصمیم گرفتم درسم را ادامه بدهم. در واقع تشویق اصلی از طرف حاجآقا بود. وقتی ازدواج کردیم من تازه سوم راهنمایی را تمام کرده بودم. مرداد همان سال که کارنامهام را گرفتم، عروسی کردیم. با حمایت و دلگرمی ایشان درسم را ادامه دادم و سال ۱۳۷۶ هم در رشته حقوق یکی از دانشگاههای تهران قبول شدم. خودم باورم نمیشد. به حاجآقا گفتم: «من که در خانه درس خواندهام، شاید نتوانم از پس دانشگاه بر بیایم.» ایشان همیشه تشویقم میکردند و میگفتند: «وقتی دیپلم گرفتی، حتماً باید دانشگاه هم بروی.»
بعد از قبولی در دانشگاه، حدود یکسال بین تهران و محل زندگیمان رفتوآمد میکردم. آن زمان حاجآقا سر کار بودند، مادرشوهرم هم کنار بچهها میماندند و من برای دانشگاه رفتوآمد داشتم. اما کمکم این رفتوآمدها خیلی سخت شد، مخصوصاً، چون بچهها کوچک بودند. به همین خاطر یک سال بعد، یعنی در سال ۱۳۷۷ به تهران آمدیم و ساکن شدیم.
در آن سالها حاجآقا در استان البرز مشغول خدمت بود. خیلی زحمت میکشیدند؛ معمولاً ساعت چهار و نیم یا پنج صبح از خانه میرفتند و شب برمیگشتند. مدتی همزمان مسئولیت سپاه استان تهران و البرز را داشتند تا زمانی که این دو مجموعه از هم جدا شدند. حدود چهار پنج سال هم در البرز بودند.
بعد از آن در قرارگاه ثارالله تهران، در بخش عملیات، همراه شهید ربانی فعالیت کردند. مدتی هم فرمانده دافوس در دانشگاه جامع امام حسین (ع) و عضو هیئت علمی بودند. سپس در بخش عملیات ستاد کل نیروهای مسلح خدمت کردند و آخرین مسئولیتشان هم ریاست اداره امنیت ستاد کل نیروهای مسلح بود. در همه این سالها همراه و همسنگرش بودم، چون میدانستم مسیری که او انتخاب کرد به تعالی میرسد.
علی، هادی و زهرا
فرزند اولمان، علیآقا، مهر سال ۱۳۶۶ به دنیا آمد. آن زمان من فقط ۱۵ سال داشتم. علی در اصل بچه سقز بود و همانجا بزرگ شد، هرچند زمان تولد برای سفر به تبریز رفته بودیم و او آنجا به دنیا آمد. حدود شش سال بعد، پسر دوم مان هادی به دنیا آمد. او هم بیشتر دوران کودکیاش را در سقز گذراند، اما تولدش در تهران و در بیمارستان نجمیه بود. بعد از هادی هم دخترمان زهرا متولد شد. هادی و زهرا حدود یک سال و چند ماه اختلاف سنی دارند. هادی متولد اردیبهشت ۱۳۷۲ و زهرا متولد مهر ۱۳۷۳ است. میشود گفت هر سه فرزند ما به نوعی بچههای کردستان هستند. علی تا کلاس دوم یا سوم ابتدایی در سقز درس خواند، بعد که به گیلان رفتیم آنجا ادامه تحصیل داد. هادی از اول دبستان بیشتر در تهران بزرگ شد، چون بعد از آن سه سالی که گیلان بودیم به تهران آمدیم. زهرا هم حدود یک ساله بود که از سقز به گیلان رفتیم. در مجموع بچهها در شهرهای مختلف بزرگ شدند؛ هم کردستان، هم گیلان و بعد هم تهران. در مجموع اگر از سال ۱۳۶۴ حساب کنیم، نزدیک به ۴۰ سال در کنار سردار حسینی زندگی کردم و همراه ایشان بودم.
حاج قاسم کردستان
از همان روزهای اول آشنایی و ازدواج، چیزی که در اخلاق حاجآقا خیلی به چشم میآمد خوشرویی و صبرشان بود. انسان بسیار باایمان، مخلص و شجاعی بود. مخصوصاً در سالهایی که در کردستان فعالیت میکرد، شجاعت و جسارتشان زبانزد بود. خیلی از همرزمانشان که در این مدت به دیدار ما میآیند، خاطراتی تعریف میکنند که حتی ما هم بعضی از آنها را قبلاً نشنیده بودیم. گاهی به بچهها میگویم ما تازه داریم بعضی از جنبههای زندگی و شخصیت پدرتان را میشناسیم. حاجآقا به حاج قاسم کردستان شهرت یافته بود. بسیاری او را با این عنوان میشناختند و خطاب میکردند.
حاجآقا بسیار صبور و در عین حال مهربان و خوشاخلاق بود، چه در خانواده، چه در بین فامیل و چه در برخورد با مردم. اخلاقشان طور بود که هرجا میرفتیم، خیلی زود با مردم ارتباط میگرفتند. حتی در بعضی سفرها که همراهشان میرفتم، کمتر پیش میآمد جایی برویم و کسی ایشان را نشناسد یا با ایشان سلام و احوالپرسی نکند. این نشان میداد که با مردم خیلی صمیمی و محترمانه رفتار میکردند و محبتشان در دل دیگران مینشست.
بعد از شهادت حاجآقا خیلی از افرادی که ایشان را میشناختند به سر مزارشان میآیند. گاهی افرادی را میبینم که با گریه و دلتنگی روی مزارشان را میبوسند؛ بعضی جوان هستند و بعضی هم ریشسفید و مسن. وقتی با آنها صحبت میکنم، هر کدام خاطرهای از مهربانی و کمکهای حاجآقا تعریف میکنند.
حاجآقا به فرزندآوری خیلی اهمیت میدادند. همیشه بچهها و عروسهایمان را تشویق میکردند که خانواده پرجمعیتی داشته باشند. حتی شوخی میکردند و میگفتند اگر کسی بچه بعدی را بیاورد، برایش هدیه ویژه دارم. حالا پسر بزرگم چهار فرزند دارد و این موضوع همیشه باعث خوشحالی حاجآقا بود.
تابع اماممان باشیم
از نظر اعتقادی هم واقعاً انسان ولایتمداری بودند. یکی از دوستانشان تعریف میکرد زمانی که در سال ۱۳۶۷ قطعنامه پذیرفته شد و امام خمینی (ره) فرمودند «جام زهر را نوشیدم»، حاجآقا خیلی ناراحت و بیقرار شده بودند و گریه میکردند. اما در عین حال میگفتند وقتی امام تصمیمی گرفتهاند، حتماً حکمتی دارد و باید تابع ولایت بود. همین روحیه باعث میشد با وجود ناراحتی، آرامش پیدا کنند و با ایمان به مسیرشان ادامه دهند. همیشه میگفتند ما باید تابع امام باشیم و نباید جلوتر از رهبر و مقتدای خود حرکت کنیم. همین نگاه باعث شد کمکم آرامش پیدا کنند و بعد از آن با انگیزه و تلاش بیشتری مسیر خدمت را ادامه دهند.
ایشان ارادت بسیار عمیقی به امام داشتند؛ ارادتی که تا آخرین لحظه در وجودشان بود. تا جایی که در مسیر شهادت هم همراه امامشان شدند و در جلسه شورای دفاع به شهادت رسیدند.
آخرین عکس با شهید سرلشکر محمد باقری
در روزهای نزدیک به جنگ ۱۲ روزه حاجآقا همچنان در صحنه بود. حدود سه روز قبل از شروع جنگ، همراه با چند نفر از فرماندهان از جمله شهیدان باقری و ربانی به مناطق مرزی سمت ارومیه رفته بودند. عکسی هم از همان روزها هست که کنار هم نشستهاند و حاجآقا با لبخند در کنارشان دیده میشود. در آن عکس، سردار باقری دوزانو نشسته بودند که به شوخی به حاجآقا میگویند: «ما میدانیم قدت بلند است، یکجوری بنشین که ما قدکوتاهترها خیلی کوتاه به نظر نیاییم!» فضای عکس هم صمیمی و همراه با خنده است و آفتاب روی صورتشان افتاده. کسی فکر نمیکرد چند روز بعد آن روزهای سخت و سرنوشتساز فرارسد.
آن روز حاجآقا و همکارانش از مأموریت مرزی برمیگردند. ایشان حدود ساعت ۱۲ شب به خانه رسید. آنقدر خسته بودند که حتی در هواپیما هم نتوانسته بودند شام بخورند. من برایشان غذا آوردم، اما از شدت خستگی فقط دو، سه قاشق خوردند و دیگر نتوانستند ادامه بدهند. سریع خوابشان برد. من هم برایشان جا انداختم و پتو رویشان کشیدم تا راحت استراحت کنند.
حدود ساعت ۳ نیمهشب با صدای عبور چیزی شبیه موشک از خواب بیدار شدم. هنوز صدای انفجار را نشنیده بودم. بلند شدم و به بالکن رفتم که ناگهان صدای انفجار آمد و بعد از آن انفجار دیگری. برای اینکه حاجآقا ناگهان از خواب نپرند، صدایشان زدم و گفتم: «حاجآقا، بلند شوید برای نماز.» خیلی خسته بودند و به سختی بیدار میشدند. گفتم: «حاجآقا نماز قضا میشود.» همین که این را گفتم، سریع نشستند.
بعد به ایشان گفتم که صدای انفجار آمده است. همان لحظه که انفجار بعدی را شنیدند، گفتند: «فکر کنم سمت خانه شهید ربانی است.» بلافاصله با حاجآقا ربانی تماس گرفتند، اما ایشان جواب نداد. دوباره تماس گرفتند، ولی باز هم پاسخی نیامد. بعداً فهمیدیم که دو موشک به خانهشان اصابت کرده و ایشان به همراه همسر و پسرشان به شهادت رسیدند. حاجآقا سریع نماز خواند و آماده شدند. همان موقع به راننده زنگ زدند تا بیاید. بعد از آن شب، حاجآقا رفتند و دیگر کمتر فرصتی برای تماس و خبر گرفتن از ایشان برای ما پیش میآمد. تقریباً نزدیک به یک ماه درگیر همان شرایط بودند. بعد از آن هم دیگر آرام و قرار نداشتند و دائم در رفتوآمد و پیگیری امور بودند.
شهادتی اثرگذار
حاجآقا از سالها قبل بیتاب شهادت بودند، اما همیشه میگفتند شهادت باید اثرگذار باشد. میگفتند: «درست نیست که انسان بیحساب خودش را در معرض خطر قرار بدهد.» همیشه دعا میکردند تا زمانی که توان دارند زنده بمانند و بتوانند کاری انجام دهند و مشکلی از مردم و کشور حل کنند. انصافاً هم همینطور بود و تا آخرین روزها با تمام توان کار میکردند.
در ماجرای جنگ ۱۲روزه هم بعد از آن اتفاقات، بیتابیشان برای شهادت بیشتر شده بود، اما در عین حال از قبل هم پرکارتر و پرتلاشتر شده بودند. در این چند ماه آخر آنقدر درگیر کار بودند که حتی در مناسبتهای خانوادگی هم کمتر حضور داشتند. گاهی تولدی یا جمعی در خانواده بود، فقط میآمدند و میگفتند: «من فلان روز نیستم، شما برنامهتان را هماهنگ کنید.» بیشتر وقتشان صرف کار و مأموریت میشد.
هم در داخل کشور مأموریت داشتند و هم گاهی برای مسائل امنیتی باید به چند کشور خارجی سفر میکردند. حتی چند روز قبل از شهادتشان قرار بود برای یک مأموریت به خارج از کشور بروند. قرار بود چهارم یا پنجم اسفند سفر کنند، اما بهخاطر برخی مسائل اداری و ویزا، سفرشان چند روز عقب افتاد. چند روز پشت سر هم چمدانشان را بسته بودند. صبح خداحافظی میکردند و میرفتند، اما شب برمیگشتند و میگفتند هنوز کار ویزا یا هماهنگیها درست نشده است. بعد از چند روز از سفارت تماس گرفتند و گفتند؛ ویزا آماده شده و حتی میتوانند بلیت بگیرند. بلیت هم برای حدود ساعت ۱۲ شب بود. حاجآقا با شوخی به آن بنده خدا گفتند: «حالا دیگر چه فایده؟ من باید دو روز پیش آنجا میبودم.» قرار بود اگر رفتند، دهم اسفند برگردند؛ اما تقدیر اینگونه رقم خورد که نهم اسفند، همراه با رهبر و مقتدایشان، به آرزوی دیرینهشان یعنی شهادت برسند.
۹ اسفند و بدرقهای که ناتمام ماند
آخرین باری که حاجآقا را دیدم، روز نهم اسفند، مصادف با دهم ماه مبارک رمضان بود. آن روز سحر را با هم خوردیم. معمولاً در ماه رمضان، بعد از سحری اگر فرصت میشد نماز را در خانه میخواندند و بعد به محل کار میرفتند، اما بعضی وقتها هم اگر عجله داشتند، زودتر میرفتند و نماز را در محل کار میخواندند.
آن شب هم سحر را با هم خوردیم. دو، سه روز قبل از آن بچهها خانه بودند. بعد از سحری، مثل همیشه حاجآقا آماده رفتن شدند. من هم طبق عادت تا دم در میرفتم تا بدرقهشان کنم. همان موقع اذان گفتند و ایشان چند دقیقهای صبر کردند. من رفتم که ظرفها را جمع کنم و بعد نماز بخوانم. ایشان نماز را خواندند و من تازه قامت بسته بودم که رانندهشان تماس گرفت. آن روز قرار بود حاجآقا صبح زود در جلسهای شرکت کنند و بعد هم به جلسه شورای دفاع بروند. برای همین با عجله آماده شدند. وقتی داشتند میرفتند، فقط گفتند: «حاجخانم خداحافظ.» من در نماز بودم. وسایلشان را برداشتند و سریع از خانه بیرون رفتند. تا من نمازم را به اتمام برسانم و خودم را به کوچه برسانم، ماشین ایشان را سوار کرده و رفته بودند. آنقدر عجله داشتند که حتی فرصت نشد صورتشان را درست ببینم.
بعد از آن، حدود ساعت ۹:۳۰ صبح بود که با صدای هیاهوی دانشآموزان در مدرسه ابتدایی دخترانهای که نزدیک خانه است از خواب بیدار شدم... سریع چادرم را سر کردم و به دم در رفتم تا ببینم چه خبر شده است. از یکی از مادرها پرسیدم چه شده که گفتند به خاطر صدای انفجارهاست و از مادرها خواستهاند بیایند و بچهها را ببرند. کمی بعد دوباره صدای انفجارهای دیگری هم آمد و من نگرانتر شدم. با پسرها و حاجآقا تماس گرفتم، اما نتوانستم ارتباط بگیرم. ساعتها زیادی گذشت. حدود ساعت چهار یا پنج بعدازظهر بود که من با عروسم تماس گرفتم و پرسیدم؛ از پسرم خبری شده یا نه؟! گفت علی تماس گرفته و گفته نگران نباشید. من هم گفتم احتمالاً حاجآقا در جلسه هستند و به همین دلیل تلفنشان در دسترس نیست! در این سالها ما به چنین شرایطی عادت کرده بودیم.
نکند برای حاجآقا...؟!
حدود عصر بود که دیدم عروسم با بچهها آمدند به خانه ما. صورتش ورم کرده و چشمهایش قرمز بود. خواهرش و شوهر خواهرش او را تا خانه ما رسانده بودند و بعد رفته بودند. من فکر کردم از ترس و نگرانی اینطور شده است. چون آن موقع بیشتر نگرانیام برای پسرم علی بود و اصلاً یک لحظه هم به ذهنم نمیرسید که ممکن است برای حاجآقا اتفاقی افتاده باشد.
وقتی عروسم آمد، خیلی ساکت بود. فقط میگفت از صبح خبرهای بدی میشنود. دیدم گریه کرده و چشمهایش قرمز است. به او گفتم: «ملیحه جان، هم کم خوابیدی هم گریه کردی، برای همین چشمهایت قرمز شده.»، اما او چیزی نمیگفت.
بچهها هم رفتارشان عجیب بود. معمولاً خیلی شلوغ و پرجنبوجوش هستند، اما آن روز همه ساکت بودند. حتی نوههایم که معمولاً از سر و کول ما بالا میروند، آرام نشسته بودند.
کمی بعد یکی از خواهرهایم هم آمد. گفت میخواستیم برویم خانه مادرم، اما به خاطر ترافیک نتوانستیم و گفتیم بیاییم اینجا. بعد شوهرش هم آمد و کنار ما نشست. بعد دو نوه بزرگترم که یکی کلاس پنجم و دیگری کلاس سوم است، رفتند داخل اتاق و در را بستند. بچههای خواهرم هم همینطور، حتی کوچولوها را هم بردند پیش خودشان تا سروصدایی نباشد.
چند دقیقه گذشت. همه ساکت بودیم. بعد شوهر خواهرم شروع کرد از خبرهایی که شنیده بود حرف زدن. میگفت؛ از صبح در مرکز شهر چند جا را زدهاند و چند نفر شهید شدهاند. من هم در همان حال تعریف میکردم که صبح چه اتفاقی در مدرسه افتاده و چطور صدای انفجار را شنیدهام. او همچنان اسم چند نفر را میگفت و میگفت فلانی هم شهید شده است! ناگهان یک لحظه به خودم آمدم و گفتم: «آقا حمید، نکند برای حاجآقا هم اتفاقی افتاده؟» همان لحظه او دستش را به صورتش زد و سرش را پایین انداخت. آنجا بود که فهمیدیم خبر شهادت حاجآقا درست است و ما اینطور از شهادت ایشان باخبر شدیم.
دعا کنید برای آقا اتفاقی نیفتاده باشد
حدود ساعت ۱۲ یا یک شب بود که پسرها یکییکی به خانه آمدند. پسر بزرگم هم آمد، اما خیلی نماند و دوباره رفت. او میگفت ما اسمها را در فهرست جلسه دیدهایم، اما هنوز خبر قطعی نداریم. میگفت اگر هم چنین اتفاقی برای بابا افتاده باشد، همه ما فدای رهبر هستیم، اینکه بیقراری ندارد! فقط دعا کنید برای آقا اتفاقی نیفتاده باشد.
آن شب همه ما همین دعا را میکردیم که رهبر انقلاب سالم باشند. تا نیمههای شب همه در خانه جمع شده بودیم؛ خواهرها، بچهها و عروسها هم آمده بودند. اما من و دخترم هنوز خبر قطعی از شهادت همسرم نداشتیم.
صبح همان روز، پسرم یکبار به خانه آمد. عکسی از پدرش را زیر لباسش پنهان کرده بود. وقتی عکس را روی میز آشپزخانه گذاشت، دل من همانجا فرو ریخت، اما باز هم نمیخواستم باور کنم. به او گفتم: «هنوز که چیزی پیدا نکردهاید، چرا این عکس را آوردی؟»
گفت: «مامان آنچه از باقیمانده ساختمان دیدیم، هیچکس نمیتواند زنده بماند. اگر آنجا را ببینی، متوجه صحبت من میشوی. آنجا دیگر آواری هم نمانده؛ ما داریم خاکها را زیر و رو میکنیم تا شاید تکههایی از پیکرها را پیدا کنیم.»
من باز امید داشتم، انگار نمیخواستم باور کنم. ظهر بود که پسر کوچکم دوباره تماس گرفت. گفت: «مامان، نشانی از بابا پیدا کردیم. مطمئن باش بابا شهید شده.» از قبل به بچهها گفته بودم اگر چیزی پیدا کردند، به انگشتر پدرشان دقت کنند. پسرم گفت: «مچ دست راست بابا را پیدا کردیم؛ همان دستی که انگشتر داشت.»
حاجآقا قبل از شهادت یک تصادف داشت. تصادفی که در آن آسیب دیده بود. حکمت و خیریت آن تصادف را ما بعد از شهادت حاجآقا و ماجرای تفحص او فهمیدیم. انگشت شست دست راستشان در آن تصادف به شدت آسیب دید؛ ناخن تقریباً از جا بلند شده بود و مدتی طول کشید تا خوب شود. حتی عفونت کرد و چرک کرد و بعد از بهبود هم دیگر مثل قبل نشد و کمی جمع شده بود.
همین نشانه بعدها به شناسایی پیکرشان کمک کرد. وقتی تماس گرفتند و به ما گفتند؛ از او تنها یک کف دست پیدا شده، سؤال کردم که انگشت دست راستش چه شکلی است؟! وقتی دیدم همان انگشتی است که بر اثر جراحت و عفونت تغییر کرده، مطمئن شدیم که آن نشانه درست است و او شهید شده است.
بعد از آن، کمکم تکههای کوچکی از پیکر پیدا شد؛ تکههای بسیار کوچک که جمعآوری کردند تا بتوانند پیکر را برای دفن آماده کنند. وقتی ما به معراج شهدا رفتیم و پیکر را دیدیم، باورش بسیار سخت بود. حاجآقا با آن قد بلند، حدود ۱۹۲ سانتیمتر، حالا پیکری شده بود حدود یک متر؛ آن هم بیشترش پنبه بود. نه سر مشخصی مانده بود و نه دست و پا. فقط همان چند تکهای ریز که پیدا شده بود، داخل کفن گذاشته بودند.
بعد پسرم گفت: «مامان، برو یک جای خلوت.» من گوشی را برداشتم و به اتاق رفتم، اما عروسها و بقیه هم دنبالم آمدند. گفتم: «بگذارید ببینم هادی چه میگوید؟! او گفت: «از بابا یک مچ دست و انگشترش را پیدا کردهایم. گوشی را میگیرم کنار دست بابا، با او خداحافظی کن.» پشت تلفن با نشانههایی که از پیکر حاجآقا مانده بود صحبت کردم، با او درد دل و خداحافظی کردم. بعد از آن، نماز شکر خواندم. خدا را شکر کردم که به آرزویش رسید. من ۴۰ سال در کنار او زندگی کرده بودم و میدانستم همیشه آرزوی شهادت داشت. با وجود همه سختیها، از یک جهت هم خوشحال بودم؛ چون حاجآقا همانطور که همیشه آرزو داشت از دنیا رفت. اگر حاجآقا به شکل دیگری از دنیا میرفت، فکر میکنم تحملش برای من غیرممکن بود.
اولین باری که «شهید» شد
بچهها میگویند این دومین باری بود که پدر «شهید» میشد. خودشان تعریف میکردند زمانی که در سال ۱۳۵۹ در جبهههای غرب، در سرپلذهاب، تیر خوردند و به زمین افتادند، لحظه عجیبی را تجربه کردند. میگفتند احساس کردم جسمم روی زمین افتاده، اما خودم انگار از بالا همهچیز را میبینم. نیروهای خودی و حتی حرکت دشمن را از بالا میدیدم.
در همان حال، که احساس میکردند بالا میروند، ناگهان یاد پدرومادرشان افتادند. میگفتند با خودم گفتم اگر من بروم، پدرومادرم چه میشوند؟ هر دو سن و سالی از آنها گذشته بود و به کمک من نیاز داشتند. همان لحظه انگار دوباره به جسم خود برگشتم.
وقتی به هوش آمدند، دیدند چند ساعتی گذشته است. بهخاطر شدت درگیری نیروها پراکنده شده بودند و کسی هنوز به سراغشان نیامده بود. با همان حال خودشان سرشان را بستند و آرامآرام راه افتادند تا به نیروهای خودی برسند. بعد از آن بود که ایشان را به بیمارستان منتقل کردند. در سالهای بعد هم همیشه از این ماجرا به عنوان یک تجربه عجیب یاد میکردند؛ اینکه انگار یک بار تا مرز شهادت پیش رفته بودند و دوباره برگشته بودند.
آن کلاهآهنی که بر سر داشتند تا حدی جلوی شدت ضربه را گرفت، اما ترکش کوچکی در سرشان باقی ماند. پزشکان گفتند خارج کردن آن خطرناک است و ممکن است باعث قطع نخاع شود، به همین دلیل همانطور باقی ماند. در طول سالهای خدمت نیز بارها مجروح شده بودند و از جمله جانبازی شیمیایی هم داشتند؛ بهویژه در منطقه سردشت در کردستان. با وجود همه این سختیها، هیچوقت از مسیر خدمت و دفاع دست نکشیدند. بهخاطر مجروحیتهای شیمیایی، ریههای حاجآقا همیشه اذیت میشد و زیاد سرفه میکردند.
در کنار او قد کشیدم
من از نوجوانی، حدود ۱۳-۱۴ سالگی، در کنار او بزرگ شدم و اخلاق و روحیهام هم با او شکل گرفت. یک بار در یکی از دیدارها با حضرت آقا وقتی ایشان از من پرسیدند، صحبتی دارید؟ گفتم؛ آقا جان فقط یک دعا از شما میخواهم؛ دعا کنید عاقبت من، همسرم و بچههایم ختم به شهادت شود. من چیز دیگری از شما نمیخواهم.» آقا نگاهی انداختند و فرمودند: «إنشاءالله، إنشاءالله.»
حالا وقتی به آن لحظه فکر میکنم، میبینم این شهادت اجابت همان دعاست. آقا برایش دعا کردند و او در نهایت در کنار خود آقا به شهادت رسید. واقعاً چه چیزی بالاتر از این میتواند باشد؟ همینها دل ما را آرام میکند؛ اینکه او به آرزویش رسید و خدا مزد ۴۷سال خدمتش را اینگونه به او داد. گاهی هنوز باورم نمیشود. فکر میکنم رفته مأموریت و آخر هفته برمیگردد. هنوز هم ناخودآگاه چشمم به در است، انگار منتظرم در باز شود و او وارد خانه شود.
دختر شهید | از امام حسین (ع) بخواه بابایت شهید شود
بعد از جنگ ۲۱ روزه، به خاطر آمادهباش نیروهای نظامی، بسیاری از آنها اجازه سفر نداشتند و پدرم هم نتوانست به کربلا برود. اما من به زیارت رفتم. وقتی به بینالحرمین رسیدم، با پدرم تماس تصویری گرفتم. گفتم: «بابا، دارم میروم حرم امام حسین (ع). میخواهم بروم داخل صف زیارت. گوشی را اینجا نگه میدارم تا شما هم سلام بدهید، چون داخل حرم شاید آنتن ندهد.»
پدرم گفت: «میدانی کجا میروی؟ زیر قبه امام حسین (ع) جایی است که هر دعایی کنی مستجاب میشود.» بعد گفت: «برو از امام حسین (ع) بخواه بابایت شهید شود.» من گفتم: «حالا بگذار ۱۲۰ سال دیگر، إنشاءالله.»
لبخند زد و گفت: «بعد از ۱۲۰ سال دیگر شهادت به چه درد میخورد؟» گفتم: «پس دعا میکنم هر اتفاقی میافتد برای همهمان بیفتد.» گفت: «نه، شماها هنوز وقت دارید. فقط برو بگو: امام حسین (ع)، بابای من شهید شود.»
وقتی زیر قبه رسیدم، لحظهای ماندم که چه بگویم. دلم نمیآمد چنین دعایی کنم. فقط آرام گفتم: «یا امام حسین (ع)، هرچه خودت صلاح میدانی همان را برای پدرم رقم بزن.» حالا میفهمم آن دعا بیپاسخ نماند و پدرم به آرزویش رسید.
نماز آقا بر پیکر پدر!
حدود یک ماه قبل از شهادت پدرم خوابی دیدم که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. در خواب دیدم جمعیت عظیمی جمع شدهاند؛ انگار همه آمده بودند برای تشییع یک شهید. تابوتی جلوتر از همه بود و مردم میگفتند: «آقا میخواهند بیایند بر پیکر شهید نماز بخوانند.» من هم در میان جمعیت جلو رفتم. وقتی به تابوت رسیدم، ناگهان دیدم کسی که داخل تابوت خوابیده... پدر خودم است. همان لحظه شروع کردم به گریه کردن و با صدای بلند میگفتم: «بابای منه... بابای منه...» نمیدانم چه شد، اما همه جمعیت با هم چیزی میخواندند. در آن میان فقط یاد امام رضا (ع) افتادم و با گریه گفتم: «امام رضا (ع)، بابام رو به تو سپردم... بابای خوبم رو به تو سپردم.»
از خواب که بیدار شدم، حالم خیلی عجیب بود. خودم را به خانه بابا رساندم و چهرهام کاملاً عوض شده بود. مادرم پرسید: «چرا اینقدر حالت گرفته است؟» خوابم را برایش تعریف کردم و گفتم این صحنه از جلوی چشمم کنار نمیرود. بعد همان را برای پدرم هم تعریف کردم. وقتی شنید، فقط لبخندی زد و گفت: «خدا را شکر...» و همانطور آرام خندید.
دلتنگ رفقای شهید...
بعد از جنگ ۱۲روزه، تصاویر دوستان و رفقای شهید جنگ ۱۲روزه را در مسیر چیده بودند و هر بار که با پدرم از کنارشان رد میشدیم، یکییکی به عکسها نگاه میکرد و با بغض میگفت: «خداحافظ ربانی... خداحافظ محرابی...» انگار با تکتک دوستان شهیدش وداع میکرد. همه رفیقهایش رفته بودند و پدرم حال و هوای دیگری داشت، انگار دلش پیش همانها مانده بود. دلتنگیشان، اما زیاد ادامه نداشت و...
میخواهی من را اینطور ببری؟!
مدتی قبل از شهادتشان، بابا تصادف بدی داشتند. در آن تصادف آسیب دیده بودند. سرشان و پاهایشان. ضربه دقیقاً به سمت در راننده خورده بود و در ماشین باز نمیشد. بعد تعریف میکردند که همان لحظه فقط یک نگرانی داشتند؛ میگفتند: «میترسیدم ماشین آتش بگیرد.» با همان درد و جراحت هر طور بود خودشان را به زحمت از ماشین بیرون کشیده و روی کاپوت ماشین کناری انداخته بودند. اما چیزی که بیشتر از همه برایم عجیب بود، حرفی بود که همان موقع زدند. گفتند: «در آن لحظات به خدا گفتم یعنی قرار بود من را اینطوری ببری؟!».
اما تقدیر الهی سرنوشت دیگری برای او رقم زد؛ خدا او را برگزید تا در کنار امامش به شهادت برسد و چه افتخاری از این بالاتر. هر بار که به عاقبت بابا فکر میکنم، به این حقیقت میرسم که او بیش از ۴۷ سال از عمر خود را در راه اسلام با اخلاص و مجاهدت گذراند؛ سالهایی سرشار از تلاش، مسئولیت و خدمت، بیآنکه نام و نشانش جایی مطرح شود.
بخش زیادی از مجاهدتهایش در گمنامی سپری شد؛ بیادعا، بیهیاهو و تنها برای انجام تکلیف. اما در نهایت خواست خدا چنین شد که همان مجاهدتهای خاموش، با انتخابی بزرگ به پایان برسد و او اینگونه برگزیده شود؛ با شهادت، آن هم در مسیری که تمام عمر برایش قدم برداشته بود.