تارنمای آسیا تایمز طی گزارشی نوشت، تجاوز نظامی به ایران چیزی را آشکار کرده است که سیاستگذاران آمریکایی سالها از پذیرش آن خودداری میکردند؛ اینکه عصر برتری بلامنازع ایالات متحده رو به پایان است. جوان آنلاین: در ادامه این گزارش نشریه آسیاتایمز آمده است: البته این به معنی ضعیف شدن ناگهانی آمریکا نیست بلکه به این دلیل بوده که ساختار قدرت جهانی سریعتر از تصور راهبردی واشنگتن تغییر کرده است.
اشتباهاتی که امپراتوری بریتانیا پس از بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ و اتحاد جماهیر شوروی آن را در افغانستان آموخت، اکنون ایالات متحده در معرض خطر یادگیری همان درس در منطقه خلیج فارس است.
چرا فشار بیپایان، بازده نزولی ایجاد کرد؟
سیاست واشنگتن در قبال ایران بین اجبار و خیالپردازی در نوسان بوده است. یک دولت برای دنبال کردن «فشار حداکثری» توافقات را پاره میکند و دیگری دیپلماسی جزئی را در عین حفظ معماری تحریمها امتحان میکند، سپس دور دیگری از تهدیدها، استقرار نظامی، عملیات سایبری و محدودیتهای اقتصادی از راه میرسد اما فرض اساسی واشنگتن که تحمیل خواسته ها به تهران است، هرگز تغییر نمیکند.
تنگه هرمز به تنهایی یکی از مهمترین گلوگاههای اقتصادی جهان است و حدود یک پنجم مصرف نفت جهان از آن عبور میکند و حتی بیثباتی محدود در آنجا میتواند بازارهای جهانی را شوکه کند و این امر اهرمی برای تهران ایجاد میکند که هیچ بسته تحریمی نمیتواند آن را به طور کامل از بین ببرد.
استراتژیستهای آمریکایی اغلب طوری صحبت میکنند که گویی قدرت فقط از ناوهای هواپیمابر و ارقام تولید ناخالص داخلی ناشی میشود اما اهرم ژئوپلیتیکی میتواند از اختلال ناشی شود و یک بازیگر ضعیفتر که قادر به ایجاد عدم قطعیت در اقتصاد جهانی است، نوعی بازدارندگی خاص خود را دارد.
چندقطبی بودن دیگر یک نظریه نیست
سالها، بحثها در مورد «جهان چندقطبی» به صورت انتزاعی آکادمیک به نظر میرسید. سیاستگذاران در واشنگتن هنوز طوری رفتار میکردند که گویی آمریکا میتواند به طور یکجانبه نتایج جهانی را سازماندهی کند در حالی که رقبا همچنان بازیگران درجه دو باقی میمانند و آن جهان، از هر نظر، دیگر وجود ندارد.
ظهور چین صرفاً نتیجه برنامهریزی اقتصادی یا ظرفیت صنعتی پکن نیست، بلکه این امر همچنین با زیادهرویهای مداوم راهبردی آمریکا تسریع شده است. جنگ عراق به تنهایی تریلیونها دلار هزینه داشت و در همان دهههایی که چین در حال تحکیم سلطه تولیدی، رشد فناوری و نفوذ زیرساختهای جهانی بود، توجه را از آسیا منحرف کرد.
ایالات متحده تا حدودی به این دلیل در جنگ سرد پیروز شد که اتحاد جماهیر شوروی خود را در رقابت ژئوپلیتیکی ناپایدار فرسوده کرده بود با این حال، واشنگتن به طور فزایندهای با تعهدات نظامی دائمی و رویاروییهای بیپایان، همان اشتباه را تکرار می کند.
در همین حال، سایر کشورها نیز خود را با شرایط وفق میدهند. عربستان سعودی اکنون روابط بین واشنگتن و پکن را متعادل میکند، هند نفت روسیه را میخرد و در عین حال روابط خود را با ایالات متحده عمیقتر میکند.
ترکیه علیرغم عضویت در ناتو، یک سیاست منطقهای مستقل و تهاجمی را دنبال میکند. حتی متحدان قدیمی آمریکا نیز به جای اینکه به طور خودکار متحد شوند، به طور فزایندهای از مواضع خود فاصله میگیرند و این همان چیزی است که در عمل به نظر میرسد، کاهش برتری - نه فروپاشی چشمگیر، بلکه تنوع تدریجی.
سالها تحریم، تهران را از نظر اقتصادی و راهبردی به سمت شرق سوق داد. چین به یک شریان حیاتی تبدیل شد و روسیه به یک شریک مصلحتی تبدیل شد.
بلوک بریکس گسترش یافت. جایگزینهای دلار، اگرچه هنوز محدود بودند، اما شتاب بیشتری گرفتند اما هیچکدام از اینها به این معنی نیست که ایالات متحده به عنوان قدرت مسلط جهان در شرف کنار رفتن است به این معنی است که هزینههای یکجانبهگرایی قهری به سرعت در حال افزایش است.
یکی از خطرناکترین پیامدهای بیثباتی طولانیمدت، این باور فزاینده است که سلاحهای هستهای تنها تضمین قابل اعتماد برای حاکمیت هستند.
این استدلال نه تنها در ایران، بلکه در سطح جهانی مورد توجه قرار گرفته است. رژیم هستهای کره شمالی پابرجا مانده و از سوی دیگر، لیبی خلع سلاح و به طرز چشمگیری فروپاشید. اوکراین دههها پیش قابلیتهای هستهای دوران شوروی را تسلیم کرد و بعداً با تهاجم روبرو شد.
درسی که بسیاری از کشورها میگیرند، به طرز بیرحمانهای ساده است: ضعف، مداخله خارجی را آسان تر می کند. اما بازدارندگی هستهای، آن بیمهنامه جهانی نیست که طرفداران روزافزون آن تصور میکنند.
پاکستان و هند هر دو زرادخانههای هستهای دارند، اما همچنان تحت بیثباتی مزمن به فعالیت خود ادامه میدهند. توانایی هستهای اعلام نشده رژیم اسرائیل مانع از درگیریهای مکرر منطقهای نشده است. سلاحهای هستهای ممکن است مانع از تهاجم کامل شوند، اما ناامنی، جنگ نیابتی، رکود اقتصادی یا اختلال عملکرد سیاسی داخلی را از بین نمیبرند.
دیپلماسی نیازمند فروتنی است، نه شعار
قابل توجهترین نقطه ضعف در سیاست خارجی مدرن آمریکا، نه زیادهروی در امور نظامی، بلکه «تکبر دیپلماتیک» است.
اغلب اوقات، واشنگتن به مذاکره با دشمنان به عنوان تمرین دیکته کردن به جای سازش نگاه میکند با این حال، توافقهای پایدار نیازمند امتیازدهی متقابل هستند، حتی بین قدرتهای نابرابر.
توافق هستهای برجام با ایران دقیقاً به این دلیل موفق شد که این واقعیت را پذیرفت. این توافق ناقص بود، اما سازوکارهای راستیآزمایی ایجاد کرد، تنشها را کاهش داد و از تشدید فوری تنش جلوگیری کرد.
فروپاشی آن چیزی بزرگتر از اختلال حزبی را نشان داد. وقتی نمایشهای سیاسی داخلی بر تداوم راهبردی غلبه میکنند، دیپلماسی چقدر شکننده میشود.
بزرگترین چالش راهبردی آمریکا دیگر شکست دادن دشمنان در خارج از کشور نیست بلکه سازگاری روانی با جهانی است که در آن سلطه محدودیتهایی دارد. تاریخ نشان میدهد که قدرتهای بزرگی که این محدودیتها را تشخیص میدهند، با موفقیت سازگار میشوند. کسانی که آنها را انکار میکنند، معمولاً به سختی یاد میگیرند.