کد خبر: 1353583
تاریخ انتشار: ۰۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۲:۰۰
براساس یک پرونده واقعی قتلی که هیچ‌کس قصدش را نداشت قتل ناخواسته، همینقدر ساده اتفاق می‌افتد. نه نقشه‌ای در کار است، نه نیت قبلی. فقط چند ثانیه، یک تصمیم، و یک اشتباه و بعد، سال‌ها فرار، پشیمانی و زندگی‌ای که دیگر هیچ‌وقت به حالت قبل برنمی‌گردد
جلال مهرگان

جوان آنلاین: شب سرد ۲۸بهمن ۱۴۰۰، کوچه‌ای در تهرانپارس آرام به نظر می‌رسید؛ همان سکوت همیشگی محله‌های مسکونی، با نور زرد چراغ‌ها و صدای دور موتور ماشین‌هایی که گهگاه عبور می‌کردند. اما این سکوت، چند دقیقه بعد، با فریاد‌هایی شکسته شد که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد به مرگ ختم شود. 
همه‌چیز از یک جای پارک شروع شد. سلمان، پسر ۲۴ساله، همراه خانواده‌اش در حال جابه‌جا کردن وسایل به خانه بود. یک خودروی باربری سر کوچه ایستاده بود و راه را نیمه‌بسته نگه داشته بود. همان لحظه، خودرویی جلوی پارکینگ‌شان پارک شد؛ موقت، کوتاه، فرزاد، پسر همسایه پشت فرمان بود. اعتراض، کوتاه و معمولی بود. از همان‌هایی که هر روز در هزاران کوچه تکرار می‌شود. «ماشینتو بردار، می‌خوایم بار بیاریم بالا.».
اما آن شب، چیزی در لحن‌ها، نگاه‌ها یا شاید در حال و هوای آدم‌ها، فرق داشت. چند کلمه رد‌و‌بدل شد. صدا‌ها بالا رفت. فاصله‌ها کمتر شد و بعد، همان چیزی که همیشه در گزارش‌ها می‌خوانیم: «درگیری بالا گرفت.» چند نفر دیگر هم وارد ماجرا شدند. از یک تذکر ساده، نزاعی دسته‌جمعی شکل گرفت. مشت‌ها، هل‌دادن‌ها، فریادها... و بعد ناگهان، برق یک تیغه. 
چاقو، در تاریکی شب، فقط یک لحظه دیده شد. ضربه، دقیق یا تصادفی، هیچ‌کس نفهمید. اما همان یک ضربه کافی بود. 
سلمان روی زمین افتاد. وقتی مأموران پلیس رسیدند، درگیری تمام شده بود. فقط لکه‌های خون روی آسفالت مانده بود. سلمان را به بیمارستان رسانده بودند، اما خونریزی شدید امانش نداده بود. چند ساعت بعد، پرونده از «درگیری» به «قتل» تغییر عنوان داد. 
قاتل؟ هیچ‌کس آن لحظه دقیق نمی‌دانست. اما نام دو برادر خیلی زود در تحقیقات مطرح شد: فرزاد و بهزاد. همسایه‌هایی که فقط چند روز بود در آن خانه ساکن شده بودند. کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی، بررسی را آغاز کردند. شواهد نشان می‌داد؛ درگیری میان سلمان و فرزاد شروع شده و بهزاد، برادر کوچک‌تربرای حمایت وارد ماجرا شده است. اما بعد از حادثه، هر دو ناپدید شده بودند. چند روز بعد، سرنخ‌ها نشان داد دو برادر به صورت غیرقانونی از کشور خارج شده‌اند. دو سال گذشت. پرونده بسته نشد، فقط به حالت انتظار رفت. نام دو برادر در فهرست متهمان فراری باقی ماند. تا اینکه خبری رسید. یکی از آنها برگشته است. بهزاد، ۲۸ساله، بی‌سروصدا به ایران بازگشته و در رامسر زندگی مخفیانه‌ای را شروع کرده است. کارآگاهان این‌بار سریع عمل کردند. صبح ۱۳اردیبهشت، کنار ساحل، جایی که او فکر می‌کرد از همه‌چیز دور است، حلقه محاصره بسته و او دستگیر شد. 
اما داستان تازه شروع شده بود. بهزاد، مقابل بازپرس، آرام‌تر از چیزی بود که انتظار می‌رفت. نه انکار کامل، نه پذیرش کامل. 
فقط یک جمله را تکرار می‌کرد: «قتل کار من نبود.»
او گفت: «ما قصد کشتن نداشتیم... همه‌چیز یک لحظه بود.» می‌گفت برادرش فقط برای چند دقیقه جلوی پارکینگ ایستاده بود. می‌گفت اعتراض تبدیل به دعوا شد. می‌گفت وقتی از خانه پایین آمد، چند نفر به برادرش حمله کرده بودند. در آن آشوب، در آن چند ثانیه، فرزاد چاقو را بیرون کشید. نه برای کشتن، به گفته خودش، فقط برای دفاع. اما چاقو، فرق بین دفاع و مرگ را نمی‌فهمد. ضربه زده شد؛ و همه‌چیز تمام شد. نکته عجیب، ادامه داستان بود. بهزاد گفت آنها حتی نمی‌دانستند سلمان مرده است. چند ساعت بعد از درگیری، زخمی و گیج، به کلانتری رفتند تا شکایت کنند. اما همانجا، اتفاقی، حقیقت را شنیدند. «گفتند پسره تو بیمارستان فوت کرده...» همانجا تصمیم گرفتند فرار کنند. ترس، سریع‌تر از هر تصمیمی عمل کرد. 
مسیر فرار، ساده، اما پرخطر بود: قاچاقچی انسان، ۳ میلیون تومان، عبور از مرز. سلیمانیه. اما آنسوی مرز هم امنیتی در کار نبود. پول‌هایی که با خود برده بودند تقلبی بود. زندگی‌شان از آنجا به بعد، شبیه هزاران مهاجر غیرقانونی دیگر شد:
کارگری روزمزد، میدان‌های کار، انتظار برای انتخاب شدن. بهزاد گفت: «صبح‌ها می‌رفتیم میدون... هر کی کارگر می‌خواست، می‌برد.» شب‌ها، اما فرار از واقعیت ممکن نبود. کابوس‌ها شروع شد. فرزاد، برادر بزرگ‌تر بیشتر از همه درگیر بود. 
او کسی بود که چاقو را زده بود. «همیشه می‌گفت اگر اون روز تو نمی‌اومدی پایین، دعوا تموم می‌شد...» یک جمله، یک حس گناه که هر شب تکرار می‌شد. ماه‌ها گذشت. بعد، یک تصمیم دیگر. فرار، اینبار دورتر. فرزاد با پرداخت ۱۱هزار دلار، مسیر قاچاق را ادامه داد: ترکیه، دریا، و در نهایت ایتالیا. او رفت و بهزاد تنها ماند. تنهایی، ترس را بزرگ‌تر می‌کند. 
او تصمیم گرفت برگردد. نه برای تسلیم شدن، بلکه برای نزدیک بودن به خانواده. ابتدا ارومیه، بعد تهران و در نهایت رامسر. 
اما گذشته، همیشه راهش را پیدا می‌کند. روز دستگیری، صحنه‌ای عجیب داشت. نه تعقیب و گریز، نه درگیری. یک چادر مسافرتی کنار دریا. خانواده و ناگهان مأمورانی که از میان جمعیت ظاهر شدند. یک برادر در بازداشت. دیگری، در کشوری دور. اما آنچه در این پرونده باقی می‌ماند، فقط یک قتل نیست. این، داستان یک لحظه است. لحظه‌ای که خشم، جای عقل را گرفت. لحظه‌ای که یک اعتراض ساده، به درگیری تبدیل شد؛ و در نهایت، به مرگ. قتل ناخواسته، همینقدر ساده اتفاق می‌افتد. نه نقشه‌ای در کار است، نه نیت قبلی. فقط چند ثانیه، یک تصمیم، و یک اشتباه و بعد، سال‌ها فرار، پشیمانی و زندگی‌ای که دیگر هیچ‌وقت به حالت قبل برنمی‌گردد.

برچسب ها: حوادث ، قتل ، پلیس
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار