کد خبر: 1352405
تاریخ انتشار: ۲۷ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۳:۴۰
روایت یک مادر از شب‌های حماسی در میدان و خیابان
شب‌های حضور، خاطره انگیز و درس‌آموز بود چند روزی از تهران خارج شدم. ترس و دلهره به جانم افتاده بود. بیشتر نگران بچه‌ها بودم تا خودم و محمد. بچه‌ها می‌ترسیدند
نیره ساری

جوان آنلاین: چند روزی از تهران خارج شدم. ترس و دلهره به جانم افتاده بود. بیشتر نگران بچه‌ها بودم تا خودم و محمد. بچه‌ها می‌ترسیدند؛ ترس من هم به آنها منتقل شده بود. با هر صدایی آنها را به کنار ستون‌های خانه می‌بردم. شنیده بودم آنجا هنگام موشکباران از هر جایی امن‌تر است. همین باعث شده بود به صدا‌ها حساس‌تر باشند. حسنای شش ساله‌ام با شروع فعالیت پدافند به کنار ستون می‌رفت. من و ملیکا و پدرش را هم صدا می‌زد. وقت‌هایی که محمد سرکار می‌رفت ۱۰۰ بار به او زنگ می‌زدم. 
تماس‌های پدر و مادرم از شهرستان از طرف دیگر باعث شد تا فرار را بر قرار ترجیح بدهم. البته امروز می‌گویم فرار، اما آن روز که خانه و شهر را ترک کردم، معتقد نبودم فرار می‌کنم. پیش خودم فکر می‌کردم در صدد حفظ جان خودم و بچه‌ها هستم. در نهایت رفتیم. بر خلاف همیشه که به شهرستان می‌رفتیم خوشحال و پر انرژی بودم، اما این‌بار بی‌حال و کم‌انرژی بودم. خبر‌ها را دنبال می‌کردم و بی‌قرار می‌شدم. خدایا این چه حسی است! چرا هیچ‌جا قرار ندارم!
پیش خودم می‌گفتم، طبیعی است. جنگ است و هزاران دلهره! با دوستانم در تهران صحبت می‌کردم، اما انگار بعد از چند روز و حالا در هفته دوم جنگ برای‌شان همه چیز شکل عادی‌تری گرفته بود. می‌گفتند هر شب تجمع می‌روند و شور و اشتیاق مردم الحق‌والانصاف دیدنی است و به آنها انرژی می‌دهد. پیش خودم فکر می‌کردم، چون به لحاظ اعتقادی خیلی قوی‌تر از من هستند، چنین حالتی دارند. هر روز بی‌قرارتر می‌شدم تا اینکه به پیشنهاد یکی از دوستانم بعد از یک هفته موقتاً به تهران برگشتم. توصیه کرد به شهر بیایم و کنار بقیه بمانم و در تجمعات شرکت کنم و اگر حالم بهتر نشد دوباره پیش پدر و مادرم برگردم. 
زهرا سادات گفته بود، از همان شب اول برو بین جمعیت و دلت را به خدا بسپار. شال و کلاه کردیم و با موتور به میدان شهدا رفتیم. موتور را گوشه‌ای پارک کردیم و همان زمان پسر بچه‌ای با شوق به حسنا یک پرچم کوچک داد. هنوز چند قدمی نرفته بودیم که دیگری با بسته آجیل به استقبال‌مان آمد. روی بسته‌های آجیل شعار‌های حماسی بود. همه با دست نوشته شده بود. میدان و خیابان‌های اطراف مملو از جمعیت بود. پیر و جوان، کوچک و بزرگ و تا چشم کار می‌کرد بچه و نوجوان میان جمعیت بود. در همین لحظات بود که پدافند شروع به فعالیت کرد. فریاد الله‌اکبر پیچید. به خودم آمدم دیدم شعار می‌دهم. بچه‌ها خندیدند و گفتند: مامان بریم کنار ستون‌ها! انگار که خودم خجالت کشیدم، ولی ناگهان ترس به جانم افتاد. سعی می‌کردم مبارزه کنم. چند دقیقه‌ای که گذشت به محمد و بچه‌ها گفتم برویم خانه! آنها هم به تأسی از من رهسپار شدند. به خانه که برگشتم تمام مدت فکر مردم و جمعیت و بچه‌ها بودم، اما از حق نگذریم فردای آن شب برای اولین بار قبول کردم محمد یک ساعتی برای خرید خانه را ترک کند و ما تنها بمانیم.»
شب دوم دوباره شال و کلاه کردیم و مثل شب قبل به میدان رفتیم. این‌بار هم مثل شب قبل با شکلات و چای از ما استقبال کردند. حسنا کنار چند کودک قرار گرفته بود و پرچم تکان می‌داد و ملیکا هم از قضا دوستش را دیده بود و سرگرم گپ و گفت‌و‌گو بود. این‌بار هم با شروع فعالیت پدافند الله اکبر گفتیم. بین جمعیت ترس کمتر به جانم می‌افتا‌د. 
خیالم از جانب بچه‌ها راحت بود، چون کمتر می‌ترسیدند و با همسالان خودشان احساس امنیت بیشتری می‌کردند. کم کم حس کردم دوستانم درست می‌گفتند. روز‌ها محمد به سرکار می‌رفت و ما هم در خانه می‌ماندیم. شب سوم و چهارم و... درست در آخرین شب منتهی به آتش بس، زیر فعالیت ممتد پدافند حسنا کنار خیابان روی یک زیرانداز نشسته بود و با اطمینان خاطر نقاشی می‌کشید. ملیکا هم با چند تا از دوستانش و مادران‌شان قرار گذاشته بود و در میدان پرچم به دست، شعار حماسی می‌دادند. کنار مردم بودم و قوت قلب آنها در میدان واقعاً به من قوت قلب داد و دلم را قرص می‌کرد. خوشحالم همه این روز‌های سخت کنار مردم و در شهر و خانه‌ام ماندم.»
اینها را فاطمه خانم تعریف می‌کند. او در حالی که لبخند ملایمی بر لب داشت، ادامه داد: «چیزی که همیشه در این روز‌ها بیشتر از هر چیزی برای من مهم بود، این بود که حس کنم مردم هنوز امید دارند. وقتی می‌بینی جمعیتی که تحت فشار جنگ و تهدیدات متعدد همچنان با یکدیگر همبسته و متحد هستند، این یک نوع انرژی و نیروی تازه به تو می‌دهد. یادم است شب‌هایی که به میدان می‌رفتیم، از تمام اقشار مردم می‌دیدم. حتی آنهایی که قبلاً کمتر به اجتماع می‌آمدند، حالا در کنار هم بودند. پیرمرد‌ها و پیرزن‌ها، جوان‌ها و حتی بچه‌ها، همه با هم. اینقدر فضا متفاوت بود که نمی‌توانستم تصور کنم. حتی بعضی‌ها با وجود نگرانی‌ها و ترس‌های‌شان در دل شب می‌آمدند، فقط برای اینکه این حس مشترک، خاطره‌انگیز و درس‌آموز را تجربه کنند، همونطور که من تجربه کردم.»
او لحظه‌ای سکوت کرد، به نظر می‌رسید فکرش در جایی دورتر گم شده باشد. بعد ادامه داد: «من اولش خیلی شک داشتم. نمی‌فهمیدم چرا باید با این وضعیت به میدون برم و همراه با بقیه شعار بدم، اما وقتی می‌دیدم بچه‌ها از همه شادتر و با انرژی‌تر از من در جمعیت هستند، می‌فهمیدم که واقعاً این جمع شدن‌ها به بچه‌ها هم احساس امنیت و آرامش می‌دهد. میدونی، شاید این هم یکی از نشانه‌های امید بود که در این روز‌های سخت می‌دیدیم. اینکه مردم حتی در دل بحران هم به زندگی ادامه میدن و این امید رو به نسل‌های بعد منتقل می‌کنند.»
فاطمه خانم ادامه داد: «یه روز که کنار یک گروه از مادر‌ها نشسته بودیم و بچه‌ها مشغول بازی و نقاشی بودند، یکی از مادر‌ها گفت: «ما نسل جنگیم، ولی این بچه‌ها باید نسل صلح و امید باشن.» حرفش یه جور خاصی در دلم نشست. شاید همین بود که باعث می‌شد در اون شب‌های پر از نگرانی من دوباره شروع کنم به امیدوارشدن. به اینکه حتی در دل تاریکی‌ها، مردم هنوز می‌تونن یکدیگر رو پیدا کنن، دست همدیگه رو بگیرن و از همدیگه نیرو بگیرن.»
او باز هم لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت: «همه چیز به همین سادگی نیست، البته هنوز هم نگرانی‌ها و ترس‌ها هست، ولی وقتی می‌بینم همه کنار هم ایستاده‌اند، دلم یه جورایی آرام می‌شه. شاید همین بود که باعث شد من تصمیم بگیرم کنار مردم بمونم. حتی اگر جنگ ادامه پیدا کنه، حتی اگر تهدید‌ها بیشتر بشه، باز هم با مردم خواهم بود. چون مردم هم همچنان میدان‌دار هستند و این خودش به من قدرت می‌دهد.»

برچسب ها: تهران ، موشک ، مردم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار