رویداد «رحما» که به صورت دوسالانه در زاهدان برگزار میشود، سال۱۴۰۰ برای اولین بار در رشته طراحی پوستر با حضور ۳۰ گرافیست از استانهای کرمان، سیستانوبلوچستان، خراسانجنوبی، یزد و هرمزگان برگزار شد. رحما یک رویداد تجسمی با هدف هویت بصری و تجسمی بخشیدن به سیستانوبلوچستان به عنوان مظهر وحدت اسلامی و همچنین زاهدان به عنوان پایتخت وحدت اسلامی است که امسال نیز به مناسبت هفته وحدت برگزار شد. در ادامه روایتی از این رویداد را میخوانید.
از بچه چهار پنج ساله تا پیرمرد ۸۰ ساله با ابروهای بالارفته وسط محوطه خاکی مرکز جماعت تبلیغ ایستاده بودند و نگاهمان میکردند. مرکز جماعت تبلیغ جایی بود که پیر و جوان بیهیچ چشمداشتی و واقعاً جهادی برای تبلیغ دین میآمدند و نه روحانی بودند و نه مسئول، مردم بودند. آقایی با لباس بلوچی و جلیقه مشکی که تن چند نفر دیگر هم بود، آقای اسداللهی را کناری کشید و چیزهایی گفت. بعد آقایان را سمت ساختمان بزرگ اصلی راهنمایی کرد و جلوتر از ما راه افتاد سمت حیاطی که گوشه این محوطه بود، حیاط آب و جارو شدهای که وسطش باغچه کوچکی بود. راهنماییمان کردند سمت اتاق ۱۲ متری که از سفره پهن شده با دیسهای پرمیوه و کناره و پشتیها میشد فهمید منتظر میهمان است. دو سجاده بزرگ را بین سفره پهن کردند تا نمازمان را بخوانیم. آقای اسداللهی چند سنگ را شست تا به جای مهر استفاده کنیم، آقای بلوچی که کنارش بود، انگار به وی برخورده باشد، اشاره کرد که پشت پرده مهر هست. این یعنی شیعیان زیادی اینجا میهمان بودهاند و نماز خواندهاند. این مدل سفره پهن کردن مختص قوم بلوچ است، همانقدر ساده و پروپیمان. نمازمان را نوبتی خواندیم و از خودمان پذیرایی کردیم تا آقایان هم برسند. نیمساعتی گذشت تا مردها هم به جمعمان اضافه شدند. آقای اسداللهی مدام مثل اسپند روی آتش داخل اتاق میآمد، در گوش آقایی که میزبانمان بود، چیزهایی میگفت و باز میرفت بیرون. نگاههای متعجب بیرون را کنار این پچپچها میگذاشتیم، معلوم میشد یک چیزی درست نیست. آقای اسداللهی دستهایش را مدام به هم میمالید، این پا و آن پا کرد و بالاخره دل به دریا زد و گفت انگار تا به حال هیچ خانمی به اینجا نیامده و، چون از آداب اینجاست، جهت دلجویی هدایایی را تهیه کردهاند و این را حمل بر جسارت نکنید که بلوچ میهمان را حتی اگر قاتل خانوادهاش باشد، نمیراند. به همکارم و خانمهایی که همراهمان بودند نگاه کردم، نگاهها بین هم ردوبدل میشد. بلند شدیم از اتاق برویم بیرون، کفشها جفتشده جلوی پایمان بود، هدیه سجادههای بلوچی با عطر و تسبیح بود؛ سجادههایی که این خاطره قشنگ را نمیگذاشت از یادمان برود. از شرمندگی نگاهمان نمیکردند و پشت سر هم میگفتند امیدوارم ما را ببخشید. خیالم رفت به چهرههای خشنی که رسانه از این مردم به خورد دنیا داده است؛ مردمی که برای میهمانشان سفره بیحساب و کتاب پهن میکنند و در میهماننوازی برایشان فرقی ندارد؛ شیعه، سنی، دوست، آشنا، غریبه. اینها به دنبال تفرقه هستند؟ این تفکر فقط از کسانی برمیآید که هیچ وقت بین مردم نبودهاند. ون دم در آماده بود که ما را برساند، مگر میگذاشتند میهمان خودش برود؟ دم در روی گاری پسته وحشی (بنه)، آجیل هندی، تخمه و آجیل بود. میخواستیم کمی خرید کنید نوبرانه برای هنرمندانمان، تا کارت را سمت فروشنده گرفتیم، گفت حساب شده. این جماعت تبلیغیها خیلی شرمندهمان کردند. برای منی که چندین بار میهمان این مردم بودهام چیز عجیبی نبود، ما به این مردم و محبتشان عادت کرده بودیم، اما هنرمندانی که با ما بودند لبخند از روی لبشان گم نمیشد، میگفتند قابل احترام است، هر مکانی آدابی دارد، اما اینکه اینقدر با محبت تا لحظه آخر نگذاشتند، بفهمیم ورود خانمها ممنوع است، این هدیهها و این برخوردهاست که این قوم را متمایز از تصویر رسانه میکند. تا برسیم با خودم فکر میکنم هزاران سلبریتی، هزاران مسئول آمدهاند این مردم را دیدهاند، نان و نمکشان را خوردهاند، محبتشان را چشیدهاند و چه اجحافی که میگویند مردم محروم!
مثل کسی که چیز باارزشی دارد و منتظر فرصت است فخر بفروشد، به مناسبت هفته وحدت دور هم جمع شده بودیم. درست همان حال و هوا. گرد مزار شهید حاج محبعلی فارسی جمع شده بودیم و آقای زاهد شیخی تنها ایستاده بود بین دوستانی که همه رفته بودند. پای سخنش، ما را برده بود به سالهایی که نبودیم، کسی نگاهش نمیکرد، چند نفر از مردها تند تند پلک میزدند، خانمی از جمعیت دور شد و همهمان به یک چیز فکر میکردیم، حالا که هستیم! این دیدار اول صبحی جان ریخته بود به کالبد لطیف هنرمندانی که از شهرهای مختلف آمده بودند برای رویداد ملی رحما، برای فخرفروشی. گلزار شهدا را به مقصد مسجد جامع ترک کردیم، این بار پشت دری که جامانده بود از حادثه انتحاری، روایت حاج حسنعلی نوری، جانباز دفاع مقدس و حادثه تروریستی تاسوکی را شنیدیم، میگفت باتری قلبش را تازه عوض کرده، دو انگشت از دست چپش و خیلی چیزهای دیگر را همان هشت سال جا گذاشته بود. با سه انگشت باقی مانده از گذشته به آینده پل میزد؛ مسیری که باید ترسیم میکردیم و طی میشد. بعد از مختصر بازدید مسجد جامع جمعیت ۲۰ نفرهمان راه افتاد سمت معبد سیکها. کوچه رنگارنگ و پرنقش و نگار سنگفرششده گویای این بود که متعلق به هندیهاست. همیشه وقتی از این کوچه رد میشدم به دنبال در بزرگ پرزرق و برقی بودم که ورودی معبد باشد، اما انگار واقعاً در معبد همان در کرمرنگ سادهای بود که آقایی با تیشرت و دستار آبی درست مثل فیلمهای هندی با سیبیل تاب خورده به ما خوشامد میگفت. با جمله طلایی خانمها مقدمترند، زودتر از مردها وارد حیاط معبد شدیم، مثل حیاط خانههای قدیمی بود. قطعاً ورود به مکانهای مذهبی آداب خاص خودش را دارد و این وقتی جالب شد که به آقایان گفتند باید لچک نارنجی ببندند سرشان. قیافههایشان دیدنی بود و از آن دیدنیتر لبخند مرموز خانمها بود. دیدن جامعه هنری با آن تیپهای خفن با لچک نارنجی حتی تصورش هم خندهدار است. کفشهایمان را پایین پلهها درآوردیم و رفتیم داخل، کف معبد از فرشهای ساده نه چندان یکدست پوشیده شده بود و وسطش انگار مقبرهای باشد که بعداً فهمیدیم جای کتاب مقدس است. با گل و پارچههای زرقوبرقی تزئین شده بود تا لچک یکی از آقایان میافتاد، مثل توی حرم که مدام تذکر میدهند، به آنها تذکر میدادند و خانمها از خنده ریسه میرفتند. آداب و رسوم سیکها جالب بود، مثلاً چند همسری برایشان شرعا و قانوناً ممنوع بود، بتپرستی ممنوع بود، یکتاپرست بودند، ۱۰ پیامبر داشتند و...
آقایی که دستار آبی بسته بود و نگاه نافذی داشت، از ایران و میهماننوازی مردمش میگفت، از اینکه در ادارات سردار صدایش میکنند و به آنها احترام میگذارند، میگفت ۶۵سال دارد و هیچ وقت در ایران احساس غربت نکرده است. برق غرور توی چشمهای جماعت حاضر در معبد میدرخشید. اگر زاهدان زندگی کرده باشید، حتماً از طب سنتی سیکها خیلی تعریف شنیدهاید، میگفتند عطاری سنت دیرینه پدرانشان برای کمک به مردم کم برخوردار و عموم جامعه است. میگفت غذای معبد فقط گیاه است، گوشت اینجا طبخ نمیشود. تجربه قشنگی بود، با احترام بدرقهمان کردند. توی اتوبوس وقتی خانمها به ما میگفتند فکر میکردیم اینجا بیابان بیآب و علفی بیشتر نیست و شگفتزده شدهاند، به چهرههای مظلوم و راضی مردم شیعه و سنی توی خیابان نگاه کردم و دلم گرفت از ظلم رسانه. عصر وقتی هنرمندان شیعه و سنی پیرامون روابطشان بیهیچ حساسیتی صحبت میکردند، تعجب از نگاهها پیدا بود. از اینکه میدیدند شیعه و سنی برای هم دغدغه دارند و دیوار به دیوار زندگی میکنند، لبخند توأم با ناباوری روی لبها نشسته بود. این جمع آمده بود این حقیقت را، این گران گوهر را به زبان هنر به دنیا نشان بدهد. آخر شب هم شام را در براسان، مجموعه تفریحی خارج شهر با تماشای رقص محلی سیستانی صرف کردیم و تمام مدت این سؤال پرسیده میشد، همین کنارهمبودن مگر وحدت نیست؟
در آخرین روز از رویداد ملی رحما، بخش طراحی آثار جدیتر از روزهای قبل شروع شد. تبادل نظر بین استادان و هنرمندان به قوت خودش باقی بود. انگار ثانیههای روز آخر باهم مسابقه گذاشته بودند، استرس لحظات پایانی توی چشمهای همه نمایان بود. چشم برهم زدنی ساعت ۱۷ شد و باید میرفتیم برای اختتامیه. هنرمندان با چشمهای سرخ و چهرههای خسته و لبخند نصفهنیمه راهی سالن اختتامیه شدند. همه ارگانهایی که دستبهدست هم داده بودند تا پایتخت وحدت اسلامی رنگ و بوی از همین جنس به خود بگیرد، گرد هم آمده بودند برای عرض خداقوت به میهمانان سهروزهای که قرار بود یادگاریهایشان روی دیوارهای شهر بماند. صدای قاری توی سالن طنین شد: اشداء علی الکفار رحما بینهم... به جمعیت توی سالن نگاه کرد، سفیدپوشهای بلوچ در کنار سیستانیها. این بار با صدای بلندتری آیه را تکرار کرد. برنامه با شعرخوانی آقای حواشی از شاعران بلوچ آغاز شد، اینجا همه جمع شده بودیم و این کنار هم خوشبودن را جشن گرفته بودیم، اما نمیدانم چه چیز باعث شده این کنار هم بودن برای بعضیها عجیب و سختباور باشد. برنامه با رونمایی و اجرای سرود رحما به پایان رسید؛ سرودی که غرورآفرین بودنش نم اشک به چشمچندنفر از هنرمندان خانم آورده بود و احتمالاً که مردها در کنترل احساساتشان قویتر عمل کرده بودند. رحمای سه روزه با همه فراز و نشیبش به پایان رسید و حالا ذوق اجرای این آثار وادارمان میکند هر روز با دقت بیشتری شهر را تماشا کنیم و به این تصویر از استان افتخار کنیم.