سفر ما را میچرخاند، زیر و رویمان میکند و همه پیشفرضهایمان را به هم میریزد. گاهی محتاج گریختن هستیم، گریختن به یک خلوت بیدر و پیکر، تا از همه آنچه تابهحال ساختهایم و دیگران دربارهمان بافتهاند رها شویم، داراییمان تنها یک کوله باشد و در چشم همه غریبه و گمنام باشیم. در سفر، به طرز شگفتانگیزی از قید طبقه، شغل و جایگاه رها میشویم و فرصت میکنیم آزادانه به تاریکیهای روحمان سرک بکشیم. پیکو آیر (Pico Iyer) جستارنویس و رماننویس متولد بریتانیا که به خاطر سفرنویسیهایش مشهور است، در این مطلب به موضوع سفر از زوایایی دیگر پرداخته است. او مؤلف کتابهای «بانو و راهب» و «روح جهانی» است و از سال۱۹۸۶ در مجله تایم جستار نوشته است. آنچه در ادامه میخوانید خلاصه جستارهایی از مطلب اوست که وبسایت Salon منتشر کرده و با ترجمه محمد معماریان در وبسایت ترجمان باز نشر شده است.
ابتدا سفر میرویم تا خودمان را گم کنیم و بعد، تا خودمان را پیدا کنیم. سفر میرویم تا قلب و چشمانمان را باز کنیم و درباره دنیا بیش از آنی بفهمیم که در روزنامههایمان جا میگیرد. سفر میرویم تا بضاعت ناچیزمان را با همه جهل و دانشمان، به آن نقاطی از جهان ببریم که داشتههایشان جور دیگری توزیع شدهاند و اساساً سفر میرویم تا دوباره جوانهایی سبکسر شویم تا زمان کش بیاید و گول بخوریم و دوباره عاشق شویم.
سفر ما را میچرخاند، زیرورویمان میکند و همه پیشفرضهایمان را به هم میریزد. اولین درسی که در جاده میآموزیم، خواه بپسندیم یا نه، این است که آنچه جهانشمول قلمداد میکردیم، چقدر مشروط و محلی است. مثلاً وقتی به کرهشمالی میروید واقعاً احساس میکنید روی یک سیاره دیگر نشستهاید و اهالی کرهشمالی هم بیتردید احساس میکنند یک موجود فرازمینی به دیدارشان آمده است (یا حداقل فرض میکنند شما هم مثل آنها هر روز صبح از کمیته مرکزی دستور میگیرید که چه بپوشید و از کدام مسیر پیاده سر کار بروید و شما هم مثل آنها بلندگوهایی در اتاقخوابتان دارید که هر سپیدهدم پروپاگاندا برایتان پخش میکند و شما هم مثل آنها رادیوهایی دارید که تنظیم شدهاند تا فقط یک کانال را بگیرند).
طی این فرایند، خودمان را هم از قید انتزاع نجات میدهیم و میبینیم که چه آوردهای برای آنجایی داریم که به دیدنش میرویم و تا کجا میتوانیم کبوتر نامهرسانی (بهاصطلاح سیستم ضد اداره پست) باشیم که همهجور احتیاجات فرهنگی را جابهجا میکنیم، ولی مهمتر از همه، بردن ارزشها، باورها و اخبار به مکانهایی است که میرویم و در بسیاری نقاط دنیا تبدیل به نمایشگر دوپا و روزنامه زنده میشویم، یعنی یگانه کانالی که میتواند مردم را از دایره سانسور وطنشان خارج کند.
لابد تاکنون همه ما آن جمله پروست (رماننویس فرانسوی) را شنیدهایم که میگوید سفر اکتشافی واقعی، نه دیدن جاهای نو که دیدن با چشمهای نو است، ولی یک زیبایی ظریفتر سفر آن است که میتوانید چشمان نو برای مردمی ببرید که ملاقات میکنید، بنابراین همانطور که تعطیلات کمکتان میکند قدر خانهتان را بهتر بدانید (از جمله، چون آن را از چشمان یک ستاینده در دوردست میبینید)، بلکه چشمان قدردان جدیدی را (از دوردست) به جایی میبرید که به تماشایش رفتهاید. میتوانید به آنها بیاموزید چه چیزهای دارند که شایسته تجلیل است، چنانکه میتوانید از آنچه به شما میآموزند تجلیل کنید.
بهاینترتیب، سفر ما را به دو صورت میچرخاند: منظرهها و ارزشها و مسائلی را نشانمان میدهد که شاید به طور عادی به چشممان نیایند، اما در عین حال و در سطحی عمیقتر، همه آن بخشهایی از خویشتنمان را نشانمان میدهد که اگر سفر نبود، شاید زنگزده و فرسوده میشدند، چون با سفر به یک جای کاملاً غریبه، لاجرم به خلقیات، ذهنیات و گذرگاههای درونی مخفیای پا میگذاریم که اگر سفر نبود دلیلی برای دیدنشان نداشتیم.
پس سفر رفتنمان، در آنواحد جستوجوی خویشتن و گمنامی است و البته با یافتن یکی، دیگری را میفهمیم. در خارجه، به طرز شگفتانگیزی از قید طبقه، شغل و جایگاه رها میشویم، به تعبیر هزلیت، فقط «آقایانی در اتاق نشیمن» هستیم که کسی نمیتواند اسم یا علامتی به ما بزند و دقیقاً به همین دلیل که چنین شفاف و رها از برچسبهای غیرضروری شدهایم، فرصت آن را مییابیم که با بخشهای ضروریتر وجودمان پیوند بخوریم. (همین نکته میتواند روشن کند که چرا وقتی دور از خانهایم، بیش از همیشه احساس زنده بودن میکنیم.)
«خارجه» جایی است که تا دیروقت بیدار میمانیم، دنبال هوس میرویم و خود را گشودهتر از همیشه مییابیم، مثل وقتی که عاشق شدهایم. حداقل یک آن، بیهیچ گذشته یا آیندهای زندگی میکنیم و خودمان هم آماده برداشتن هستیم و پذیرای هر برداشتی، البته که این کار، مثل هر آزادی دیگری خطراتی دارد، اما وعده بزرگش آن است که در سفر دوباره زاده میشویم و لحظاتی میتوانیم به نسخه جوانتر و گشودهتری از خودمان برگردیم. سفر راهی است تا در زمان (اندکی) به عقب برگردیم تا یک روزمان یک سال (یا حداقل ۴۵ساعت) طول بکشد و سفر راهی است تا مثل دوران کودکی دوروبر خودمان را پر از چیزهایی کنیم که نمیشناسیم.
پس بسیاری از ما در سفر نه تنها دنبال ناشناختههاییم که دنبال نشناختن هستیم: حداقل من وقتی به سفر میروم، در جستوجوی چشمان معصومی هستم که مرا به نسخه معصومتری از خودم برگرداند. خارجه که هستم معتقدتر از خانهام و خارجه که هستم سادهتر هیجانزده میشوم و حتی مهربانترم و، چون کسانی که میبینم نمیتوانند «جای» من را مشخص کنند (نمیتوانند مرا در قاب آنچه بر من گذشته بگنجانند)، میتوانم خودم را در شکل و شمایلی بهتر یا البته بدتر بسازم. (سفر بدنام است، چون گهواره هویتهای کاذب میشود، اما در بهترین حالتش میتواند بوته هویتهای صادقتر هم باشد.) به این ترتیب سفر میتواند یکجور رهبانیت متحرک باشد: در جاده، اغلب سادهتر زندگی میکنیم (حتی اگر در هتلی مجلل اقامت داشته باشیم)، داراییمان همانی است که حملش میکنیم و خودمان را تسلیم قضا و قدر میکنیم.