دوستی میگفت، پدرم عادت داشت موقع شام همه را دور خودش جمع کند. تا سر سفره نمیآمد کسی حق غذا خوردن و نوشیدن نداشت. برای مال و اموال نقشه میکشید و ازدواج و قهر اعضای خانه تحت نظارت او بود. چند تا نوچه داشت و مدام در حجره برایش چاپلوسی میکردند و گاهی برای دو قران دستمزد بیشتر آمارمان را به بابا میدادند که فلان دخترت را در کجا و با فلان کس دیدیم. اگر حسابش برای وصول چک پاس نمیشد، کسی در بازار جرئت نداشت چک او را به اجرا بگذارد و اگر خودش از کسی طلب داشت، کسی جرئت نمیکرد یک ساعت دیرتر حسابش را پر کند.
اخم و جذبه بابا از او یک قهرمان ساخته بود و در راسته فرش فروشها روی سرش قسم میخوردند، ولی یک روز ورق برگشت. مردی بیادعا وارد حجره شد و عصایش را آرام روی زمین کوبید. دانستم خان بزرگ یا همان پدر بزرگمان است که ما هر چه داریم از اوست. پدر جلوی پایش برخاست و خوشامد گفت. او ساکن شهرستان بود و گاهی برای دیدن اقوام و سرکشی به حجره میآمد. قدیمیهای بازار او را خوب میشناختند. وقتی فهمیدند پدربزرگم آمده یکییکی به دیدارش آمدند و خوشامد گفتند. یادم است آن روز کسی با پدر کاری نداشت و تمام حرفها به پدربزرگ ختم میشد. او مثل نوری بود و دیگران مثل پروانه دورش میچرخیدند؛ فرقش این بود که او متواضع بود و دوستش داشتند، ولی بابا را به خاطر پسر او بودن احترام میکردند.
حدس زدید، ماجرا چیست؟ بله خودبینی! کاری که پدر این شخص میکرد و از نام و اعتبار خانواده برای قدرت استفاده میکرد، ولی راست گفتهاند که همیشه دست بالای دست بسیار است. گناهی هم نداشت، مردم کوچه و بازار خودشان بزرگش کرده بودند.
بعضیها توهم بزرگ بودن دارند، فکر میکنند از همه بهتر هستند، فکرهایشان درستتر و عقلشان بیشتر است. وقتی قرار است چند نفر درباره یک موضوع نظر بدهند، فکر میکنند سلیقه و رأی آنها بهترین است. وقتی در جمعی نشستهاند بیتوجه به حقوق دیگران، فقط از خودشان تعریف و تمجید میکنند. این آدمها توهم بزرگ بودن دارند و اندازه همان توهمشان متوقع هستند. فرض کنید شهردار یک شهر کوچک وقتی وارد شهر بزرگ یا استان خود میشود، هیچ نیست. یا یک نفر توانسته در شهرستان و بین آدمهای کمتری موفق باشد، ولی وقتی به شهر بزرگتر میرود مثل یک قطره در وسعت دریا گم میشود. مثل یک آرایشگر که در شهر خودش شاخی است، ولی وقتی برای یک دورهمی آموزشی به پایتخت میآید، کسی حتی اسم شهرش را نشنیده است.
یا در فیلمها دیدهاید که یک مجرم گنده لات در زندان برو بیا دارد و همه از هیبتش میترسند، ولی همین مجرمها از زندانیهای قاتل میترسند. یا دیدهاید در زندان یکی خیلی بزرگ است و همه محترمش میدانند، ولی وقتی به عنوان یک مجرم آزاد میشود، انتظار توجه و احترام دارد و مدام از خاطرات نوچههایش در زندان میگوید.
توهم بزرگی درد بزرگی است. آدم را به بدترین شکل کوچک و حقیر میکند. باعث میشود تصمیمهای اشتباه بگیرد. در مثال، همین زندانی آزاد شده اگر بهترین قفل باز کن زندان باشد و برایش لقب سلطان قفل انتخاب کرده باشند، ممکن است این توهم کار دستش بدهد و باز سراغ سرقت برود.
یا اگر کسی در اقوام به آشپز ماهر معروف باشد، ممکن است دچار توهم شده و تصمیم بگیرد یک کار در حوزه آشپزخانه راه بیندازد، در حالی که در بدو ورود به کار میفهمد از این صنعت چیزی نمیداند و او فقط برای مقیاس کم، آشپز ماهری است.
این نگاه خود برتربینی در مورد افرادی که از شهرهای بزرگ به شهرهای کوچک میروند، زیاد دیده میشود، یعنی آدمهای آن منطقه یا اداره را بسیار پایینتر از خود میدانند و این تجربه دردناکی است.
گاهی وقتها خودمان به توهم یکی برای بزرگبودن دامن میزنیم و سپس انتظار داریم از آسیبها دور بمانیم. فرض کنید در اداره یا شرکتی یک مدیر جدید منصوب میشود. او رشته تحصیلی مغایر با کارش دارد، ولی همه در دیدار اول با او چاپلوسانه دکتر و مهندس خطابش میکنند و او را فرشته نجات سازمان میدانند. او غرق در بزرگی خود، برای تحقق چاپلوسیها تصمیم نادرست میگیرد و ضربههای زیادی با عدم توازن تحصیلات و توانش نسبت به حکم سازمانی جدیدش، به اعضا کارکنان و بدنه سازمان وارد میکند. در واقع شما آدمهای بیجنبه را گنده میکنید و سپس خودتان له میشوید!
یادتان باشد ماهی تا وقتی تنهاست و در تنگ، قهرمان است، ولی همان ماهی در اقیانوس حرفی برای گفتن ندارد. مراقب باشید کسی را آنقدر بزرگ نکنید که بعدها مجبور شوید برای کوچککردنش هزینه کنید. در ضمن یادتان باشد برای بزرگ جلوه دادن خودتان بزرگی دیگری را زیر سؤال نبرید.