فرض کنید در یک صبح سرد زمستانی کنار خیابانی خلوت منتظر ماشین ایستادهاید. سوز سرما تا مغز استخوانتان نفوذ کرده، با تمام وجود میلرزید و احساس میکنید اکنون از زندگی هیچ نمیخواهید جز ماشینی که شتابان از راه برسد و شما را از این وضعیت بیرون بکشد. چند لحظه بعد ماشینی پیش پایتان ترمز میکند و سوار میشوید. داخل اتاق خودرو، گرمای بسیار خوشایندی جریان دارد که برای مسافر یخ زده که تا همین چند ثانیه پیش با خشونت هوا دست و پنجه نرم میکرده حکم هوای بهشت را دارد. اما مسئلهای اینجا وجود دارد که احتمالاً برایتان آشناست. داستان از اینجا شروع میشود که هرچقدر زمان میگذرد - مخصوصاً اگر مسیر به اندازه کافی طولانی باشد - حس و ادراک ما درباره آن هوای بهشتی لحظه به لحظه رقیق و رقیقتر میشود، حتی کار به جایی میرسد که از راننده درخواست میکنیم بخاری ماشین یعنی منشأ همان هوای دلپذیر چند دقیقه پیش را خاموش کند. مثل این است که شما به شدت گرسنهاید و غذای دلخواهتان در دسترستان قرار گرفته است، اما هر چقدر از لقمههای اول به سمت لقمههای بعدی میروید به مرور خوشمزگی لقمهها کمتر میشود. چرا این طور است؟ علت در کوچکی ظرف ماست، ما زود لبریز میشویم. هوای گرم تا زمانی خوشایند است که بدن ما یخ زده است، به محض اینکه دست و پای ما از آن وضعیت یخزده خارج شود دیگر گرما خوشایند نخواهد بود.
حال با این آگاهی میتوان به علت مصائب ناخوشایند زندگی نگاه کنیم. فلسفه بیماری چیست؟ اگر بیماری نبود اساساً ما نمیتوانستیم خوشایندی چیزی به نام تندرستی را شناسایی کنیم. همچنان که خوشایندی گرما فقط زمانی قابل شناسایی است که ما وسط سرما قرار گرفته باشیم و البته به محض اینکه به اندازه کافی در معرض گرما قرار بگیریم دیگر مطلوبیت گرما به چشم ما نمیآید.
سعدی در یکی از بیتهای غزل معروف خود میگوید:
دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را / که مدتی ببریدند و باز پیوستند
دو دوست «قدر عهد صحبت» یا همان «ارزش رفاقت» را بعد از مدتی از دست میدهند، در واقع این طور بگوییم دیگر درک نمیکنند که چقدر این دوستی باارزش است. درست مثل این است که ما در معرض هوای مطبوع قرار میگیریم، اما قرار گرفتن طولانی در معرض هوای مطبوع باعث میشود متوجه مطلوبیت آن نباشیم.
حال زندگی دست به کار میشود که به ما یاد بدهد ارزش آن هوای مطبوع را بدانیم. اما چگونه؟ مثل این است که شما را از آن مکانی که هوای مطبوع دارد هُل میدهند به سمت بیرون که هوای نامطبوعی دارد یا مثلاً دو دوست بعد از مدتی با هم قهر میکنند. اگرچه این قهر یا رانده شدن ممکن است دردناک به نظر برسد، اما از یک زاویه دیگر پدیدهای است که دوباره ما را به سرچشمه آگاهی برمیگرداند، درست مثل ماهیای که از آب بیرون افتاده و برای اولین بار متوجه آب شده است، حالا اگر بخت با ماهی یار باشد که دوباره به آب برگردد این بار دیگر واقعیت آب را خواهد دید، به شرط اینکه دوباره به آب عادت نکند.