مجری برنامه مذهبی داشت شعر میخواند: سماوری که بزم حسین (ع) میجوشد/ بخار رحمت آن جرم خلق میپوشد/ حدیث زمزم و تسنیم و سلسبیل مگوی/ بگو حکایت مستی که چای مینوشد... و من را یکباره به خاطرات کودکیام برد. درست آن زمان که دهه محرم میهمان خانه خانجون و روضه اربابمان بودیم. مرا برد و درست کنار سماور چایی که قلقل میکرد نشاند... مجری برنامه مذهبی داشت شعر میخواند: سماوری که بزم حسین (ع) میجوشد/ بخار رحمت آن جرم خلق میپوشد/ حدیث زمزم و تسنیم و سلسبیل مگوی/ بگو حکایت مستی که چای مینوشد... و من را یکباره به خاطرات کودکیام برد. درست آن زمان که دهه محرم میهمان خانه خانجون و روضه اربابمان بودیم. مرا برد و درست کنار سماور چایی که قلقل میکرد نشاند...
خانجون با عینکی ته استکانی و روسری مشکی که دورتا دورش سوزندوزی و زیرش سنجاق قفلی زده شده بود کنار سماور مینشست. استکانهای چای روی نعلبکیهای گل سرخی تمیز و مرتب چیده شده بود و او از اول روضه تا آخرش دائم در حال چای ریختن برای عزاداران بود. آخر شب ک ه میشد و همه میرفتند نعلبکیها را با خاکستر برق میانداخت و تمام سینیها را با دستمال نخی تمیز میکرد که نکند رد و زردی چای روی آنها باقی بماند.
خانجون با لحن شیرین و مخصوص خودش به همه میگفت: «ننه بیایید چای روضه بخورید تا تنتون بیمه امام حسین (ع) بشه.»
طعم چایش بینظیر بود، جوری که همه دنبال فرمول دم کردنش بودند. همیشه قبل از دم کردن چای چندتا هل را باز و دانههایش را خوب در هاون میکوبید و آنها را جداگانه در قوری دم میکرد و بعد از یک ربع آن را به چای که جداگانه دم کرده بود میریخت. پوست هل را دیگر در چای نمیانداخت و میگفت: «ننه پوست هل رنگ چای رو تیره میکنه.» خانجون چوب دارچین را قبل از استفاده میشست و دوباره میگذاشت تا خشک شود و قبل از دم کردن چای آن را میکوبید و استفاده میکرد.
حتی قندهای کنار چای هم مثل قندهای عادی نبود، هر بار که میپرسیدم: «خانجون قنداتون خیلی خوشمزه است چرا قندای خونه ما هیچ وقت این مزه رو نمیده؟» با خنده میگفت: «این قندا بهشتین ننه.»
یک روز که در حال پر کردن ظرف قند بود نشستم کنارش. خانجون پودر سفیدی را روی قندها میپاشید. بعدها فهمیدم روی قندها کمی وانیل میپاشیده و این راز خوشمزگی آنها بود. برای شبهای خاص کنار ظرف قندان، حلوای سنتی خانجونپز هم بود. حلوایی که هر وقت دلمان شیرینی میخواست خانجون در چشم بههم زدنی درستش میکرد. همیشه کنجکاوی من را برای یادگیری آشپزی و فوت و فنهایش تحسین میکرد و میگفت: «دردونهم آرد حلوا فقط سنگک. اونم نباید خالی بو بدیش، رنگش کدر میشه. بهتره یه نیم ساعتی قشنگ با آتیش خیلی کم تو روغن سرخش کنی تا خوب رنگ وا کنه. کنار دستت به اندازه آرد، شکر میریزی تو قابلمه و زیرشو کم میکنی تا از دورش شروع کنه قهوهای بشه. بعدم دو برابر آرد بهش آب اضافه میکنی. حالا زعفرونو که با یخ دم کردی وقتی آب شهد جوش اومد بهش اضافه کن و دوتا قل که زد خاموش کن. آخرم بهش گلاب و پودر هل و دارچین بزن.»
بنا به تجربهاش معتقد بود مواد عطری نباید حرارت ببینند، چون عطرشان میپرد. وقتی خوب آرد سرخ میشد مقداری کره و روغن حیوانی هم اضافه میکرد و نوبت به شهد میرسید که با آرد ترکیب شود. قابل توصیف نیست که چه عطر دل انگیزی در حیاط میپیچید. میگفت: «قند و نباتم؛ حلوای خوب باید وقتی گهوارش میکنی، خوب گوشه قابلمه جمع بشه و...»
گاهی وقتها با خودم فکر میکنم اگر تا الان حلاوت روضه و هیئت امام حسین بر دل و جان ما باقی مانده، در کنار لطف سیدالشهدا که حتماً اصل کار است، بهخاطر همین خاطرات کودکیمان است؛ خاطراتی که غالباً با اخلاص، صبوری و مهربانی بزرگترهایمان رقم میخورد.