کد خبر: 1104043
تاریخ انتشار: ۱۶ شهريور ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
در احوالات رسول ترک
این آقایی که مغازه‌اش اینجا بود حالا کجاست؟ نوشتن درباره مردگان سخت است. اما حاج رسول نمرده بود. اینجا بود و می‌خواست بگوید: «آخرین پل پشت سرت هم خراب شد، باکت نباشد تا حسین بن علی کشتی نجات است.»

نوشتن درباره مردگان سخت است. اما حاج رسول نمرده بود. اینجا بود و می‌خواست بگوید: «آخرین پل پشت سرت هم خراب شد، باکت نباشد تا حسین بن علی کشتی نجات است.»
رسول دادخواه خیابانی، فانی در حسین بن علی است... مزارش، اسمش، رسمش، تصویر و حتی داستان‌های زندگی‌اش مشمول رایحه شده‌اند... عطر گرفته‌اند.
مادرش زن آرامی بود، اما در روضه آدم دیگری می‌شد. رسول را هم با خودش می‌برد. از همان بچگی. رسول آرامش مادر را به ارث نبرده بود. خشن بود و قلدر و لاابالی. ۲۵ ساله که شد از تبریز راهی تهران شد. بازاری‌ها اسمش را رسول ترک گذاشته بودند. حسابی از او می‌ترسیدند، بس که شرور و زورگو بود. طلب داشت از کسی و طرف پولش را نداده بود. بلند بلند به خودش می‌گفت: «رسول! پولت را نمی‌تونی از طرف بگیری؟» ایستاد وسط بازار. یکی زد توی صورت خودش و فریادکشید: «خاک بر سرت! پولت را ازش پس بگیر!» از همان راهی که آمده بود برگشت و رفت سروقت طرف...
با تمام لاابالی گری‌هایش عشق روضه رفتن و عزاداری امام حسین (ع) را داشت. شب‌های عزاداری که می‌رسید دهانش را می‌گرفت زیر شیر آب، بعد راه می‌افتاد سمت هیئت و روضه‌ای که می‌خواست برود.
رفته بود هیئت؛ یکی از هیئت‌هایی که پاتوقش بود. هیئتی‌ها آن شب طاقتشان طاق شد و رفتند پیش مسئول هیئت، حاج اکبر ناظم. حرف‌هایشان که تمام شد یک جوانی آمد پیش رسول و گفت دیگر حق آمدن به هیئت را ندارد. رسول عصبانی شد. همه منتظر بودند باز شلوغ‌بازی در آورد، اما سرش را انداخت پایین و از مجلس روضه رفت بیرون.
صبح زود در خانه او را زدند. رفت و دید حاج ناظم است. حاج ناظم سروکله رسول را بوسید. دست رسول را گرفت و گفت هر شب به روضه بیاید. حاج ناظم نمی‌خواست حرفی بزند، اما رسول بدجور اصرار کرد.
حاج ناظم هم خواب دیشبش را تعریف کرد: «خواب دیده بود در تاریکی صحرای کربلاست. خیمه‌های لشکریان یزید هم آن طرف‌تر از خیمه‌های یاران و اصحاب امام بود. خواسته بود به خیمه‌های امام نزدیک شود که سگ نگهبان خیمه‌ها نگذاشته بودند. سگ جسور و شجاع نمی‌گذاشت غریبه‌ای سمت خیمه‌ها بیاید. حاج ناظم با سگ درگیر می‌شود تا بتواند به سمت خیمه‌ها برود. لابه‌لای درگیری‌اش با سگ می‌بیند چهره سگ پاسدار خیمه آشنا است. خوب که دقت می‌کند می‌بیند می‌شناسدش. رسول است.»
خواب را تعریف کرد. حالا حاج ناظم و رسول با هم اشک می‌ریختند. رسول پشت سرهم می‌پرسید: «راست میگی حاجی؟! من سگ نگهبان خیمه‌های امام بودم؟ یعنی خودشان قبول کردند که من سگ نگهبانشان باشم؟»
رسول توبه کرد و دیگر رسول قبل نشد. تاسوعا و عاشورا، زن و مرد نوحه‌خوانی رسول را گوشه بازار می‌شنیدند. جوش می‌آورد اگر کسی به امام حسین (ع) قسم می‌خورد، حتی اگر قسم راست بود. می‌گفت چرا سر چیز‌های بی‌ارزش اسم امام را می‌گویید؟
دوست داشت عید نوروز کربلا باشد. می‌گفت در طول سال رو سیاه مولایش می‌شود. می‌رود تا برای سال پیش‌رو، روحش را جلا دهد. آب یخ می‌گذاشت دم حجره‌اش. به شاگردانش می‌گفت حواستان باشد تند تند آب کنید. این‌ها را می‌گفت اشک می‌ریخت و می‌گفت: «قربان لب تشنه‌ات آقا!»
شب جمعه نیمه رجب بود. حاج اکبر ناظم کنار بسترش بود. گفت: «قبرستان منتظر منه و من هم متظر آقامم» چشمانش را بست و رفت. بعد از مرگش تا چند وقت یک سری زن و بچه می‌آمدند دم حجره‌اش می‌گفتند: «این آقایی که مغازه‌اش اینجا بود و ماهیانه برای ما می‌فرستاد، حالا کجاست؟!»
حکایت دیروز امروز نیست. مردمان این دیار قرن‌هاست دل در گرو مهر حسین بسته‌اند و بر مصیبت شهادت او و فرزندان و یارانش گریسته‌اند. هر کس به یک شکل و در یک لباس و با یک تلنگر، حتی...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار