مریم قشنگترین پیراهنش را به تن کرده و خودش را آراسته بود. همهچیز از تمیزی برق میزد و بوی خوش و اشتهاآور غذا فضای خانه را پر کردهبود. دسته گلی روی طاقچه کنار آینه و شمعدان خودنمایی میکرد. وقتی زنگ خانه به صدا درآمد، مریم سریع کلید آیفون را فشار داد. پس از چند لحظه صدای قدمهای محکم محمود را که از پلهها بالا میآمد، شنید مریم قشنگترین پیراهنش را به تن کرده و خودش را آراسته بود. همهچیز از تمیزی برق میزد و بوی خوش و اشتهاآور غذا فضای خانه را پر کردهبود. دسته گلی روی طاقچه کنار آینه و شمعدان خودنمایی میکرد. وقتی زنگ خانه به صدا درآمد، مریم سریع کلید آیفون را فشار داد. پس از چند لحظه صدای قدمهای محکم محمود را که از پلهها بالا میآمد، شنید. در را باز کرد و میخواست سلام بگوید که محمود مهلتش نداد و با لحنی طعنهآمیز گفت: «از این به بعد، زنگ طبقههای دیگهرو میزنم، زودتر باز میکنند.» مریم پکر شد، ولی چیزی نگفت. بعد از چند لحظه ساکت و سنگین، محمود غر زد: «انگار نه انگار من بیچاره از صبح تا حالا سگدو زدم برای یه لقمه نون! دریغ از یه خسته نباشی، دریغ از یه سلام» مریم با بغض گفت: «آخه مگه تو مهلت حرف زدن به آدم میدی؟ از راه که میرسی شروع میکنی به زخم زبون زدن و ایراد گرفتن» محمود با بیتفاوتی گفت: «خیلی خب بسه دیگه، برو کنار میخوام کمی دراز بکشم» و روی راحتی لم داد. مریم گفت: «پاشو لباساتو عوض کن چروک میشه...» محمود باز هم با طعنه گفت: «اون وقت تو باید اتوشون کنی!» مریم احساس کرد کلمات محمود مثل پتک روی سرش میخورد. با صدایی لرزان گفت: «میرم شام بیارم.» وقتی از مقابل آینه و شمعدان عروسیشان میگذشت، خودش را توی آینه نگاه کرد. چهرهای که توی آینه بود، چقدر با چهره ۱۰ ماه پیش فرق داشت. انگار ۱۰ سال پیرتر شدهبود. آیا این خود او بود؟ آینه که به او دروغ نمیگفت. با صدای محمود از جا پرید: «چرا ماتت برده! مُردَم از گرسنگی». مریم سراسیمه گفت: «همین الان! تا دست و روتو بشوری غذا رو میکشم». اشکهایش را پاک کرد و با خود گفت: «قرار نبود گریه کنی دخترخوب! باید بگی بخندی.» بعد از چند دقیقه میز را چید. محمود با اشتها غذا خورد، ولی هنگام غذا خوردن حتی یک کلمه حرف نزد. مریم هر چه گفت و هر چه سؤال کرد، محمود فقط با بالا و پایین کردن سر به او پاسخ داد. بعد از شام هم روزنامهای به دست گرفت و روی مبل راحتی لم داد. مریم گُر گرفتهبود و بغض گلویش را میفشرد. درد و رنج ماهها بیاعتنایی و بیتفاوتی شوهرش بهیکباره همچون آتشی به جانش افتادهبود و وجودش را میسوزاند، ولی باز هم صبوری کرد. روبهروی شوهرش نشست و به او زل زد. محمود توی لاک خودش بود، ولی سنگینی نگاه مریم را حس کرد. سرش را بلند کرد و گفت: «چرا اینطوری نگام میکنی؟»
- «میخوام باهات حرف بزنم.»
- «خب بزن.»
- «غذا خوب بود؟»
- «که چی؟»
- «به سؤال من جواب بده! غذا خوب بود؟»
- «بد نبود.»
- «وقتی بهم بگی دستت درد نکنه، تمام خستگی روز از تنم درمیره.»
- «زن خونه هستی. وظیفهت اینه که پخت و پز کنی و به کارهای خونه برسی.»
- «ببین محمود! من امروز از صبح که تو رفتی سرپا بودم، همه جای خونه رو تمیز کردم، همه چیز رو برق انداختم. گل خریدم. همه لباسهارو شستم و اتو کردم. غذاهای مورد علاقه تورو پختم. همه این کارا رو برای تو کردم. برای اینکه تو خوشت بیاد و از من راضی باشی، ولی من از کجا بفهمم تو خوشت میاد. از کجا بدونم تو میفهمی؟ از کجا...» و بغضش ترکید و دیگر نتوانست چیزی بگوید. محمود شانههایش را بالا انداخت و حق بهجانب گفت: «خب دیگه آبغوره نگیر! هر چی دلت خواست گفتی! حالا نوبت منه... باید بگم این کارایی که کردی خیلی خوبه، ولی همه زنها این کارهارو میکنند.»
مریم در حالی که هنوز گریه میکرد، گفت: «تو اون محمودی که من میشناختم نیستی، چرا اینقدر عوض شدی؟... همه مردا کار میکنن، همه مردا گرفتاری دارن، ولی اگه قرار باشه خستگی و اخمشونو بیارن توی خونه، زندگی میشه زهرمار، میشه زندگی من و تو...»
محمود در حالی که با دستهای لرزان و عصبی سیگارش را روشن میکرد، حرف مریم را قطع کرد: «بسه دیگه! همه کاسهکوزههارو سر من نشکن. تو اگه لالایی بلدی، چرا خودت خوابت نمیبره؟»
مریم از جا بلند شد و همانطور که اشک میریخت گفت: «منو بگو میخواستم امشب خوشحالت کنم... باشه اصلاً میرم که ریختمم نبینی.» سپس به اتاق خواب رفت، در را پشت سر خودش بست و صدای هقهقش کمکم خاموش شد.
سکوت سرد و سنگینی فضای خانه را پر کرد. محمود با حالت عصبی زیر لب تکرار میکرد: «میخواست امشب منو خوشحال کنه، که چی... مگه امشب چه خبره؟...» و پشت سر هم به سیگار خود پک میزد. نمیتوانست یک جا بند شود. بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. دستهگل روی طاقچه توجهش را جلب کرد. به سوی آن رفت و گلها را بویید. سپس روبهروی آینه ایستاد و خودش را توی آینه نگاه کرد. چقدر با محمود ۱۰ ماه پیش فرق داشت. توی نگاهش غرور و خودبینی موج میزد. نگاه خودش را نتوانست تحمل کند. به آشپزخانه رفت، شیشه آب را از یخچال برداشت و سرکشید. سپس درکمد دیواری را باز کرد تا پیژامهاش را بردارد. داخل کمد پارچه سفیدی که روی چیزی انداخته شدهبود، کنجکاوش کرد. پارچه را برداشت. بسته کادوپیچ که دو شاخه گل رز روی آن بود، نمایان شد. روی بسته چیزی نوشته شدهبود. محمود خم شد و آن را خواند: «همیشه در قلب منی، تقدیم به همسر عزیزم. محمودجان، تولدت مبارک!» محمود احساس کرد چیزی در درونش فرو ریخت. قطره اشکی گوشه چشمش نشست.»