هِناس
نه از سر دوستی با شهره پیرانی عزیزم بلکه به عنوان یک مخاطب عادی علاقهمند به سینما میگویم... من تمام ۱۰۷دقیقه فیلم، انگار واقعاً وسط کار و زندگی خانواده رضایینژاد بودم. عمیقاً با فضا و حس و حال شخصیتها ارتباط برقرار کردم و عشق و دلهرهای را که مریلا زارعی عزیز در نقش خودش آفرید، با تمام وجود لمس کردم.
از خانم زارعی سپاسگزارم که با قدرت و بیحاشیه، نقشهایی را میپذیرند که لیاقت هر کسی نیست بازیشان کند.
خدا قوت میگویم به دارابی و شفاه بابت روایت بیشیلهپیله و البته جسورانهای که از زندگی شهید رضایینژاد ساختند.
ما بالاخره باید جایی دست برداریم از سانسور زندگی و شخصیت شهدا. چه اشکالی دارد مخاطب بداند رضایینژاد در اعتراضات انتخاباتی سال ۸۸ حضور داشت، اما جانش را پای همین مملکت و نظام داد؟! یا بگوییم مسیر انتخاب و توافق با خانواده بر سر راهی که شهید رفته، سخت و پرچالش بوده؟ چرا مردم نباید بدانند؟
وقتی این مسائل را سانسور میکنیم و یک گل بیخار نشان خلقالله میدهیم، مردم فکر میکنند شهید لزوماً باید در همه چیز بیعیب و نقص باشد یا تفکرات جناحی خاصی داشته باشد!
شب طلایی
خب که چی؟! این سؤالی است که وقتی فیلم تمام شد ذهنم را آزار میداد! برادر من، کپی دستچندم ساختی از فیلمهای ۱۰۰ بار ساختهشده و سوژههای ۲۰۰ بار پرداختهشده؟! حواست هست؟
گیریم که از ملاحظهگری زنان ایرانی، عِرق به مادر و اعتقاد به جادو و جنبل هم خیلی خلاقانه (!) استفاده کردی که بشود وجه تمایز فیلمت با نمونههای مشابه داخلی و خارجی، گیریم که هی گره در گره انداختی و هر دفعه مخاطب را به یک نفر ظنین کردی، خب آخرش که چی؟!
فرآیند همان فرآیند تکراری بود و پایان فیلم هم که اصغر فرهادی درونت سلطه پیدا کرد بر فیلمسازیات. ته فیلم را بیدر و پیکر ول کردی و مخاطب را با سؤال «خب که چی؟! آخه چرا؟!» بدرقه کردی از سالن!
کار خوبی نیست، این جوری نمیتوانیم مثل پدرت بهت افتخار کنیم. راستی پدرت چرا این فیلم را تهیهکنندگی کرد اصلاً؟!
نگهبان شب
ریتم فیلم کند و از حوصله من خارج بود، ولی خب به هر حال یک قصه وجود داشت، هرچند شاید خیلی جذاب نبود، اما تحمل کردم تا ببینم آخرش چه میشود که چیز خاصی هم نشد واقعاً. شاید بهتر بود زودتر از سالن بروم بیرون.
واقعاً لازم بود اینقدر ملالآور و خستهکننده؟
موقعیت مهدی
صادقانه بخواهم بگویم، با اینکه باکری جزو شهدای شاخص است، ولی من تقریباً هیچ چیز از او نمیدانستم جز اینکه زمانی شهردار بوده است. از اینکه متوجه شدم پیکر این سه برادر (علی، حمید و مهدی) مفقود است به شدت و عمیقاً متأثر شدم. چه کشیدهاند خانوادهشان...
و خب مگر یک فیلم درباره یک شهید، چه چیزی قرار است به ما بگوید جز اخلاق، منش و سرنوشت آن شهید؟ من بسیار بیش از چیزی که در این سالها از رادیو و تلویزیون درباره این شهید دیدم و شنیدم، در این فیلم درباره اش فهمیدم، بنابراین فکر میکنم این فیلم کار خودش را کرد و به هدفش رسید. من هم کاملاً دوستش داشتم با اینکه برایم بسیار تلخ و غمانگیز بود.
خدا قوت میگوییم به هادی حجازیفر بابت اثر ارزشمندی که خلق کرد.
دمت گرم آقای برادر!