دیدی موقع خوردن یه چایی به وقت عصر، وقتی که تنهایی و خلوت کردی، پاشدی، دمش کردی و داری با چند تا پر گل محمدی و بهارنارنج از خودت پذیرایی میکنی، یهو میری تو فکر؟
دیدی وقتایی که خودتو دوست داری یاد اونایی هم که دوستشون داشتی و دوست میدونستیشون میفتی؟
میدونی چی فکر میکنم؟ من فکر میکنم، آدم از هر کس و هرجایی فرار کنه، از خود خود خودش نمیتونه.
اینکه سه بار میگم خود، یعنی به اون لایه درونیت، اصلاً نمیتونی دروغ بگی، همه چیزتو میدونه، همون که ذاتش پاکه و کار خداست...
کاری با اونایی ندارم که از داشتن این بخش محرومن، کارشون با کرامالکاتبینه، کار با اونایی دارم که هنوز میشه امید داشت که خودسازی کنن... داشتم میگفتم، از خود واقعیش از خویشتن خویشش به قول شریعتی، نمیتونه فرار کنه، میدونه چیکار کرده. گرچه برای عملکردش دلیل زیاد میاره، که تو گفتی، تو بد کردی، تو در حق من فلان کار زشت رو کردی، ولی در نهایت از خودش راضی نیست... راضی نیست که به هر دری میزنه تا حالشو خوب کنه. حتی با قرص و دارو، حتی با حرف زدن پشت سر کس یا کسایی که بهشون حسودی کرده... آره حسودی. بهش به این سادگی نگاه نکنین، جنایتها کرده این حسادت.
یادمون باشه با خراب کردن دیگری بالا نمیریم، تعادل دنیا بههم میریزه جانم. یادمون باشه با حسادت فقط خودمون رو خراب میکنیم و با آسیبی که میزنیم، روابط خوب و سازندهمون رو از دست میدیم. روابطی که میتونیم خیلی خوب باهاشون رشد کنیم. چون هیچ رفیقی حسادت رو از رفیقش نمیپذیره! بعضی از رفاقتا هیچوقت تکرار نمیشن!
از یه سن و سالی به بعد، که به نظر من ۰۳ سالگی به بعد میشه، خوبه بریم به سمت بلوغ فکری! خوبه که سعی کنیم نگاهمون، دیدمون، توقعاتمون، انتظاراتمون، و مهمتر از همه عملکردهامونو تغییر بدیم تا برای خودمون در درجه اول و بعد برای کسانی که با ما در ارتباط نزدیک هستند، قابل تحمل، دوستداشتنی و درست باشیم!
چقدر متأسف میشم وقتی میبینم کسی اسم هنر و هنرمند رو یدک میکشه، ولی هنر فکری و عملکرد ذهنیش زیر خط فرهنگ و ادب و هنره!
چقدر نامتناسبن آدمهایی که ادای امروزی بودن و باکلاس بودن و فهم و شعور رو درمیارن، ولی در برخوردشون با اقشار مختلف، میبینی سلاح قضاوت دستشونه و با سرکوب کردن دیگری سعی در خوب جلوه دادن خودشون میکنن؛ و نمیدونن که مطابق با روز پیش رفتن و کلاس، یعنی احترام گذاشتن به هر آنچه که خلاف میل تو رفتار میکنه و بدون جنگ و تعصب برخورد کردن!
خلاصه اینکه به قول اهل دلی، دوست، در لحظه پیدا میشود و در لحظهای هم ناپدید. رفیق، اما فرق دارد، زمانی که میآید به ماندنش بیشتر دل میبندی تا اینکه منتظر رفتنش باشی!
زندگی هر کدام از ما آمیختهای از دوست و دشمنهاست، اما کم پیش میآید که رفیقها همدیگر را پیدا کنند! رفاقتهای پایدار از وفاداری میآیند و دوستیهای فراوان از چربزبانی! انتخاب کنید که میخواهید کدام باشید، یک وفادار یا یک تملقگو؟!