سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: پدرها اغلب حوصله بچهداری ندارند. آنچه از دوران کودکی فرزند به یادشان میماند عموماً چُرتهای بریدهبریده شبانه و کمبود وقت و پول است. آنها درباره پدربودن چندان صحبت نمیکنند و آن را جدا از دیگر تجربههای زندگی خود میفهمند. حتی بیشترشان احساس نمیکنند در پدری کردن برای فرزند باید از الگویی خاص سرمشق بگیرند، اما مادرها تجربه متفاوتی در فرزندپروری دارند. کارل سدرستروم، پس از بررسی چندین و چند کتاب خاطره پدران و مادران، به نتیجه جالبی رسیده: برای اینکه پدر بهتری باشید، باید حرف مادران را خوب بفهمید.
«کارل سدرستروم» دانشیار تحقیقات سازمانی در دانشگاه استکهلم است. فانتزی شادی و سندروم خوشبختی دو اثر برجسته سدرستروماند. مطلبی که میخوانید را کارل سدرستروم نوشته و در وبسایت گاردین منتشر شده است. وبسایت ترجمان نیز آن را با ترجمه علیرضا شفیعینسب منتشر کرده است. مطلب این نویسنده و پژوهشگر را با اندکی تلخیص میخوانید.
کتابهایی که پیدرپی خواندم
کتابی که قرار است زندگیتان را تغییر دهد چه شکلی است؟ صفحاتش چه حسی دارند؟ چه بویی دارد؟ قطعاً مثل کتابهای فرزندپروریای نیست که من بیش از دو سال پیش شروع به خواندنشان کردم. بهار ۲۰۱۸ بود، من مرخصی فرزندپروری گرفته بودم. هوا فوقالعاده بود و زندگی مشترکم در حال فروپاشی، اما این کتابها قرار بود زندگیام را تغییر دهند. فقط اینکه این تغییر به آن شکلی که فکر میکردم نبود.
اگر فکر میکنید بعد از تولد بچه کمی دیر است که بخواهم درباره پدر بهتری بودن کتاب بخوانم، پس بهتر است این را نگویم دختری هم دارم که در آن زمان ۹ساله بود. حسابی عقب بودم و باید خودم را میرساندم؛ به بیان دقیقتر، ۱۰ سال عقب بودم. این مسیر دشوار را با همان اعتماد به نفسی آغاز کردم که انگار سراغ خرید ماشین ظرفشویی رفتهام، یعنی کلیدواژههای مرتبط را در اینترنت جستوجو میکردم: پدر، بابا، پدرانگی. به مجموعهای از جستارهای شخصی به قلم مایکل شیبن برخوردم که «باباها» نام داشت و نقدهای خوبی دربارهاش نوشته بودند. کتاب را یک لقمه خام کردم و انصافاً کتاب بدی هم نبود. تکههایی در آن بود که خیلی راحت با آن ارتباط برقرار میکردم، مثلاً آنجا که شیبن میگوید: اگر میخواهید پدری ستودنی باشید، کافی است هنگام ایستادن در صف فروشگاه بچهتان را به آغوش بگیرید. همان لحظهای که این کتاب را زمین گذاشتم، دریافتم که شیبن کتاب دیگری به نام «مردانگی برای آماتورها» هم نوشته است. این کتاب را هم دانلود کردم و سر کیسه را شل کرده بودم و همینطور سفارش میدادم. طی شش ماه، ۱۰ کتاب مختلف «خاطرات پدرانه» خواندم. بعضی از نویسندگان مورد احترامم همچون مایکل لوئیس (نویسنده بازی خانگی) و آدام گوپنیک (نویسنده از دروازه کودکان) در فهرست بودند. نویسندگان دیگری هم بودند که در حد اسم آن را میشناختم. کسانی همچون درو مگری (نویسنده ممکن است کسی آسیب ببیند) و نیل پولاک (نویسنده آلترنادَد) و نویسنده ذهنآگاهتری مثل استیون مارچ که میگوید وقتی زنش کار پیدا کرد و خودش پدری خانهنشین شد، احساساتی دو گانه داشت. بعضی از نامها هم کلاً برایم تازگی داشتند: جیم گافیگان کمدین (نویسنده بابا چاقه)، کریستین دانلن (نویسنده امپراطوری درونی) و جان پرایس استاد دانشگاه (نویسنده بابالنگدراز).
دغدغههای نویسندگان کتابهای فرزندپروری
بعضی از این کتابها را در پاسخ به نگرانیهای خاص نوشته بودند. مثلاً دغدغه پرایس این بود که بچههای حیواندوستش خانهاش را به منطقه «شکار ممنوع» تبدیل کرده بودند و عنکبوتهای سمیشان (که رویشان اسم میگذاشتند و به خانه دعوتشان میکردند) پرایس را نیش میزدند. پولاک دلواپس این بود که وقتی پدر شود، امتیازات گذشته را از دست بدهد و دیگر او را فردی سرزنده به شمار نیاورند. دانلن نیز همان زمان فهمید قرار است پدر شود، از بیماری اماس خودش هم اطلاع یافت، اما کلیترین مشکلات: پول، نداشتن زمان کافی برای وقتگذرانی با بچهها یا نداشتن زمان کافی برای کار. شبهای بلند و بیخواب و چُرتهای بریده بریده. ترس از اینکه خودشان هم ممکن است مثل پدر بیمحبتشان ظالم و سرد شوند. شیبن مینویسد: «پدرم به ندرت مرا بغل میکرد یا میبوسید. از سن سه - چهار سالگی به بعد، یادم نیست دستم را گرفته باشد.» لحن شوخ و سر به هوای این کتابها در ابتدا برایم جالب بود. شوخیهای این کتابها خیلی زود خستهکننده و تکراری شدند. چطور ممکن بود سه تا از کتابهای فهرستم حاوی خاطراتی از استخر باشند و دوتاشان بگویند بچههایشان ناغافل داخل استخر خرابکاری کردهاند؟ حتی جدیترینشان که امپراطوری درونی از دانلن بود هم خاطراتی درباره خرابکاری بچهها داشت: «اولین باری که خواستم پوشک بچه را عوض کنم مثل سریال تلویزیونی طنزی بود که درباره خنثی کردن بمب باشد.» از میان تمام حکایتهایی که بدنه این کتابها را تشکیل میدهد، یکیشان حرفهای بیشتری برای گفتن داشت. گوپنیک میگوید با مشاور صحبت کرده و از او پرسیده آیا باید بچهدار شوند یا نه. مشاور گفته بله، چون بچهها اشتباهات زبانی بامزهای میکنند، اشتباهاتی «که حکایت میسازند و والدین میتوانند در جمع از این حکایتها استفاده کنند.» وقتی تمام کتابهای فهرستم را تمام کردم، تازه متوجه شدم که همهشان پدرهایی از طبقه متوسط بودند که تا حدی بلندپروازی فکری یا فرهنگی داشتند.
کتاب میخواندم یا آب در هاون میکوبیدم؟
آنچه در دوره مرخصی فرزندپروری باعث شد کتاب خواندن را ادامه دهم، این بود که برای اولین بار در عمرم با مردانی آشنا شده بودم که میتوانستم با آنها گفتگوهای معناداری درباره تجربه پدرانگی داشته باشم. دو نفر از این پدرها، با وجود سن کمشان، سه فرزند داشتند و زمان زیادی را به مرخصی فرزندپروری گذرانده بودند. آنها به نوعی از خودباوری رسیده بودند که تنها پس از ۱۰هزار ساعت تمرین به دست میآید؛ همیشه هم پتو و پوشک و شیرخشک در دست داشتند، اما طرز صحبتشان درباره فرزندپروری بود که عمیقترین اثر را روی من گذاشت. شخصی و آسیبپذیر و تندوتیز بود و معمولاً با پرسشهای سیاسی و فلسفی مرتبط بود، آن هم بدون اینکه متظاهرانه باشد. مردانی باسواد و دارای دامنه وسیعی از علایق بودند، اما وقتی از آنها پرسیدم آیا کتابی درباره پدرانگی خواندهاند، با سر گفتند نه. من همچنان کتاب میخواندم، چون رفتهرفته دنیای جدیدی جلوی چشمم گشوده میشد، دنیایی که در آن، زبان پدرانگی امکانپذیر به نظر میرسید؛ برای همین بود که مشتاقانه در کتابها به دنبال این زبان میگشتم، اما هرچه میخواندم آب در هاون کوبیدن بود.
به کتابهای مادرانه روی آوردم؟
پاییز آن سالی که دختر کوچکترم به مهدکودک رفت، تصمیم گرفتم به ژانر دیگری رو بیاورم: خاطرات مادرانگی. وقتی فهرستی از ۱۰ کتاب دیگر آماده میکردم تا بخوانم، نمیدانستم چه توقعاتی داشته باشم. آیا در دلم مخفیانه این امید را میپروراندم که صدای دلگرمیبخشی را که در کتابها میجستم، بین نویسندگان زن بیابم؟
این گزینه دور از ذهن بود. چطور ممکن بود با آن «تنگناهراسی شدیدی» ارتباط برقرار کنم که ریچل کاسک در کتاب «حاصل یک عمر» مینویسد. این خاطره مربوط به دوران بارداریاش است که یک روز صبح بیدار میشود و «کوه روبه رشد شکم» خود را مشاهده میکند. یا آن احساس کاترین چو در «دوزخ» درباره زمانی مینویسد که پس از زایمان در بیمارستان «مدام به من دست و سیخونک میزدند و میگفتند با نوزاد تماس پوست با پوست داشته باشم.» یا «احساس گناهی» که الیف شافاک در کتاب «شیر سیاه» مینویسد، احساسی که پس از سقوط در افسردگی بعد از زایمان تجربه میکند و مادربزرگش به او میگوید: «با هر اشکی که یک تازهمادر میریزد، شیرش ترش میشود.» در ابتدا با خواندن این خاطرات حس میکردم دنبال عضویت در باشگاهی هستم که هیچ گاه مرا به عنوان عضو نخواهد پذیرفت، اما شاید هم بخشی از جذابیتش به همین دلیل بود. شاید دوست داشتم به من یادآوری شود که من پدر هیچ وقت نمیتوانم بعضی چیزها را بفهمم. آدرین ریچ در کتاب «زاده زن» پدرانگی را با مادرانگی مقایسه میکند و آن را چیزی «فرعی و فرار» میداند، حالآنکه مادرانگی «مستلزم نوعی حضور ماندگار» است، اما بعد فهمیدم که زنان نویسنده این کتابها نیز خود را به اندازه من از باشگاه مادرانگی مطرود میدانستهاند. همهشان از این کشف دلزده بودند که در سایه معمای اساطیری «مادر ایدهآل» زندگی میکنند.
ورود به دنیای تازه با کتابهای مادرانگی
برای اولینبار، توصیفاتی درباره مراقبت از بچه یافتم که مستقیماً به من مربوط بود. ۱۰ سال به عقب برگشتم، به زمانی که اولین مرخصی فرزندپروریام را گرفته بودم. به یاد آن روزها، هفتهها، ماههای بلند و تنها و یکنواختی افتادم که تفاوتی با یکدیگر نداشتند. ساعات دیرگذر و خستهکنندهای که همراه والدین دیگر در شهربازی میگذراندم، والدینی که تمایلی قلبی برای صحبتکردن با آنها نداشتم. یادم هست دخترم را روی تاب میگذاشتم و تایمر گوشیام را کار میانداختم. در کودکی هم وقتی داخل وان حمام میرفتم همین کار را میکردم تا هرچه بیشتر زیر آب بمانم. کاسک مینویسد مراقبت از بچهها «عزتنفس و عضویتتان را در دنیای بزرگسالان میفرساید.» «جنی آفیل» نیز در قسمت گمانهزنی این تجربه را دقیقتر بیان میکند: «روزها در کنار نوزادم دیر میگذشت، اما نقطه مثبتی در آنها دیده نمیشد. مراقبت از او مستلزم تکرار یک سری کارها بود که بهشکل عجیبی هم فوری به نظر میرسید و هم ملالآور. این کارها روز را به اجزای کوچکی تقسیم میکردند.» مسئله فقط این نبود که طرز صحبت کتابهای مادرانه درباره فرزندپروری به تجربه خودم نزدیکتر بود؛ نکته مهم این بود که این کتابها مرا مجهز به زبانی تازه کردند. برخلاف قصههای تک افتاده و جستهگریختهای که در خاطرات پدرانگی خوانده بودم، زنانی که درباره مادرانگی مینوشتند خیلی بیشتر با تجربه افراد دیگر، چه در زمان حال و چه گذشته همسو بودند. تقریباً تمام زنان حاضر در فهرست کتابهایم روایت شخصی خودشان را با داستانهای زنان دیگر میآمیختند، چه مارگریت دوراس و چه سیمون دوبوار یا آدرین ریچ. در کتاب «مادر یک فعل است»، سارا نات، استاد تاریخ، داستان خود را در کنار زنان گذشته روایت میکند. چو نیز دست روی قصههای عامیانه کره میگذارد تا به تجربه رواننژندی و دوران بستری در بیمارستان روانی و گسستگی از بچهاش رنگ و بویی تازه دهد. آنا پروشینسکایا در «زن صرفاً زن است تا اینکه مادر شود»، رو به هنر میآورد. کاسک و دبورا لوی هم که از ادبیات استفاده میکنند. حالا تازه میفهمیدم چرا با خواندن خاطرات پدران، تا این حد سرد و ناراضی بودم؛ آن کتابها هیچوقت چیزی فراتر از دنیای خانه خودشان نمیگفتند؛ هیچوقت داستان خود را با دیگر پدران، تاریخ، فلسفه، هنر یا قصههای عامیانه وارد دیالوگ نمیکردند.
احساس نابی که از دنیای مادرانه دریافت کردم
کاملاً واضح بود نویسندگان زن از سنتی که در آن مینویسند، به خوبی آگاهند. یک نام بود که در تمام خاطرات به چشم میخورد: ریچ، نویسنده اثر نامآور «زاده زن» که مادرانگی را به مثابه تجربهای شخصی و نهادی اجتماعی بررسی میکند. کاسک «از او الهام» گرفت؛ لوی مینویسد ریچ «همهچیز را دقیقاً آن طور که هست میگوید»؛ پروشینسکایا انتظاراتش را چنان بالا توصیف میکند که وقتی نسخه دست دومی از این کتاب به صندوق پستیاش رسید، میترسید «آن را بخواند.» اثر ریچ کاری اصیل و نو بود. میتوان او را مادر خاطرات مادرانه نامید و وقتی سرانجام سراغ این کتاب رفتم، فهمیدم دلیل این همه ستایش چیست. این اثر نیرو و سرزندگی شاعر را با تحلیل نظاممند جامعهشناس خشک پیوند میدهد، اما یافتن پدر خاطرات پدرانه تا این حد آسان نبود. کتاب «پدرانگی» پس از انتشار در سال ۱۹۸۶ به زودفروشترین کتاب دنیا تبدیل شد و در همان چهار ماه اول، ۲ میلیون نسخه فروخت. روی جلد این کتاب، تصویر مشهورترین پدر امریکا، بیل کازبی، بود. مهم نبود که این کتاب را کس دیگری به جای نویسنده روی جلد نوشته باشد؛ مهم این بود تمام مؤلفههایی که در خاطرات پدرانگی یافته بودم، اینجا در این کتاب قطور جمع بودند. هم جوکهای «بانمک» درباره همسری که بر اثر مراقبت از بچهها دارد دیوانه میشود، هم جوکهایی که میگفتند پدرها هیچوقت تنها نمیمانند و هم تأملات فرضاً جدی درباره مسئولیتهای همراه با پدرانگی. تا به امروز هنوز هم از خودم میپرسم آیا پدرانی که خاطراتشان را به تأسی از کهن الگوی پدرانگی نوشتند از خاستگاه آن آگاه هستند یا نه. یک سال پس از زمانی که شروع به خواندن کتابهای فرزندپروری کردم، خاطرات پدرانگی به کل از زندگیام رخت بر بسته بودند، اما کتابهای مربوط به مادرانگی در ذهنم ماندگار شدند. در این کتابها بود که صدای مورد نظرم را یافتم، صدایی که از اولین روز آشناییام با پدران دیگر به دنبالش بودم. یک روز که هر چهار نفرمان در زیرزمین رستورانی دیدار کرده بودیم، سعی کردم این را برایشان توضیح دهم. توضیح دادم آنچه در خاطرات مادرانه دیدهام دنباله طبیعی گفتوگوهایمان است: تجربیات جدایی از خود، بیحوصلگی و تنهایی که همه از نگهداری بچههای کم سنوسال حاصل میشود. جنگ بر سر معنا، کرامت و هویت. توضیح دادم که این کتابها به من کمک کردهاند ترس از اینکه پدر بدی باشم را صورتبندی کنم، این نگرانیها را بپذیرم و همراه با دیگران بکوشم بر آنها چیره شوم. میترسیدم پدری تنها باشم، اما با تعجب دریافتم که تاکنون هیچگاه چنین به بچههایم نزدیک نبودهام. به آن پدران توضیح دادم گرچه این زنان درباره نوعی از زندگی مینویسند که خیلی اوقات سرشار از حس تنهایی و خستگی است، ولی این کار را کنار هم انجام میدهند، یعنی به شکلی که داستانهایشان کنار هم مینشیند، به شکلی که میتوانند به یکدیگر کمک کنند. توضیح دادم که من هم با آنها همین احساس را تجربه کرده بودم.