
خاله شمسی چقدر امروز با روزهای دیگر فرق داشت. از در که وارد شد سیگارش دستش بود. مثل روزهای دیگر بلند سلامش کردم و به رویش خندیدم. لیلیکنان به طرفش رفتم که با دیدنش خنده توی لبهایم ماسید؛ خاله شمسی بغض کرده و چشمهایش قرمز شده بود. هیچ وقت او را این قدر ناراحت ندیده بودم. خاله شمسی از کنارم رد شد. نگاهش به زمین بود و رفت طرف اتاق بیبی.
بیبی از سه صبح دلشوره داشت. مدام با خودش حرف میزد و راه میرفت توی اتاق. هر وقت دلشوره میافتاد و به جان بیبی میایستادم پشت پنجره اتاق، صورتم را به شیشه میچسباندم و زل میزدم توی صورت بیبی. زیر لب چیزهایی میگفت و مدام با خودش حرف میزد. گاهی خاله شمسی یا عمو فرهاد را نفرین میکرد.
دویدم سمت اتاق بیبی و مثل روزهایی که بیبی میایستاد پشت در اتاق خاله شمسی و عمو فرهاد، ایستادم پشت در اتاق بیبی. صدای هقهق خاله شمسی از توی اتاق میآمد. خاله شمسی میگفت چیز غریبی نبود، برای هر کس ممکن است پیش بیاید. صدای لرزان بیبیگفت: برای هر کس؛ یعنی تو فکر میکنی برای هر کسی ممکنه پیش بیاید؟ اگر این طوره چرا برای من و پدر خدابیامرزت پیش نیومد؟ بعد از هفتاد سال زندگی سرشو گذاشت و مرد. شمسی، گناه خودت رو به گردن کسی نینداز.
دوباره صدای هقهق خاله شمسی بلند شد. بعد گفت: این حرف بین خودمان بماند. مورد من و فرهاد باید بهتر و دقیقتر حل میشد. من بیش از اندازه دچار وسوسههای شخصی شده بودم اما حرف من اینه که برای هر کس ممکن بود پیش بیاد که نشه فهمید چه کسی اذیتم میکنه یا چه چیزی آزارم میده؛ مخصوصاً من با همه خاطرات درهمبرهمی که داشتم. بیبی گفت: تازه امروز فهمیدی. امروز همه اینها رو فهمیدی؟ امروز که طاقت داد تازه فهمیدی که چه چیزی آزارت میداد؟ فقط ذهنیات بههم ریخته خودت بود که آزارت میداد؟ تو داشتی فرهاد رو هم مثل خودت میکردی. اون بیچاره هم دچار تضاد شده بود.
خاله شمسی گفت: اما فرهاد باید منو درک میکرد. ممکن بود این شرایط برای اون هم پیش بیاد...
از لای در آهسته داخل اتاق را نگاه کردم چرا خاله شمسیسرش را چرخاند؟ حتماًٌ نمیخواست من اشک چشمهایش را ببینم یا اینکه نمیخواست گوش بدون گوشوارهاش را ببینم. پس اینطور... بیبیگفت: آخه تقصیر اون این چند روزی که تب کرده بود و خوابیده بود توی اتاق از غصه بود. طفل معصوم چیبود...
هول میافتد توی دلم. نکند میترا برنگردد. من میترا خاله شمسی را خیلی دوست دارم. خاله شمسی همیشه به من گفته تو از میترا بزرگتری و باید مراقبش باشی. من یک روز از میترا بزرگترم. من سهشنبه به دنیا آمدم و میترا چهارشنبه. من و میترا همشه کنار حوض کوچک وسط حیاط بازی میکنیم. همیشه وقتی سطح آب موج بر میداشت آفتاب با آن بازی میکرد و عکس ابرها میافتاد روی آب، هم ابرها حرکت میکردند و هم موجها راه میافتادند. مثل این بود که آسمان یک تکه ابری است ولی آفتاب مثل چراغ داغ میتابید؛ آنوقت من و میترا به روی هم آب میپاشیدم.
من هقهق میکنم، مثل بیبی و مثل خاله شمسی. در اتاق را باز میکنم. چشممیاندازم توی اتاق، بیبی دارد اشک میریزد و خاله شمسی جمع شده است توی خودش. راه میافتم و میروم وسط حیاط کنار حوض کوچک. نگاه میکنم به سطح آب که ساکن مانده است. یک تکه ابر سیاه مانده است توی آب. نگاه میکنم به سینه آسمان. یک قطره باران میافتد روی صورتم؛ کاش میترا برگردد.