کد خبر: 101782
تاریخ انتشار: ۱۵ مهر ۱۳۸۸ - ۱۸:۱۲
محمدرضا هادیلو

حالا همه بچه‌ها فقط در مورد روز مادر و هدیه‌ای که قرار بود برای مادرانشان بخرند، حرف می‌زدند.
شور و حال خاصی در حرف‌هایشان بود. گویی یک‌سال تمام منتظر رسیدن چنین روزی بوده‌اند.
مریم گفت: «خیلی دوستش دارم. از همون اول صبح که چشمم تو چشمش میفته می‌خوام بهش بگم دوستش دارم تا آخر شب که بوسش می‌کنم و می‌خوابم. وای که چقدر منتظر بودم روز مادر برسد.»
اکرم، حرف‌های مریم را قطع کرد و ادامه داد: «خب! همه بچه‌ها ماماناشونو دوست دارن، فقط تو نیستی که اینطوری هستی. منم مثل توام. حالا بگو می‌خوای چی کار کنی؟ چی خریدی؟ به نظرم باید ببینیم هر مامانی چی دوست داره، تا همونو براش بخریم.»
یکی دیگر از بچه‌ها کمی من و من کرد و گفت: «آخه پول من خیلی کمه. نمی‌دونم چی بخرم. دوست داشتم طلا بگیرم اما گرونه. به نظر شما چی خوبه؟ روسری بگیرم؟»
بچه‌ها تندتند حرف می‌زدند و نظر می‌دادند و سعی می‌کردند به یکدیگر کمک کنند.
مریم گفت: «اگه پولت نمی‌رسه یه شاخه گل بگیر. مگه اون نمی‌دونه که تو دوستش داری؟ اگه یه شاخه گل هم بدی، بسه.»
معصومه ادامه داد: اصلاً دستتو بنداز دور گردنش محکم، بوسش کن، بگو مامان جونم یه دنیا دوستت دارم. همه مامانا اونقدر مهربونن که از چشای بچه‌هاشون می‌فهمن که چقدر اونا رو دوست دارن.»
- «خودت می‌خوای چی بخری؟»
- «من با بابام رفتیم براش لباس خریدیم، هدیه من کادو شده آمادس. اما گفتم که این چیزا مهم نیستن. مهم اینه‌که همیشه بهش کمک کنی و حرفاشو گوش کنی.»
- «راست می‌گه اونا یه فرشته هستن که شبانه‌روز برای ما زحمت می‌کشن، باید همیشه کنارشون باشیم و بهشون احترام بذاریم. این چیزا مهم نیستن.»
معصومه رو به لیلا کرد و گفت: «لیلا! چرا حرف نمی‌‌زنی تو می‌خوای چی‌کار کنی؟ اگه چیزی نخریدی بیا با هم بریم، بخریم.»
مریم ادامه داد: «چقدر پول داری؟ اگه پول توام کمه بیا یه چیز ساده‌تر می‌خریم.»
لیلا کمی مکث کرد و گفت: «نمی‌دونم. می‌خوام کمی فکر کنم. اون همه وجود منه...»
بعد نگاهی به دوستانش کرد و آهسته گفت: «خداحافظ!» لیلا حرکت کرد.
آرام، آرام راه می‌رفت و فکر می‌کرد. «مامان همه چیزو دوست داره، چی براش بخرم؟ هدیه همیشگی خوبه؟!...»
لیلا وارد گل‌فروشی شد. هر روز یک شاخه گل برای مادر می‌خرید.
گلفروش گفت: «سلام دخترم! امروز هم اومدی یه شاخه گل برای مامانت بگیری؟ آفرین! تو خودت یه دسته گلی. مامانت باید به داشتن دختری مثل تو افتخار کنه...»
لیلا لبخندی زد و گفت: «امروز یه دسته گل می‌خوام! خوشگل باشه...»
لیلا دسته گل را گرفت و حرکت کرد. بعد از چند دقیقه، یک سطل آب روی سنگ قبر مادرش ریخت و دسته گل را روی آن قرار داد و گفت: «مامان‌جونم، من خیلی دوستت دارم، تو خودت خوب می‌دونی همه روزای خدا برای من روز مادره...!»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار