کد خبر: 101758
تاریخ انتشار: ۱۵ مهر ۱۳۸۸ - ۱۵:۲۱
کردستان بعد از حضور مقام معظم رهبری

امید سلیمی بنی

هنوز نمی‌توانی کتمان کنی، مردم کردستان، این سرزمین غیرتمند و سبز، هنوز در شور و نشاطند. هر چند دو هفته‌ای می‌شود آقا از دیار آنها رفته است. اما با این حال، همچنان شور و نشاطی را در مردم می‌توان سراغ گرفت که تنها با حضور ایشان، در شهر و دیار کردنشینان ظاهر شده بود. کردستان سبز، کردستان غیور و آزاده، مهمان گرانقدری داشت و چه نیکو میزبانی بود با آن همه زن و مرد و پیر و جوان که آمده بودند تا فریاد زنند "در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید"
این، جمله‌ای است که هنوز در سراسر سنندج به چشم می‌خورد. ستادهای مردمی استقبال از مقام معظم رهبری، هنوز این پلاکاردها را از سطح شهر جمع نکرده‌اند. گویی حیفشان می‌آید تا یادگارهای این خاطره تاریخی به این زودی چهره شهر را ترک کند. با این حال، یاد و خاطره آن چند روزی که سرزمین لاله‌های خونین غرب، مهمان خود را چون جان شیرین در آغوش خود فشرد، در ضمیر تک تک کردستانی‌ها حک شده است.



«اله کرم» یکی از این میزبانان شایسته است. او می‌گوید صبح روزی که قرار بود آقا را تا محل سخنرانی اش در سنندج، بدرقه کنند، لباس‌های محلی اش را پوشیده و به همراه پسرش بر سر راه ایستاده است تا خودروی حامل رهبر انقلاب را ببیند و گل برایش ببرد. اله کرم، کاسب است. مغازه کوچکی در خیابان فردوسی دارد که در آن مواد پروتئینی می‌فروشد. او از شوق و ذوق پسر 7 ساله اش حرف می‌زند که خودرو را با دست نشان او می‌داده و می‌پرسیده رهبر امروز به خانه ما می‌رود؟
اله کرم در جواب پسرش چیزی نگفته ولی الان که فکر می‌کند می‌گوید باید به او می‌گفتم رهبر به چشم ما قدم گذاشته، رهبر در خانه خود است، در خانه ماست، مگر نه این است که همه جای ایران سرای من است؟
"سروان هدایت" از افسران نیروی انتظامی سنندج نیز هنوز خاطره روزی که رهبر انقلاب آمد را به روشنی در ذهن دارد. او می‌گوید با اینکه چند روزی بود در حال آماده باش به سر می‌بردیم و باید اوضاع را از همه نظر برای تشریف فرمایی مقام معظم رهبری آماده می‌کردیم، ولی وقتی ایشان به کردستان تشریف آوردند و قرار شد برای مردم سخنرانی کنند، چیزی از خستگی چند شبانه روز بیدار بودن و کار کردن به تنمان نماند. استقبال از حضرت آقا به اندازه‌ای بود که عملاً مردم مشتاق را نمی‌توانستیم کنترل کنیم.
سروان هدایت با لبخندی که به گوشه لب نشانده می‌گوید: عشق است دیگر، و عشق، نظم نمی‌شناسد.
او به همراه عده‌ای از مأموران تحت امرش، در بلوار پاسداران که مسیر اصلی فرودگاه سنندج به سمت مرکز شهر بوده را تحت اختیار داشته و از اینکه توانسته است از نزدیک با رهبر انقلاب روبه‌رو شود، سر از پا نمی‌شناسد. می‌گوید: همه ما فدائیان آقا هستیم. کافی است یک اشاره ایشان بکنند تا ما با سر برای اجرای اوامرش حاضر شویم.
این روحیه در بین سایر مردم به خوبی دیده می‌شود. خصوصاً در ازدحام بازارهای شلوغ و بازارچه‌های سرپوشیده شهرها که عموماً در آن، مغازه‌های کوچک و نقلی، تنگ هم چیده شده‌اند و از شیر مرغ تا جان آدمیزاده را برای مشتریان حاضر می‌کنند. «کاک احسان» یکی از این مغازه دارهاست که در بازارچه‌ای منتهی به میدان انقلاب، مغازه لباس فروشی دارد. بیشتر اجناسی که او می‌فروشد، لباس‌های محلی است. به‌خصوص شلوار و پیراهن کردی را به قیمت خوبی می‌دهد که انسان حیفش می‌آید برای یادگار سفر به دیار غیرتمندان کرد، یکی از آنها را برای خود تهیه نکند. کاک احسان هم مانند بقیه مردم، چند روزی که میزبان رهبر انقلاب بوده‌اند را خوب به خاطر می‌آورد. می‌گوید: مگر می‌شود آدم از یاد ببرد، وقتی برکت به سرزمین تو آمده، چه کار کرده ای. کاک احسان، در گوشه مغازه اش بساط کوچک چای را علم کرده. از قوری گل قرمز کوچکی، چای تازه دم را می‌ریزد داخل استکان بند انگشتی مطلا، بفرمایی می‌زند و وقتی می‌بیند همانطور ایستاده‌ای و استکان را نمی‌گیری، چشم غره‌ای می‌رود: بگیر دیگر! تعارف می‌کنی؟
بعد دوباره، چشم‌هایش به دوردست خیره می‌شود. می‌گوید: آمدیم صبح زود نشستیم سر خیابان. گفتیم الان رهبر را می‌بینیم. الان است که برسد، ولی یکی دو ساعتی گذشت، آفتاب بالا آمده بود و مردم حسابی جمع شده بودند. جای سوزن انداختن توی این خیابان و سرتاسر مسیر نبود. بعد دیدیم ماشین دارد از دور می‌آید و مردم هم می‌دوند. بلند شدم و دیگر نفهمیدم چه شد. وقتی به خود آمدم که من هم می‌دویدم و می‌خواستم هر طور شده، دستم را به آن ماشین برسانم، ولی نشد. پیر شده ایم دیگر!
آهی می‌کشد. استکان خالی را که می‌گیرد، دوباره از چای تازه دم پرش می‌کند و سر می‌کشد. می‌گوید: دیروز رفتم دهمان بلبر. رفتم سر زمین آبا و اجدادی. باورتان می‌شود؟ محصولی که کاشته بودیم نسبت به سال گذشته پر و پیمان شده است. انگار زمین برکت گرفته. بعد سرم را به آسمان کردم و خدا را شکر کردم. دیدم دسته‌ای از «سیکرک»‌ها دارند بالای سرم می‌چرخند. شما چه می‌گویید؟ همان پرستو منظورم است. سیکرک‌ها آمده‌اند و رفته اند.
در شهرهای مختلف استان که می‌روی، همه همین را می‌گویند. امسال بارندگی از سال پیش و پیشترش بهتر بوده، امسال زمین برکت گرفته، امسال بهار زیبا و خنک است. سیکرک‌ها آمده‌اند و رفته اند. اینها جملات تکرار شدنی هر روزه است که اگر دل بدهی به حرف پیرمردها، آنهایی که پوستی در آفتاب سوزانده اند و حالا گاهی می‌نشینند کنار سایه دیوارهای سنگی، حال و حوصله‌ای اگر داشته باشند، چپقی چاق می‌کنند و شروع می‌کنند به پک زدن. می‌گویند آقا آمد و رفت و ما را سرفراز کرد. مردم را برکت داد. آمد نشست و به حرف ما گوش داد. فهمید در این طرف ایران، در مرزهای غربی نیز همه دوستش دارند و دلشان برای ایران آباد و آزاد می‌تپد. می‌گویند بهار امسال را همیشه به خاطر می‌سپارند، چون بهار 88 برایشان تکرار نشدنی است. بهاری است که مهمانداری کرده اند و به راستی چه خوب میزبانانی بودند.
سرزمین پر غرور لاله‌ها
سرزمین لاله‌های سرخ، سرزمین کوه‌های سر به فلک کشیده، سرزمین خاطرات رشادت و مردانگی، کردستان عزیز، همچنان در تب و تاب سفر رهبر به خود می‌بالد. راننده‌ای که تو را از مسیر کامیاران به کرمانشاه می‌برد، اهل کردستان نیست، گرچه کرد است. او از دیار کرمانشاه است. می‌گوید: حضرت آقا به کردستان تشریف فرما شد. قدم به چشم مردم غرب کشور گذاشت. ما هم انتظار داریم مثل برادران هم‌نژادمان در کردستان، از ایشان پذیرایی کنیم. اگر صدایتان به گوش مسؤولین می‌رسد، به آنها بگویید سلام ما را به آقا برسانند و بگویند کرمانشاه نیز چشم انتظار قدوم ایشان است.
محمد کریمی، همان راننده خونگرم کرمانشاهی را می‌گویم که وقتی پیچ‌های تند و تیز جاده سنندج به کامیاران را پشت سر می‌گذارد، یک ریز حرف می‌زند و می‌گوید این سفرها خون تازه‌ای را به رگ وطن تزریق می‌کند. وقتی مردم می‌بینند از راه دور، رهبرشان برای احوالپرسی و سرکشی به امورات آنها آمده به خانه و کاشانه شان تا ببیند وضع و زندگیشان به چه شکل و منوال است، دیگر چه می‌توانند بکنند غیر از دعا برای سلامتی ایشان؟ کریمی حرف می‌زند و حرف می‌زند. انگار درازنای راه طولانی و کوهستانی را می‌خواهد با همکلامی کوتاه کند، ولی ترجیع بندی سخنان او، همان حسرت دیدار رهبر در استان و دیار آنها، کرمانشاه است.
شاید این راننده جوان و مسلط، خبر ندارد نه تنها کرمانشاه، بلکه دشت‌های تفتیده خوزستان، کویرهای پهناور خراسان، کشتزارهای بی‌انتهای آذربایجان، جنگل‌های سرسبز شمال، کوه‌های قدبرافراشته بختیاری، مزارع بی انتهای فارس و خلاصه نقطه نقطه ایران اسلامی، چشم انتظار آن را دارند تا روزی افتخار پذیرایی از قدوم رهبرشان را داشته باشند. شاید او نمی‌داند که هر جای ایران که باشد، هر نقطه‌ای از این خاک اهورایی، منتظر است تا روزی چشم باز کنند و ببیند کسی را بر تارک خود نشانده که همگان حسرت میزبانی او را می‌کشند و این افتخاری است که اخیراً کردهای غیرتمند کردستان به آن سرافراز شده‌اند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار