سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: در زندگی لحظههایی هست که حقوق شما از سوی دیگران مراعات نمیشود. شما در یک رابطه، خدمت یا خدماتی انجام میدهید، اما از آن سو به درِ بسته میخورید. ایدهآل این است که حقوق آدم در رابطههایی که با دیگران قرار دارد تأمین شود، اما زندگی فعلی ما و این شکل از آگاهی بشر اجازه این کار را نمیدهد. در این لحظهها چه کنیم که از خود محافظت کنیم؟ در واقع سؤال این است: وقتی حقوق من در یک رابطهای پایمال میشود چه کنم که دستکم آسیب درونی به خود نزنم؟ فرض کنید شریک من در یک رابطه تجاری به من خیانت کرده و بخش قابل توجهی از اموال و سرمایه را برداشته و متواری شده است، حال مسئولیت من در قبال آن چیزی که روی داده چیست؟ اخیراً اتفاقی برایم افتاد که میتواند بستری برای روشن شدن این موضوع باشد. آن اتفاق را روایت میکنم...
صبح با یک حال خوش و خرم دارید کارهایتان را انجام میدهید که ناگهان سر و کله یک پیام پیدا میشود. روزت مبارک خبرنگار، جایزه بردهای: ۲۰۰ گیگ اینترنت. بابا ما راضی به زحمت نبودیم، نه؛ خواهش میکنم شما خیلی عزیزید. چند روز میگذرد و میبینید بسته ۲۰۰ گیگ اینترنت شما فعال نشده و همچنان اپراتور مربوطه دارد از جیب مبارکتان پول برمیدارد بابت بستههای قبلی رزرو شده. پس جایزه چه شد؟ تماس میگیرید با پشتیبانی اپراتور و فقط برای آنکه ثابت کنید چقدر صبورید ۱۹ دقیقه در صف انتظار تلفن گویا میایستید و در راستای مشتریمداری، اپراتور گویا مرتب کاهش تعداد نفرات قبل از شما را با موسیقی پسزمینه ملایمی اعلام میکند. ۱۹ دقیقه میگذرد تا تعداد نفرات صف انتظار به یک نفر برسد و درست وقتی که تو خودت را آماده میکنی وصل شوی به کارشناس مربوطه و بگویی چطور میشود از این جایزه استفاده کرد ناگهان بوق اشغال و قطع شدن ارتباط. اگر بخواهیم این اتفاق را با یک نمودار نشان دهیم شبیه این است که کسی صبح با یک خط حال و انرژی دارد زندگی خود را ادامه میدهد ناگهان پیامکی میآید که به شما جایزه ۲۰۰ گیگ اینترنت دادهاند، خبر خوشحالکنندهای است و آن خط انرژی را چند پله بالاتر میبرد، اما در نهایت اتفاقات دیگری میافتد و حس آزاردهنده به بازی گرفته شدن به وسط میآید و طرف به یک حال و انرژیای میرسد که حتی از انرژی قبلی- پیش از برنده شدن- هم بسیار پایینتر است. مثلاً من داشتم زندگی میکردم و هیچ اثری از خشم در من نبود، اما با ورود به یک رابطه- دهنده و گیرنده جایزه- اول شادیای در من پدید آمد، اما این شادی به سرعت رنگ و بوی خشم گرفت، وقتی نتوانستم عملاً از این جایزه استفاده کنم. اما نکات بسیار ظریفی در این باره وجود دارد. درست است که تأمین نشدن حقوق ما در روابط میتواند آزاردهنده باشد، اما شدت این آسیب کاملاً بستگی به اتکا یا وابستگی درونی ما به آن روابط دارد. اگر مثلاً روی تلفن همراه من پیامک میآمد که شما به مناسبت روز خبرنگار برنده جایزه خرس عروسکی شدهاید یا اساساً من این پیام را جدی نمیگرفتم و میگفتم حتماً خواستهاند با من شوخی کنند و دوربین مخفی است یا حتی اگر جدی میگرفتم و به در بسته میخوردم دچار بههم ریختگی درونی نمیشدم، چون اساساً وابستگیای به خرس عروسکی ندارم در حالی که وقتی پای ۲۰۰ گیگ اینترنت رایگان به میان میآید فرد دچار تلاطمهای جدی میشود. اگر دقت کنیم در بسیاری از روابطی که ما با همدیگر داریم اول در باغ سبز را به شما نشان میدهند و چشماندازهای رؤیایی را ترسیم میکنند، اما اغلب واقعیت به رنگ آن در باغ سبز نیست. خواستگار در مجلس خواستگاری قول یک زندگیای را به خانواده دختر میدهد که آب در دل دخترشان تکان نخورد، شش ماه بعد دختر مجبور به طلاق میشود، یا نه، در همان زندگی میماند، اما هر روز خون دل میخورد. ۱۰ سال پیش شرکت تعاونیای که قرار بود خانههای ما را بسازد میگفت سال آینده خانههایتان را میدهیم. ۱۰ سال گذشته و هنوز خبری از تحویل نیست. چرا؟ همان شرکت تعاونی پولهای ما را بالا کشید. به یک شرکت سر میزنید و میبینید که درباره سود هنگفت سرمایهگذاری در آن شرکت حرف میزنند و چه چشماندازهایی که ترسیم نمیشود، اما در واقعیت میبینید چیز دیگری از آب درمیآید. در چنین موقعیتهایی چه کنیم؟ نکته بسیار کلیدی و مهم وقتی در رابطهای قرار میگیریم و حقوق ما تأمین نمیشود این است که بدون افتادن در دام ملامت، گذشته این رابطه را با دقت مرور کنیم و ضعفها و کاستیهای خود را از آن رابطه بیرون بکشیم. مثلاً من توجه کنم همانقدر که فلان مؤسسه مالی به پول من خیانت کرده و اموال مرا بالا کشیده من نیز در این باره سهمی داشتهام، با اینکه بانکهای بسیار معتبر در اطرافم بودهاند، اما به خاطر نرخ سود بالاتر مؤسسات گمنام وسوسه شدهام و در واقع ریسک سرمایهگذاری در مؤسسات بی اسم و رسم را پذیرفتهام. در واقع به جای اینکه مدام دیگران را در نرسیدن به حقوق خود مقصر جلوه بدهم بهتر است بپذیرم من خود این پول را دست فلان مؤسسه مالی سپردهام، یا وقتی خواستگارم را که اینک همسر قانونی من است به باد شماتت بگیرم که تو میگفتی آب در دل من تکان نخواهم خورد، اما اینک جهنمی را به من هدیه دادهای، نگاه کنم ببینم اصلا چرا به این خواستگار پاسخ بله دادهام؟ آیا ظواهر زندگی او چشم مرا به روی واقعیتها نبسته است؟
مثلاً، چون دیده ام او آپارتمان شیکی دارد و ماشینش هم ماشین خاصی است و سر و زبان دار هم که هست گفتهام همینها کافی است. با خودم گفته ام چه بشود این زندگی که چشم دختران فامیل را درآورد و همه شان حسرت زندگی مرا داشته باشند. در واقع همان قدر که آن خواستگار قلابی در فریفتن من نقش داشته و حق مرا زیر پا گذاشته من نیز به نوعی با او همکاری کرده ام. انگار دزدی به خانه من آمده است. درست است که او از خانه من دزدی کرده، اما من نیز که درِ خانه ام را باز گذاشته ام یا بدتر از آن خودم در یک توهم ذهنی قالی خانه ام را لوله کرده ام و به او داده ام در این دزدی با او شراکت کرده ام! گاهی ممکن است ما واقعاً نسبت به حضورمان در رابطهای هشیار بودهایم با این حال حق ما در آن رابطه تامین نشده است. چه کنیم؟ در این جا آگاهی عمیقی لازم است که بدانیم در نهایت خشمگین شدن هیچ کمکی به من نخواهد کرد، حتی اگر من آن نوع برخورد با خود را حق خود ندانم. با این حال هر رابطهای در درون خود واجد آشفتگیهایی است. مثلاً اگر من عمیقاً بدانم چندان نمیشود روی وعده آدمها حساب باز کرد- حتی اگر آنها در وعدههایشان صادق باشند- در آن صورت آن وعده عملی نشود من بههم ریختگی زیادی را تجربه نخواهم کرد.