
این داستان براساس یک ماجرای واقعی و داستان پسر نوجوانی است که به خاطر علاقه و کنجکاوی زیاد به مطالعه اندام درونی انسان دست به جنایت زد و پس از آن آدمخوار شد.
. . . فقط 15 سال داشت و عاشق جراحی بود گاهی وقتها کارهای عجیب و غریبی میکرد که همه را میترساند، گاهی آنقدر مهربان و دوست داشتنی میشد که همه او را ستایش میکردند.
«رابرت آکرمن» پسر موطلایی و اهل شهر کلونگ آلمان بود. از وقتی پدرش او و مادرش را ترک کرد رفتارش تغییر کرده بود و کارهای عجیبی از او سر میزد، این رفتارها گاهی ترس و وحشت دیگران را برمیانگیخت. همسایهها و هممحلیها نیز از دست کارهای عجیب و گاهی هراسآور پسرک موطلایی میترسیدند.
یکی از همسایهها دیده بود که او شبها برهنه زیر نور ماه همانند یک مار میخزد، زوزه میکشد و صداهای عجیب و غریب از خودش درمیآورد. همسایه دیگر میگفت یک شب دیده که از پنجره اتاقش خون میچکید.
ماریا مادر رابرت نیز در پاسخ به سؤال همسایه درباره کارهای وحشتآور پسرش گفت: از وقتی همسرم «آبراهام» مارو ترک کرد فرزندم افسرده شده و به تماشای فیلمهای ترسناک رو آورده، بعد از دیدن فیلم خودش رو جای قهرمان افسانهای جا میزنه و به تقلید از این فیلم زیر نور ماه راه میره تا مثلا به خیال خودش پدرش را نفرین کنه و انتقام بگیره. گاهی اوقات هم موشها را میکشه و خون آنها را به پنجره اتاقش میماله تا به گمانش شیاطین و ارواح رو دور کنه.
البته اینها داستان ساختگی مادر بیچاره بود تا مبادا همسایهها از دست کارهای رابرت به پلیس شکایت کنند.
ماریا خیلی تلاش کرد تا علت این کارهای عجیب پسرش را بفهمد بنابراین نزد یک روانپزشک رفت و از او کمک خواست. پزشک معالج معتقد بود این رفتارها ناشی از تغییرات فیزیولوژیکی سن بلوغ است که ترک خانواده از سوی پدر، نیز آن را تشدید کرده است بنابراین از ماریا خواست خیلی نگران نباشد چون با گذشت زمان و طی کردن مراحل بلوغ، او به حالت عادی برمیگردد. زن بیچاره نیز به توصیه روانپزشک خیلی به رابرت گیر نمیداد.
یک سال گذشت و پسرک وارد شانزدهمین بهار زندگیاش شد، اما نه تنها تغییری در رفتارش پیدا نشد بلکه روزبه روز بدتر هم میشد. تا جاییکه بعضی شبها به خانه نمیآمد و اگر هم میآمد کاملا گیج یا مست و سرخوش بود همین مسأله مادر را نگران کرده بود. یک روز ماریا هنگام تمیز کردن اتاق رابرت بستهای سفید رنگ را پیدا کرد؛ بله پسر نوجوان به مصرف مواد مخدر و اکستازی رو آورده و خلافهای زیادی از جمله دزدی از او سر میزد. تغییرات رفتاری او تا جایی پیش رفت که به شیوههای گوناگون سربه سر مردم میگذاشت و آنها را دست میانداخت. یک روز به بانک میرفت و تظاهر میکرد تاجر است و به این وسیله کارمند بانک را مسخره میکرد و یک روز هم لباس پزشکی میپوشید و. . .
البته این آخری منجر به دستگیریاش شد. ماجرا از آنجا آغاز شد که او در حین دزدی از یک فروشگاه دستگیر شد اما بر اساس نظریه پزشکی قانونی مشخص شد یک بیمار اسکیزوفرنی است، بنابراین قاضی دادگاه تشخیص داد ماندن رابرت با این شرایط در زندان بسیار خطرناک است. این در حالی بود که متخصصان معتقد بودند بیماری پسر نوجوان آنقدر پیشرفته نیست که نیاز به بستری شدن در بیمارستان داشته باشد و او میتواند در خانه تحت درمان قرار بگیرد.
روانپزشکان قرصها و داروهای زیادی را برای رابرت تجویز کردند اما هیچ یک از آنها اثربخش نبود و پسر بیمار همچنان به کارهای عجیب خود ادامه میداد.
او این اواخر موشها و گربهها را به دام میانداخت و پس از آنکه آنان را میکشت بدنشان را میشکافت و تمام اعضا و جوارحشان را بیرون میکشید. مادر بیچاره نگران پسرش بود، از طرفی همسایهها هم از دست کارهای عجیب رابرت شاکی شده بودند.
ماریا وقتی دید رابرت هیچ تغییری نکرده و همچنان به کارهای خلافش ادامه میدهد تصمیم گرفت پیش از آنکه پسرش به جرم دیگری دستگیر شود کلونگ را ترک کنند و به اتریش بروند، چون ماندن آنها در این شهر به صلاح نبود.
او سرانجام به همراه رابرت به وین اتریش رفتند و در یک آپارتمان اجارهای زندگی جدیدشان را آغاز کردند، با این امید که شاید تغییر محیط زندگی روی پسر نوجوان تاثیر گذاشته و حال و اوضاع روحیاش بهتر شود. اما این تغییر مکان هم هیچ کمکی به رابرت نکرد و او روز به روز بدتر و کارهایش عجیبتر میشد.
رابرت به پیشنهاد پزشکان اتریشی دریک بیمارستان در شهر وین بستری شد و تحت درمان قرار گرفت.
پسر نوجوان که علاقه زیادی به آناتومیبدن انسان داشت همیشه دلش میخواست ببیند درون بدن چه چیزی وجود دارد، بنابراین در یکی از شبها شبانه به انبار بیمارستان رفت و یکی از لباسهای پزشکان را دزدید و پوشید، بعد خودش را جای جراح جا زد و بالاخره توانست به اتاق عمل وارد شود، اما یکی از جراحان مچش را گرفت و او را به اداره پلیس تحویل داد.
سروان دنیل در اداره پلیس وین او را تحت بازجویی قرار داد:
- ببینم پسر جان تو توی اتاق عمل چه کار میکردی؟
رابرت که کاملا خونسرد بود، با بیاعتنایی طوری که انگار اتفاقی نیفتاده جواب داد: هیچی از روی کنجکاوی اونجا رفتم.
- از روی کنجکاوی؟ فقط همین؟
- آره، فقط میخواستم ببینم که درون بدن ما چه شکلیه ؟
دنیل پرونده پزشکی رابرت را ورق زد و پس از آنکه فهمید او یک بیمار اسکیزوفرنی است از ماموران خواست او را به بیمارستان بازگردانند.
این پایان ماجرا نبود؛ رابرت به بیمارستان بازگردانده شد و علاوه بر درمان تحت مراقبت شدید نگهبانان قرار گرفت؛ اما زرنگتر از این بود که روی تخت دراز بکشد و دیگران او را کنترل کنند. بنابراین یک شب که روی تخت خوابیده بود شروع به داد و فریاد کرد و از نگهبان خواست تا پرستار را خبر کند. نگهبان بیچاره هم بلافاصله سراغ پرستار رفت. رابرت از این فرصت استفاده و فرار کرد. در این میان تلاش پلیس برای یافتن او بینتیجه ماند.
پسر بیمار آن شب پس از فرار، به یک پارک رفت و روی نیمکت نشست. مرد 49 ساله با دیدن او که به نور ماه خیره شده بود و با خود زمزمه میکرد کنارش رفت:
- سلام من جوزف اسکویجر هستم.
او به چشمان مرد خیره شد و گفت: من هم رابرت هستم.
رابرت آن شب برای جوزف، داستان ساختگیاش را اینطور تعریف کرد: مادرم پس از مرگ پدرم با مردی به نام هری ازدواج کرد. ناپدریام از من خوشش نمیآمد و مرا مجبور میکرد برای تامین هزینههای زندگیام دزدی کنم اما وقتی با مخالفت من روبه رو شد از خانه بیرونم کرد. الان هم آوارهام و دنبال یه کار خوب و جای خواب میگردم.
آن شب رابرت با تعریف داستان تخیلیاش حسابی روی جوزف تاثیر گذاشت. او به رابرت پیشنهاد کرد تا به عنوان خدمتکار در هتل یکی از دوستانش کار کند و شبها هم در خانه اجارهای وی زندگی کند، غافل از اینکه به زودی شکار این گرگ خواهد شد.
چند هفتهای گذشت. رابرت به سفارش مرد مهربان در هتل یکی از دوستانش مشغول به کار شده بود و در خانه اجارهای جوزف زندگی میکرد. قرار شده بود جوزف هر ماه مبلغی از حقوقش را به عنوان اجاره بردارد.
در یکی از شبها رابرت کیف جیبیاش را گم کرد و به خیال اینکه جوزف آن را برداشته از او خواست تا کیف را برگرداند. جوزف اما زیر بار نمیرفت و میگفت که او کیف را برنداشته، در یک لحظه خون جلوی چشمان رابرت را گرفت و به هم اتاقیاش حمله ور شد...
ادامه در شماره آینده