
سميه عظيمي
بچهتر كه بوديم يعني همان وقتها كه راهنمايي درس ميخواندم و دبيرستان، دوري از خانواده خيلي مزه داشت. به هر بهانهاي دم دفتر مدرسه بودم و درحال چك و چانه زدن با معلم پرورشي تا راضي شود براي رفتن به يك اردوي مدرسهاي برنامهريزي كند.
آنقدر در گوشش ميخواندم كه بالاخره راضي ميشد؛ خرجش فقط يك رضايتنامه بود و ساندويچي، بيسكوئيتي، چيزي تا موقع برگشت هم گرسنه نمانيم و هم غذاي سالم خورده باشيم. هر چند چاي يا شربت و كيك مدرسه هم سرجايش بود.
براي من حالا هم چيزي عوض نشده بود. دانشگاه تنها قدري از مدرسه دراندشتمان بزرگتر بود و شيطنتهاي من قدري بيشتر.
رفتم سراغ واحد فوق برنامه و با كلي اصرار راضي شان كردم حداقل همين ترم اولي كه درسمان كمتر است و حالمان بهتر مقدمات رفتن به يك اردوي دانشجويي را فراهم كنند. اردويي كه البته من بارها تجربهاش كرده بودم، با خواهرهايم وقتي دانشجو بودند.
از كوه بالا ميرفتيم، قل ميخورديم تا پايين، بعد هم مينشستيم به الويه خوردن و مني كه اصلاً سالاد الويه دوست نداشتم در اين سفرها عاشقش شده بودم. بس كه در هواي گرم تابستان، ميچسبيد. تازه فهميده بودم چه چيزي را از دست داده بودم.
وقتي اتوبوس را دم در دانشگاه منتظر ديدم با چنان شوقي به سمتش دويدم كه بچهها خيال كردند اردو نديدهام!
نه نگاههايشان برايم مهم بود و نه حرفهايشان. از پلهها بالا رفتم و همان رديف اول جايم را مشخص كردم. كلي برنامه داشتم براي جيغ و هورا و دست و سوت و كف.
تكتك صندليها را شمردم و رويههايشان را چك كردم. داشتم نقش مربي پرورشي مان را بازي ميكردم. خيال ميكردم مادر بچهها شدهام.
«تو اينجا نشين، تو برو آن طرف...» چنان جاي نشستن ديگران را هم در اتوبوس مشخص ميكردم كه انگار اين اتوبوس مال پدر من است و صندليها و وسايلش اسباب خانهمان.
سرگرم معلم بازي خودم بودم كه با ديدن دستهاي پسر هم دانشگاهيمان روي پلههاي اتوبوس خشكم زد.
«شما اينجا چكار داريد؟»
«بايد به شما جواب بديم؟ رضايتنامهمون تو جيب مونه خانوم معلم.»
و صداي قهقهه شان تمام فضا را پركرد. به دنبال آنها بچهها هم شروع كردن به خنديدن.
صدايشان مثل بمبي صوتي در گوشم ميپيچيد، چشمانم گرد شد، سرخي گوشهايم از زير مقنعه پيدا بود و مثل اسبي كه چهارنعل رفته باشد، باد از همه جاي صورتم ميجهيد.
«برو كنار آبجي!»
اين را هيكليترين شان گفت و وقتي ديدم مثل ديوار روبهرويم ايستاده خود به خود روي يكي از صندليهاي اتوبوس وارفتم.
«ميريم اردو دو دو...»
هي خواندند و چشم و ابرو نازك میكردند؛ تا آخر راه هر چه خواستند گفتند و شنيدند؛ گاهي هم به بهانه سر به سر گذاشتن با راننده از جلوي من رد ميشدند و متلکي ميانداختند و ميرفتند.
وقتي برگشتيم ديگر نه حال اردو رفتن داشتم و نه حوصلهاش را. تا آخرين ترم دانشگاه آرام و بيحوصله رفتم درسم را خواندم و آمدم.