کد خبر: 868645
تاریخ انتشار: ۰۳ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۱:۴۱
 حسين كشتكار

روي نيمكت پارك محله نشسته بودم كه ارسلان پسر همسايه، آمد و كنار دستم نشست و بي‌مقدمه سر حرف را باز كرد. بحث به رضا رفيق قديمي‌ام كشيد. ارسلان گفت:  «البته نبايد پا رو حق گذاشت، واقعاً رضا آدم نازنينيه ولي... نمي‌دونم چطور بگم، مثل اينكه يه خورده خودخواهه، مگه نه؟ نه خيال كني كه دارم بدگوييش رو مي‌كنم، اصلاً چنين منظوري ندارم ولي مي‌دوني من از چي بدم مياد؟ از تظاهر. از اينكه آدم خودشو به خوش‌قلبي و مردونگي بزنه، اون‌وقت زير زيركي همش در فكر خودش باشه. ببين مسعود حرفامو بد تعبير نكني‌ها! من واقعاً قصد بدگويي از رضا رو ندارم، ولي نمي‌تونم با آدم رياكار كنار بيام.»
 گفتم: «نمي‌دونم چند وقته كه رضا رو مي‌شناسي اما هر چي باشه من خيلي ساله كه باهاش دوستم. اينطوري‌ها هم كه ميگي نيست. نكنه فكر كني الكي ميگم. الانم كه اينجا نيست بگي داريم نون به هم قرض ميديم ولي من بر اين باورم واقعاً از اونايي نيست كه ظاهرش با درونش فرق داشته باشه.»
ارسلان گفت: «ببين مسعود، من كه نمي‌خوام رضا رو خراب كنم ولي واقعيت رو كه نمي‌شه منكر شد. مي‌شه؟ ببين، نمي‌دونم چطوري بگم... ظاهرش خوبه اما باطنش يه چيز ديگه‌اس. نمي‌شه روش حساب كرد. عينهو بوقلمون رنگ عوض ميكنه. رضا فقط به درد اين مي‌خوره كه بشيني و باهاش گپ بزني و خوش‌وبش كني... آخه يكي نيست بهش بگه پسر خوب مردونگي هم خوب چيزيه!... گل گفتن و گل شنيدن به جاي خود، اول آدم بايد مرد باشه...»
گفتم: «نه ارسلان، تا اون جايي كه من مي‌دونم رضا آدم دست‌ و دل بازيه... تا بخواي لوطيه... از اين بابت واقعاً مي‌شه گفت لنگه نداره.»
 ارسلان گفت: «مسعود تو خيلي خوبي اما يه عيب كوچولو داري، يه كم ساده‌لوحي. اينم از خوبي  توئه كه فكر مي‌كني همه مثل خودت ساده و بي‌شيله پيله‌اند. ولي من واقعاً ايمان دارم تمام رفتارهاي رضا به خاطر تظاهره.»
گفتم: «اما در خوب بودنش كه شكي نيست. من كه تا حالا بدي ازش نديدم.» گفت: «درسته اما نديدن دليل خوبيش نمي‌شه. شايد تا حالا موقعيتش نرسيده كه اون طوري كه واقعاً هست خودشو نشون بده. آدما تو شرايط پيچيده دست‌شون رو ميشه و اون وقته كه واقعيت‌شون ظاهر مي‌شه.» گفتم: «چطور؟»
 ارسلان گفت: «چطور نداره، مثلاً كافيه براي امتحان ازش بخواهي يه شب تبلتش رو امانت بگيري ببين بهت ميده يا نه؟»
گفتم: «خب اينكه دليل بر بد بودنش نمي‌شه، شايد واقعاً براش امكان نداشته باشه و خودش لازم داشته باشه.»
 گفت: «نه من تو شرايطي بهش گفتم تبلتت رو بده امانت كه مي‌تونست و نداد. بهش گفتم فقط يك شب پيشم باشه قبول نكرد. فهميدم خيلي خسيسه. ببين اصلاً مي‌دوني چيه؟ رك بگم من تا حالا تو اين همه رفيقام هيچكي رو پيدا نكردم كه مثه خودت واقعاً مرد باشه و اهل رفاقت. تو تكي مسعود، نظير نداري. جدي ميگم. يه دونه‌اي.» گفتم: «لطف داري ارسلان شرمنده نكن. خوبي از خودته.» تو همين فاصله سر و كله رضا پيدا شد. بعد از سلام و احوال‌پرسي رضا رو كرد به ارسلان و گفت: «معلومه كجايي پسر؟ چرا تلفنت رو جواب نمي‌دي، از صبح هر چه تماس گرفتم و پيام دادم همه‌اش ميگه خاموشي!» ارسلان فوراً از جيبش تلفن را درآورد، نگاهي كرد و گفت: «آره راست ميگي. باتريش تموم شده. زنگ زدي مگه، كارم داشتي؟»
 رضا به من گفت: «رفيق ما رو ببين!»
بعد رو كرد به ارسلان گفت: «مگه تو ديروز تبلتم رو امانت نمي‌خواستي؟» ارسلان گفت: «چرا ولي تو كه ندادي.» ارسلان گفت: «آخه قول تبلتم رو به سهيل داده بودم، اگه بهت مي‌گفتم شايد دلخور مي‌شدي كه چرا به سهيل دادم و به تو نمي‌دم. امروز صبح سهيل تبلتم رو آورد.» بعد رضا از توي كيف تبلتش را درآورد و به ارسلان داد و گفت: «بيا اينم تبلت. يه وقت پيش خودت نگي من بي‌معرفتما.»
 ارسلان فوراً برگشت رو به من و گفت: «مسعود نگفتم حقيقتاً اين رضا آدم شريفيه. پسر نازنينيه. واقعاً تو رفيق‌بازي تكه؟ يه دونه است...»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها