نويسنده: حسين كشتكار
معمولاً سحرها اول از همه بابا با ساعت زنگدار بيدار ميشد، بعد بقيه را براي خوردن سحري بيدار ميكرد. آن شب به خاطر علاقه زياد من به ديدن برنامه فوتبال كه ساعتي بعد از نيمه شب از تلويزيون پخش ميشد، با اصرار ساعت زنگدار را از بابا گرفتم و قول دادم به موقع بيدار شوم و آنها را هم بيدار كنم. وقتي بيدار شدم به ساعت نگاه كردم ديدم بيشتر از 10، 11 دقيقه به اذان صبح باقي نمانده است. خواب مانده بودم و در آن فرصت كم نميشد سحري خورد. فوراً به ياد مامان و بابا افتادم. قرار بود من براي سحري بيدارشان كنم ساعت را نگاه كردم كه چرا زنگ نزده است؟ تقصير من بود. يادم رفته بود آن را براي زنگ زدن تنظيم كنم. حالا بر اثر اشتباه من، هم خودم و هم آنها از خوردن سحري عقب مانده بوديم. با عجله دويدم به سمت اتاق والدين و چند مرتبه به در زدم تا بيدارشان كنم. در اين فرصت كم حداقل ميتوانستند ليوان آبي بخورند. فكر تشنگي و گرسنگي روزه بيسحري روزهاي بلند تابستان نگرانم ميكرد.
دوباره در زدم اما خبري نشد چند بار صدا زدم:« بابا... با با... مامان...پاشينديرشده ،نزديكه اذونه» اما خبري نشد. دويدم سمت آشپزخانه. دو ليوان آب را با عجله سر كشيدم. بعد يك تكه نان را برداشتم و به دهان گذاشتم. صداي اذان كه بلند شد چند لقمه را جويده و نجويده بلعيده بودم. دوباره به سمت اتاق والدينم آمدم تا حداقل براي نماز صبح بيدارشان كنم. در زدم و اين بار محكمتر. صداي بابا از پشت در بلند شد: «ها! چيه مسعود؟» گفتم: «اذون گفتن وقت نمازه.» بابا گفت: «باشه ممنون پسرم.» دوباره گفتم: «البته چند دقيقه پيش قبل از اذون خيلي در زدم اما انگار متوجه نشديد، ببخشيد تقصير من شد خواب موندم و نتونستم شما را به موقع براي سحري بيدار كنم.» بابا گفت: «هان سحري... مگه الان وقت سحري خوردنه؟» احساس كردم بابا هنوز خوابآلود است و دقيقاً متوجه نشده چه اتفاقي افتاده. منم براي اينكه چشمم به چشم بابا و مامان نيفتد تا خجالت بكشم گفتم: «ببخشيد بابا، مامان رو هم صدا كنيد. من نماز ميخونم و ميخوابم.»
تصميم گرفتم فوراً نماز صبحم را بخوانم و قبل از روبهرو شدن با آنها بخوابم. مدتي بعد از درد معده از خواب بلند شدم. از اتاقم كه بيرون آمدم دستم روي شكمم بود. مامان وقتي من را آنطور ديد گفت: «چي شده پسرم؟» سلام كردم و گفتم: «دلپيچه دارم. سحر با عجله چند لقمه نون قورت دادم. فكر كنم بهخاطر اينه كه تند تند نون خوردم». مامان با تعجب گفت: «سحر! مگه تو سحري خوردي؟» با خجالت گفتم: «ببخشيد مامان تقصير من شد شما بيدار نشديد، يادم رفته بود ساعت را كوك كنم، خواب موندم وقتي بيدار شدم كه نزديك اذون بود البته با اينكه وقت براي سحري خوردن كم بود گفتم حداقل آب بخورين اما هر چي شما را صدا زدم بيدار نشديد. ببخشين شما و بابا بيسحري روزه گرفتين؟»
مامان گفت: «بيسحري، روزه، چي ميگي مسعود. حالت خوبه پسرم؟» خواستم توضيح بدم كه بابا در حالي كه حوله به دست از حمام بيرون آمده و همانطور مشغول خشك كردن موهايش بود گفت: «مسعود تو صبح چي ميگفتي؟ منظورت از دير بيدار شدن و سحري نخوردن و اينا چي بود؟ مگه خبر نداري ما امروز روزه نيستيم.»
گفتم: «اي واي پس نميتونستين بيسحري روزه بگيرين. باعثش من شدم، نه؟ ولي من چند لقمه با عجله خوردم. الانم دارم چوبش رو ميخورم.» بابا گفت: «تو چوب اونجوري غذا خوردن را نميخوري، چوب بيدقتي را ميخوري. ديگه روزه گرفتن تموم شد. مثل اينكه خبر نداري ديروز آخرين روز ماه رمضون بود و امروز عيد فطره، براي همين اگر سحر بيدارمون هم ميكردي نيازي به سحري خوردن نبود. حالا هم ميخواهيم بريم مصلاي بزرگ شهر براي اقامه نماز عيد فطر. اگر ميخواهي همراه ما بيايي زود آماده شو تا به موقع برسيم به نماز. در ضمن مستحبه قبل از نماز غسل عيد بكني. اگه بجنبي يه نيم ساعتي وقت داريم.»
از نماز عيد كه برميگشتيم خيلي خوشحال بودم هم به جهت اينكه تونسته بودم يكماه روزهدار باشم و هم اينكه ديگه بابت دير بيدار شدنم شرمنده نبودم. اما آن اتفاق باعث شد يك تصميم جدي بگيرم كه ديگه شبها تا دير وقت بيدار نمانم و وقتم را صرف برنامههاي دير وقت تلويزيون نكنم. سر سفره مامان گفت: «مسعود پسرم دلپيچهات خوب شد؟» با خنده گفتم: «مامان با اين سفره رنگيني كه شما چيدين دلپيچه ديگه كجا بود.» بابا در حاليكه لقمهاي مي گرفت، خنديد و گفت: «عيدت مبارك نوش جانت پسرم.»