نويسنده: حسين كشتكار
بيابان در كوره خورشيد ميسوخت. تا چشم كار ميكرد خشكي بود و صحرا. حرارت گرما از زمين برميخاست. گاهي هجوم باد، موجي از شنهاي زمين را ميپراكند و به صورت رهگذر ميريخت.
رهگذر گرسنه و تشنه از راهي دور ميآمد، لباسي كهنه بر تن داشت، هنوز تا آبادي خيلي راه مانده بود. مرد فقير، بياباننشيني بود كه براي دست و پا كردن كاري به شهر ميرفت.
چند ساعت بود كه مرد فقير ذخيره آب و غذايش تمام شده و از شدت عطش و گرسنگي تاب و تحملش را از دست داده بود. زبان خشكيدهاش به سقف دهانش چسبيده بود. بر بالاي تپه بلندي ايستاد. دستهايش را سايهبان چشمهايش قرار داد و به افق خيره شد. در دوردست انبوه درختان نخل نمايان بود. مرد خسته با ديدن نخلستان خوشحال شد. جاني تازه گرفت. قدمهايش تند شد. ميخواست هرچه زودتر به نخلستان برسد حتماً آنجا نهر آبي هست تا عطشش را فرو نشاند.
به نخلهاي بلند قد كه رسيد براي يافتن آب به ميان باغ رفت. نسيم نسبتاً خنكي به صورتش خورد. به اطراف نگاه كرد تا نهر آبي بيابد. اما آبي پيدا نكرد. صدايي به گوشش خورد، دقت كرد. ظاهراً باغباني در دل نخلستان مشغول كندن زمين يا بريدن شاخهها و علفهاي هرز بود. با خود گفت: حتماً آبي و غذايي پيش او پيدا ميشود. بلند شد و راهش را به طرف وسط باغ و به دنبالصداكجكرد تا اينكه بالاخرهاز پشتچند نخل، مرديراديدكه پشت به او مشغولكاربود. جلوتررفت وسلام كرد. باغبان برگشت و با مهرباني و لبخند جواب سلام گفت. قد و قامتش متوسط بود. سفيدرو بود و دانههاي عرق بر پيشاني بلندش نشسته بود. علامت سجده بر پيشاني و ابروهاي كشيده و چشمهاي مهربان، ريش بلند و سفيد، چهرهاش را جذابتر و معنويتر كرده بود . لباسي وصله دار و كمربندي از ليف خرما بر كمرش بسته بود.
مرد غريب گفت: «از راه دور ميآيم. گرسنه و تشنه هستم. آيا پيش شما غذايي يا آبي پيدا ميشود؟ باغبان لبخندي زد، با دست اشاره به نخلي كه در همان نزديكي بود كرد و گفت: «زير آن درخت كوزه آب و سفره ناني هست.»
مرد فقير به سمت درخت رفت. كوزه آبي را ديد و سفرهاي كه در آن چند عددنان جو بود. فوراً نشست و از كوزه آب نوشيد. كمي مكث كرد و دوباره نوشيد تا سيراب شد. با خود گفت عجب آب گوارايي! بعد دست به سفره برد و ناني برداشت. نانها خشك بودند و هرچه تلاش كرد كه آن را بشكند نتوانست.
با خودش گفت بنده خدا از من فقيرتر است. چه نان سخت و خشكي براي ناهار آورده. چطور ميتواند اين نان مانده و خشك شده را بخورد؟
دلش به حال مرد باغبان سوخت. بعد از تلاش بسيار وقتي كه ديد نميتواند نانها را بخورد بلند شد و به سمت باغبان رفت و گفت: «برادر عزيز، از لطفي كه در حق من كردي ممنونم. ولي. . .» باغبان لبخندي زد و عرق پيشاني را با پشت دست پاك كرد و گفت: «اين نانهاي جو را بايد در آب خيساند. حال كه نتوانستي غذاي مرا بخوري تو را به جايي راهنمايي ميكنم تا با خيال راحت و بيمنت بتواني غذايي بخوري. اگر هم نيازت را بگويي حتماً كمكت خواهند كرد.» مرد فقير پرسيد: «اين آدم سخاوتمند چه كسي است؟ كجا بايد او را پيدا كنم؟» باغبان گفت: «بعد از اين نخلستان به شهر ميرسي. از مردم سراغ خانه حسنبنعلي(ع) را ميگيري. وقتي به خانه او رسيدي ميبيني كه در باز است و سفره غذا را پهن كردهاند.
ناهارت را بخور و گرفتاريات را هم با او در ميان بگذار.» رهگذر پرسيد: «ميشود به راحتي او را ديد؟» باغبان جواب داد: «چرا نميشود؟ او در همان اتاقي كه از مهمانان پذيرايي ميكند نشسته است و منتظر افرادي مثل تو است. برو، خودت خواهي ديد و يقين داشته باش كه در آنجا مشكلت را هم برطرف خواهند كرد.»
مرد گفت: «از محبتي كه كردي شرمندهام. انشاءالله اگر عمريباقي بود جبرانخواهم كرد.» لبخند بر لبهاي مرد باغبان نشست و گفت: «احتياجي به جبران ندارد.» مرد خداحافظي كرد و از راهي كه باغبان نشان داده بود به طرف شهر رفت در حاليكه فكرش پيش باغبان پير و نانهاي خشكيدهاش بود.
مدتي از ظهر ميگذشت كه در مقابل دري باز توقف كرد. بله، همانجا بود؛ خانه حسنبنعلي(ع).
وارد شد. در اتاقي بزرگ، مردمي نشسته بودند و سفرهاي با غذايي ساده پهن بود. سلامي كرد، بر سر سفره نشست و شروع به خوردن كرد.
موقع غذا خوردن با چشم دنبال حسنبنعلي(ع) گشت. از مردي كه كنار دستش مشغول صرف غذا بود آهسته سراغ حسنبنعلي(ع) را گرفت.
مرد جواب داد: «همان كه جواب سلامت را داد و احوالت را پرسيد.» حدسش درست بود. به دقت به چهره آسماني و مهربانش نگاه كرد. با خودش گفت چقدر شبيه به آن باغبان مهربان است. مرد كه به ياد مرد باغبان و آن نانهاي خشك افتاد با خود گفت: «درست نيست كه من اينجا خود را سير كنم و از اين غذا براي او نبرم.» مقداري نان برداشت و لابهلاي آن قدري غذا ريخت و در بقچه اي گذاشت.
وقتي غذا تمام شد و سفره را جمع كردند حضرت امام حسن(ع) آهسته به او فرمود: «برادر، چرا در هنگام غذا، خودت را به زحمت مي انداختي؟ مي خواستي راحت غذايت را بخوري و بعد هرچه ميخواستي ميگفتي تا برايت در ظرفي كنار بگذارند كه با خودت ببري.» مرد غريب شرمنده از كار خويش گفت: «حقيقت اينكه من براي خود برنداشتم، خواستم براي كسي ببرم.» و موضوع مرد باغبانرا گفت.حضرتفرمود: «آن باغبان برايم آشناست.» فقيرگفت:«او را ميشناسيد؟» امام(ع) فرمود:«بله او را ميشناسم.او هميشه غذايش همانطور است.»مرد با تعجب پرسيد:«او كيست كه شما را ميشناسد و مرا به اينجا راهنمايي ميكند و شما هم او را ميشناسيد ولي به خانه شما نميآيدكه غذاي بهتريبيابد؟»لبخندي بر لبان امام حسن(ع) نشستوچشمانمهربانشغرقاشكشدو فرمود:«او پدرمن اميرمؤمنانعلي(ع) است.»