نويسنده: حسين كشتكار
آفتاب داغ خرداد ماه به شدت زبانه ميكشيد و همه چيز را خشك ميكرد. لباسم را بالا داده بودم و بيحال روبهروي كولر آبي پر سروصداي جلوي ايوان دراز كشيده بودم. هر چقدر پهلو به پهلو ميشدم و لبهاي پوست انداختهام را تر ميكردم، خوابم نميبرد ولي هر طور بود، بايد مقاومت ميكردم. مادر در حالي كه چادرش را سر ميكرد براي خريد بيرون برود، دوباره با نگراني و ملتمسانه گفت: «ببين روزه تو رو برده؛ عزيز دلم! تو هنوز بنيه نداري، برا آدم بزرگا سخته اين روزاي بلند گشنه و تشنه، يه چيزي بخور! فرشتهها روزههاي بچهها رو به هم ميدوزن ميبرن پيش خدا، خداي مهربون قبول ميكنه ازت». با بيحالي دمر شدم و با صداي ضعيفي گفتم:« اين حرفا مال بچگيام بود مامان! الان من بزرگ شدم، به سن تكليف رسيدم، 10 سالمه! ميخوام روزه كامل بگيرم...» مادر وقتي ديد اصرارش بيفايده است ديگر حرفي نزد و چند لحظه بعد صداي بسته شدن در حياط را شنيدم.
ثانيهها به كندي ميگذشت، تنها بودم و وسوسه هندوانه و شربت خنك كه مادر براي افطار آماده كرده بود، رهايم نميكرد. سر يخچال رفتم. بوي هندوانه سرخ مستم كرد، داشت نگاهم روي آب يخ مات ميشد كه به خودم نهيب زدم و چشمهايم را بستم و برگشتم.
... خنكي يخچال از ذهنم خارج نميشد و حسابي درگير شده بودم:«اَاَه. . . لعنت بر شيطون، ولم كن، نميخوام بخورم، خيلي مونده تا اذون ميدونم.» گوشهايم را تيز كردم، خبري نبود. براي چندمين بار به سراغ يخچال رفتم. پاهايم ميلرزيد؛ صداي قلبم را در گوشم ميشنيدم كه بايد تحمل كنم وگول شيطان را نخورم.
نزديك اذان مغرب؛ مادر مرتب قربان صدقهام ميرفت و از بزرگ شدنم و مقاومت و اراده ام تعريف مي كرد و ماشاءالله و هزار ماشاءالله از دهانش نميافتاد. پدر با يك جعبه شكلات و شيريني وارد شد و در حالي كه به طرفم ميآمد، گفت: «چطور مطوري دختر روزه اولي گلم؟»پدر به گرمي مرا در آغوش گرفت و پيشانيام را بوسيد. مادر هم با مهرباني نگاهم كرد و بوسهاي بر گونهام نشاند. ديگر تحملش را نداشتم. تمام تنم گُر گرفته بود، احساس بيحالي ميكردم. بياختيار خودم را در آغوش مادر رها كردم و با اولين كلمه اذان آب را با ولع نوشيدم.
پدر از ترس سوء هاضمه گفت: «بابا عجله نكن ممكنه معده درد بگيري.» بعد رو به مامان كرد و گفت: «لعيا امسال براي اولين بار روزه گرفتن كامل رو تجربه ميكنه، با شروع ماه روزه داري، عادت خواب و غذا خوردن لعيا تغيير ميكنه. براي اينكه روزه گرفتن براي لعيا ساده بشه من چند پيشنهاد دارم. چندتا مربوط به كارهايي است كه بايد شما زحمت بكشي و چند تا كارهم مربوط به لعياست كه بايد انجام بده و يك كار هم به عهده منه كه به موقع انجامش ميدم.» بعد رو كرد به من و گفت: « اما تو لعيا، اين كارهايي كه ميگم رو انجام بده تا روزه گرفتن توي اين روزاي گرم برات آسون بشه:
1- شبها زودتر بخواب تا وقت سحر، سر وقت بيدار بشي. زود خوابيدن جلوي كمبود خوابت رو ميگيره.
2- سحري رو با آرامش بخور، نه با عجله. به اين دليل گفتم سعي كن زودتر بخوابي كه به موقع بلند بشي تا وقت كافي براي سحري خوردن داشته باشي.
3- از ورزش و فعاليتهاي پر جنب و جوش خودداري كن، چون در طول روزهداري باعث ضعيف و تشنه شدنت ميشه.
4- موقع افطار اصلاً آب يخ نخور. پزشكا اينكار رو منع ميكنن و طبق اطلاعات علمي ثابت شده آب سرد تو معدهاي كه ساعتها خالي بوده باعث بروز بيماري ميشه. سعي كن كه روزهت رو اول با يه چيز شيرين مثل خرما و آب ولرم باز كني.
5- همونطور كه بدون وعده سحري نبايد روزه بگيري، چون باعث ضعيف شدنت ميشه همونطورهم بايد مواظب باشي موقع افطار پرخوري نكني چون پرخوري تبديل به عادت ميشه.» و بعد رو كرد به مامان و گفت: « و اما كارهايي كه شما زحمت انجامش رو ميكشي اينه كه
1- در تهيه غذا چه در سحري و چه افطار سعي كن غذاهاي سالم و پر انرژي مثل شير و تخم مرغ، آب ميوه تازه يا ديگر نوشيدنيهاي سالم تهيه كني تا آب بدن لعيا تمام روز تأمين بشه. همينطور ميوه و سبزيجات كه خيلي مهمه.
2- حالا كه لعيا مدرسه و درس و مشق نداره اجازه بده بعد از سحر كمي بخوابه. يكي دو ساعت خواب كمك ميكنه لعيا راحتتر روزها رو بگذرونه.
3- روزها رو براش لذتبخش كن، مثلاً شركت در فعاليتهاي خيرخواهانه، شركت در نماز جماعت مسجد وكمك كردن برايتهيه افطاريروزه دارها.
4- لعيا رو تو آماده كردن افطار شريك كن و اجازه بده در تهيه غذا با شما همراهي كنه. مثلاً كارهاي سبك مثل تهيه سالاد، غذاها و دسرهاي مورد علاقهاش رو بذار به عهده لعيا. اينطوري هم براش لذت بخشه و سرگرمش ميكنه و هم ساعتهاي طولاني روزهداري براش كسالت آور نميشه.
توصيه آخر هم كه ديگه مربوط به مامان و لعيا نميشه. من گفتم پس به كي مربوط ميشه؟ بابا گفت: «مربوط به خودمه.» بعد ادامه داد: « براي لعيا كادويي در نظر گرفتم تا به عنوان جايزه اولين سال روزه گرفتن بهش هديه بدم.»
من تا اسم كادو را شنيدم ذوق زده شدم و گفتم: «حالا كادو چي هست؟» بابا با لبخند گفت:«لعيا اگه بخواي بدوني بايد تا روز عيد فطر صبر كني.» گفتم: «آخه تا آخر ماه تحمل ندارم نميشه بگين؟» پدر گفت: «تحمل داري دخترم چون روزه خودش تمرين صبر و حوصله است.»