کد خبر: 854980
تاریخ انتشار: ۱۵ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۱:۰۰
حاج عيسي جعفري خادم حضرت امام مي گويد: يك روز با علي به باغي رفتيم. يكي از محافظان، دختري داشت، علي به زور گفت: بايد او را ببريمش پهلوي امام...
نويسنده: حسين كشتكار
 
 
مهمان امام
 
حاج عيسي جعفري خادم حضرت امام مي گويد: يك روز با علي به باغي رفتيم. يكي از محافظان، دختري داشت، علي به زور گفت: بايد او را ببريمش پهلوي امام، سپس او را پيش امام برد. وقت ناهار بود. امام به علي گفت: دوستت را بنشان مي‌خواهيم ناهار بخوريم. با هم نشستند تا ناهار بخورند. ما دو سه دفعه رفتيم كه بچه را بياوريم كه مزاحم امام نباشد، ايشان گفتند: نه بگذاريد ناهارش را بخورد. بعد كه ناهارش را خورد، رفتيم و بچه را آورديم. امام 500 تومان هم به او هديه داده بودند. امام با بچه‌ها بسيار الفت داشتند و مهربان بودند، تنها با علي اينطور نبودند، بلكه همه بچه‌ها را دوست داشتند.
 
 
با هم غذا مي‌خوريم
 
 
شب 12 بهمن كه امام به تهران آمدند، چون خيلي خسته بودند و غذايي هم نخورده بودند، گفتند كه يك غذاي خيلي ساده‌اي به من بدهيد از اين رو غذايي ساده حاضر شد. آقا از قبل فرموده بودند كه در آن چند ساعتي كه آنجا هستند، يك عده‌اي از خانواده حتماً بيايند تا ايشان آنها را ببينند. خواهر بزرگشان آمده بودند، پدر و مادر من كه سني داشتند، تمام خانم‌ها و آقايان و بزرگ‌ترها، پسر خواهر ايشان، آقاي مستوفي كه جزو بزرگان فاميل بودند، اينها همگي نشسته بودند كه با آقا شام ميل كنند، پسر من هم پنج ساله بود و تمام مدت دور آقا راه مي‌رفت، آقا فرمودند: اين بچه چه مي‌خواهد؟ گفتم كه آقا مي‌خواهد نزديك شما بنشيند. اما ممكن است، آبي يا غذايي به لباس شما بريزد و باعث مزاحمت يا خستگي شما بشود. تا اين صحبت را شنيدند بچه را بلند كردند و نشاندند در بغل خودشان و گفتند كه: حالا ما با هم دوتايي غذا مي‌خوريم و قبل از اينكه خودشان غذا بخورند، او را سير كردند.
 (راوي : مریم کشاورز از آشنايان امام)
 
 
چرا گريه او را درآوردي؟
 
 
منيره خانم خدمه بيت امام مي گويد: يكمرتبه داخل اتاق امام رفتم ديدم كه ايشان در سجده هستند، علي(نوه‌امام ) از راه رسيد، رفت روي دوش امام، من خيلي ناراحت شدم، دويدم و علي را بلند كردم و از اتاق بيرون رفتم. علي شروع به گريه كرد. آقا وقتي نمازشان تمام شد، آمدند و گفتند: چرا اينطوري كردي؟ چرا گريه بچه را درآوردي؟ گفتم: آقا، اين كار را كرده است. گفتند: عيبي ندارد، مواظب باش كه اين كار را نكند والاّ بد كاري كردي گريه او را درآوردي. بعد دوباره او را بردند و پيش خودشان نشاندند.
 
 
اوقات خوش
 
 
وقتي بچه بوديم، گاهي اوقات شب‌ها در منزل امام مي‌خوابيديم و آن شب‌ها حال و هواي خاص خودش را داشت. صبح‌ها امام داخل حياط مي‌آمدند كه قدم بزنند، ما هم گوش به زنگ بوديم، امام كه وارد حياط مي‌شدند، فوري مي‌دويديم پهلوي ايشان و دستمان را به كمرمان مي‌زديم و با ايشان قدم مي‌زديم. ما بچه‌هاي پر شر و شوري بوديم ولي وقتي با ايشان قدم مي‌زديم، خيلي آرام بوديم و خيلي هم به ما خوش مي‌گذشت. (راوي: سيدعماد طباطبايي نتيجه حضرت امام )
 
 
محبت به کودکان
 
 
امام در برخوردهاي خصوصي با افراد، به خصوص كودكان، عواطف خودشان را خيلي روشن و مشخص و در كمال محبت نشان مي‌دادند. وقتي كودكي با والدينش نزد ايشان مي‌آمد، در درجه نخست به او توجه مي‌كردند و محبت خودشان را نشان مي‌دادند كه از علايم اين ابراز محبت، گرفتن دست بچه‌ها ميان دستانشان يا لمس كردن گونه‌هاي آنها بود.
( راوي: شمس احمدي از منسوبين آيت‏الله‏ پسنديده، برادر امام)
 
 
نوازش كودك خردسال
 
 
زماني كه ملاقات‌هاي حضرت امام در قم قطع شد، ايشان روزها به باغ  مرحوم اشراقي مي‌رفتند و غروب هم به خانه ايشان در دورِ شهر( نام محله‌اي در شهر قم) مي‌آمدند. در مسير، كودكان دنبال ماشين امام مي‌دويدند. بچه‌اي هر روز سر راه مي‌نشست و ماشين حضرت امام را كه مي‌ديد، به دنبال ماشين مي‌دويد. يك روز امام فرمودند ماشين متوقف شود و آن كودك خردسال را نوازش كردند. ( غلامرضا اكبري پاسدار محافظ امام)
 
 
 
به او قول دادم
 
 
علي اظهار علاقه كرده بود كه با آقا به حسينيه برود. آقا هم به او گفتند: شب زود بخواب، صبح مي‌آيم و تو را بيدار مي‌كنم تا برويم. آقا طبق قولي كه داده بودند صبح زود آمدند و گفتند: فاطي برو علي را صدا كن. من تا نيم ساعت ديگر مي‌خواهم بروم داخل حسينيه، علي را آماده كن تا با من بيايد. گفتم: آقا، بد است، حالا او يك چيزي گفت. گفتند: نه، من به او قول داده‌ام كه او را ببرم، تو برو صدايش كن كه بيايد. من رفتم و علي را بيدار كردم و لباسش را عوض كردم و گفتم برو حسينيه. وقتي برگشت گفت: مامان رفتم حسينينه (نمي‌توانست بگويد حسينيه). آنجا يك چيزهايي داده بودند به امام كه تبرك بكنند، امام داده بودند به علي، كه او دست بكشد. او هم مي‌گفت: مردم به من چيز دادند، من هم آنها را مبارك كردم. بعد گفتم امام براي چه آمدند؟ گفت: خب امام آمدند كه من نيفتم. به خاطر اينكه امام مواظب او بودند كه از لاي نرده‌ها نيفتد، حس كرده بود كه امام پشت سرش مواظب او هستند. دوباره علي مي‌گفت: من مي‌خواهم بروم حسينيه و آقا مي‌آمدند دنبال او و صدايش مي‌كردند و مي‌گفتند: علي بيا برويم.  (راوي. فاطمه طباطبايي عروس امام)

 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها